تبلیغات


__
دنیا دو روزه پس با من مهربون باش!
5 مهر 87 - 15:46

  در شهری که ساسا  زندگی میکرد از هر 10 ازدواج 7 ازدواج بعد از 2 سال به طلاق منجر میشد . با اینکه موقع
ازدواج همه عاشق همسرشون بودن و هرگز فکر نمی کردن که یه روز از هم طلاق بگیرند اما خیلی زود همه چیز تغییر میکرد و کارشون به طلاق میکشید . مردم حتی موقع ازدواج   جرات نمیکردن واژه طلاق رو بر زبون بیارن و این کار  رو بد یمن میدونستن .

فلامی یه دختر بد اخلاق  و مغرور بود  ، هنر خاصی هم نداشت .  اما قلب مهربونی داشت و معتقد بود که ارزشش بیشتر از این حرف هاست و نباید به هر چیزی تن بده . سعی میکرد با همه دوست بشه اما دیگران خیلی اونو بخاطر خودش نمی خواستن چون همونطور که گفتم فلامی هم بد اخلاق بود و هم هنری نداشت .


 

ساسا یه آدم خیلی راستگو و ساده بود و چون خیلی متواضع بود همه اونو دوست داشتن .  یه روز ساسا متوجه میشه که فلامی قلب مهربونی داره ، کم کم به فلامی علاقه مند میشه . ساسا بر خلاف خیلی از مردم شهر به خودش دروغ نمی گفت ، اون معتقد بود که اگه با فلامی ازدواج کنه خیلی زود از هم طلاق می گیرن . پس به فلامی اینطوری پیشنهادش رو مطرح کرد که من قصد دارم با تو به مدت 2 سال ازدواج کنم و علت این پیشنهادش رو هم به فلامی گفت .  برای فلامی چنین پیشنهادی خیلی عجیب بود . اما بعد از مدتی سبک و سنگین کردن به این نتیجه رسید که پاسخ مثبت بده .


 

ساسا و فلامی با هم ازدواج کردن و قرار گذاشتن که 2 سال بدی های هم رو ببخشن  تحمل کنن و از این 2 سال زندگی لذت ببرن . مدت کمی بعد  از ازدواج یواش یواش اختلاف ها و ناراحتی ها شروع شد . اما موقعی که دعوا هاشون بالا می گرفت یکیشون به دومی که عصبانی تر بود میگفت " با من مهربون باش " . این جمله رو ساسا و فلامی به عنوان رمز بین خودشون قرار داد کرده بودن و هر کدومشون اونو از دیگری میشنید باید آروم میشد و سعی می کرد تا جایی که امکان داره از خودش گذشت و انعطاف نشون بده و نباید هم در میزان گذشتی که میخواست به خرج بده به خودش دروغ  بگه  و یا کم فروشی کنه . از طرفی کسی نباید این جمله رو در موارد غیر ضروری بکار میبرد . در نتیجه اکثر دعوا ها و اختلاف ها با جمله " با من مهربون باش " به آرامش و خنده و بغل کردن همدیگه ختم میشد .


 

نزدیک به دو سال گذشت .فلامی خیلی ناراحت و نگران بود  چون واقعا داشت از زندگیش لذت میبرد .نمی دونست چیکار باید بکنه  از طرفی جرات نمیکرد به ساسا چیزی بگه . تا این که روز موعود فرا رسید . ساسا و فلامی یه هم زل زده بودن . فلامی با چشمانی نمناک و نگاهی التماس گر به ساسا گفت نظرت راجع به دو سال دیگه چیه؟  آیا با دو سال دیگه موافقی؟ ساسا به فلامی گفت تو میگی دو سال ، من نظرم تا ابده . آیا تو حاضری تا ابد با هم مهربون باشیم؟

الآن نزدیک به هزار سال از اون ماجرا میگذره و ساسا و فلامی دارن تو بهشت با بچه هاشون زندگی میکنن و به هم میگن "با من مهربون باش!"

