خاطرات یك دانشجوی دم بخت 30 دی 86 - 15:29 |
خاطرات یك دانشجوی دم بخت
دوشنبه اول مهر : امروز روز اولی است كه من دانشجو شدهام . شماره كلاس را از روی برد پیدا كردم . توی كلاس هیچكس نبود ، فقط یك پسر نشسته بود .
وقتی پرسیدم « كلاس ادبیات اینجاست ؟ » خندید و گفت بله ، اما تشكیل نمی شه ( ! ) و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه یكی دو هفته اول كه كلاسها تشكیل نمی شود و خندید .
با اینكه از خندیدنش لجم گرفت ، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد ؛ چون پرسید كه ترم یكی هستید یا نه . گمانم میخواست سر صحبت را باز كند و بیاید خواستگاری ؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد نخندد !
***
دو هفته بعد ، سه شنبه : امروز دوباره به دانشگاه رفتم . همان پسر را دیدم از دور به من سلام كرد ، من هم جوابش را ندادم . شاید دوباره میخواست از من خواستگاری كند . وارد كلاس كه شدم استاد گفت : " دو هفته از كلاس ها گذشته ، شما تا حالا كجا بودید ؟ " یكی از پسرهای كلاس گفت : « لابد ایشان خواب بودن » من هم اخم كردم . اگر از من خواستگاری كند ، هیچ وقت جوابش را نمیدهم چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زیاد طعنه نزند !
***
چهارشنبه : امروز صبح قبل از این كه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كیك و ساندیس گرفتم . او هم از من پرسید كه دانشگاه چه طور است ؟ اما من زیاد جوابش را ندادم . به نظرم میخواست از من خواستگاری كند ، اما رویش نشد . اگر چه خواستگاری هم میكرد ، من قبول نمیكردم ؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه تحصیلات شوهرم اندازه خودم باشد !
***
جمعه : امروز من خانه تنها بودم . تلفن چند بار زنگ زد . گوشی را كه برداشتم ، پسری گفت : خانم میشه مزاحمتون بشم ؟ من هم كه فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و كارش پرسیدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم ، اما نمیدانم چی شد یخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد . گمانم باورش نمی شد كه قصد ازدواج داشته باشم . شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم خجالتی نباشد !
***
سه هفته بعد شنبه : امروز سرم درد میكرد . دانشگاه نرفتم . اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازهاش نشسته بود ، گمانم منتظر من بود . از پنجره دیدمش . این دفعه كه به مغازه اش بروم می گویم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتكلیفی دربیاید ، چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم گیر نباشد !
***
سه شنبه : امروز دوباره همان پسره زنگ زد ؛ گفت كه حالا نباید به فكر ازدواج باشم . گفت كه می خواهد با من دوست شود . من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند دیگر جواب تلفنش را نمیدهم ، بعد هم گوشی را گذاشتم . فكر كنم داشت امتحانم میكرد ، ولی شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد !
***
چهارشنبه : امروز یكی از پسرهای سال بالایی كه دیرش شده بود به من تنه زد ؛ بعد هم عذرخواهی كرد ، من هم بخشیدمش . به نظرم میخواست از من خواستگاری كند ، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش میشوم ؛ اما من قبول نمیكنم . شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند !
***
جمعه : امروز تمام مدت خوابیده بودم ؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم ، آخر باید سرحرفم بایستم . گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم . شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم مسئولیت پذیر باشد !
***
دوشنبه : امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كیك و ساندیس گرفتم . وقتی گفتم دو تا ، بلند پرسید چند تا ؟ من هم گفتم دو تا . اخم هایش كه تو هم رفت فهمیدم كه غیرتی است . حالا مطمئنم كه او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم غیرتی نباشد ، چون این كارها قدیمی شده !
***
پنچ شنبه : امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد ، من هم تلفن را قطع كردم . با او هم ازدواج نمی كنم ؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند !
***
دوشنبه : امروز روز بدی بود . همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش كرد . خیلی ناراحت شدم گریه هم كردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمیكنم . شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم وفادار باشد !
***
شنبه : امروز یك پسر بچه توی مغازه اصغرآقا بقال بود . اول خیال كردم خواهرزاده اش است ، اما بچه هی بابا بابا می گفت . دوزاریم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد . خوب شد با او ازدواج نكردم . آخر شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم زن دیگری نداشته باشد !
***
یكشنبه : امروز همان پسری كه روز اول دیدمش اومد طرفم . میدانستم كه دیر یا زود از من خواستگاری میكند . . . كمی كه من و من كرد ، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری كنم و اجازه بگیرم كه كمی با او حرف بزند . من هم قبول نكردم . شرط اول من برای ازدواج این است كه شوهرم چشم پاك باشد !
***
ترم آخر : امروز هیچ كس از من خواستگاری نكرد . من میدانم میترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اكبرآقا مكانیك بشوم . |