 

 

 

 

 


  • ارسال نظر (0)
کره شتر
15 تیر 87 - 13:41

آکیکو  یه کره شتر داشت . که خیلی اونو دوست میداشت . یه روز ستاره بهش گفت شترت رو بسپار به من تا ازش مراقبت کنم و برات بزرگش کنم . آکیکو هم به ناچار پذیرفت .
هر وقت آکیکو که آلان دیگه سرش  خیلی شلوغ شده بود به آسمان نگاه میکرد از ستاره میپرسید ، حال شترم چطوره ؟   ستاره هم پاسخ میداد :  حال شترت خیلی خوبه ! روز به روز داره بزرگتر و زیبا تر میشه !   آکیکو هم با خیال راحت می خوابید . تا اینکه یه شب خواب عجیبی دید .  خواب دید که شترش داره از یه دره سقوط میکنه . که ناگهان ستاره می یاد و شتر رو نجات میده و به آکیکو میگه دیدی گفتم از شترت مراقبت می کنم تا بزرگ شه  ؟ دیگه وقتش رسیده که بیای شترت رو ببری .

صبح آکیکو با خوشحالی از خواب بیدار شد .اون روز آنقدر خوشحال بود که یه کتابچه ای رو که هیچ وقت دوست نداشت بخره ، خرید . تمام روز منتظر بود که شب بشه و بره ستاره رو ببینه . و شب فرا رسید .

ستاره از خوابی که آکیکو دیده بود اطلاع داشت  . به آکیکو گفت حال شترت خیلی خوبه  یکشنبه دیگه بیا شترت رو ببر! آکیکو بازم خوشحال شد .

یکشنبه بعد فرا رسید . آکیکو رفت که شترش رو بگیره اما ستاره به اون گفت که شترت چند وقت پیش از دره افتاد و مرد !!  آکیکو که شوکه شده بود  گفت تو نجاتش ندادی؟ ستاره گفت نه. آکیکو  گفت چرا؟  ستاره پاسخی نداد .

از اون موقع تا حالا آکیکو دیگه درباره شترش از ستاره سوالی نپرسیده ! با اینکه هنوز در تعجب باقی مونده و دایم از خودش می پرسه چرا ستاره اون کار رو با شترش کرد؟ گاهی وقت ها به خودش میگه کاش یه کم مشغله ام رو کمتر کرده بودم و خودم کره شترم رو بزرگ میکردم ،اما بعد با ناراحتی میگه : ولی ستاره هم نباید این کار رو میکرد.

 


 


ربایش
13 اسفند 85 - 06:04

 


در  یک شب مهتابی،  پس از باران ، زیر نور ماه ، کنار ساحل درحالی که نسیم می وزید نوزادی عریان را روی ماسه های ساحل رها کرده بودند . نوزاد دائما گریه میکرد . ناگهان توجهش به ستاره ای درخشان جلب شد .گویی ستاره با او صحبت میکرد و به او میگفت عزیزم چرا گریه میکنی ؟ آیا نمیدانی تو چقدر زیبایی! آیا نمیدانی زندگی زیباست!


نوزاد خندید !  لحظه ای بعد  تعدادی بچه لاک پشت که تازه سر از خاک بیرون آورده بودند از کنار او   گذشتند و راه دریا را پیش گرفتند. نوزاد با کنجکاوی به آنها نگاه کرد و دوباره خندید !


نوزاد در حال خنده بود  که ناگاه ماه نوزاد را ربود ! امواج شن های ساحل را پاک و یکدست کردند ! گویی هرگز  آنجا کسی  نبود و ستاره همچنان می درخشید و میگفت آیا نمی دانی زندگی زیباست!


                                                                                                                                                      

 


 


 


 


لباس
10 دی 85 - 11:25

 


زیر نور آفتاب مشغول قدم زدن در مزرعه گندم بودم . آفتاب خیلی تند بود ، چشم ها رو مثل دهان خندان باریک میکرد.


بهش گفتم : هی مواظب باش فاصله ات را حفظ کن . یه کم  برو عقب تر .


گفت : با نظرت برای جا به جا شدن موافقم ولی یه کم میام جلوتر !


شب خوابیدم . خواب دیدم توی یه رودخونه با لباس شنا میکنم . اما لباسام خیس نمیشدن . بقیه وسایلم رو سپرده بودم به کسی که کنار رودخونه منتظرم بود . میخواست بیاد جلو اما میترسید دامنش  خیس بشه !!!


__