سراب 20 خرداد 85 - 04:56 |
سراب
چه سود گر بگویمت ؟
که شام تا سحر نخفته ام
و یا اگر دمی به خواب رفته ام
ترا بخواب دیده ام
چه سود گر بگویمت ؟
که بی تو با خیال تو
به می پناه برده ام
و نقش آن دو چشم قصه گو
به جام پرشراب دیده ام
چه سود گر بگویمت ؟
که دوریت چو شعله های تند تب
به خرمن وجود من
شراره های درد می زند
و من دورن آن زبانه ها -
بنای این دل رمیده را
زبن خراب دیده ام
چه سود گر بگویمت ؟
که بی تو کیستم و چیستم
که بحر پرخروش من توئی
و ساحل صبور و بی فغان منم
و من درون موجهای سرکشت
تمام هستی و وجود خویش را
چو یک حباب دیده ام
چه سود گر بگویمت ؟
که من زدوری تو هر نفس
چو شمع آب می شوم
و اشکهای گرم من
بدامن شب سیاه می چکد
و من میان قطره های چون بلور آن
محبت ترا چو نقش سرد آرزو
بروی آب دیده ام
چه سود گر بگویمت ؟
ترا بخواب دیده ام
و یا که نقش روی تو
بجام پرشراب دیده ام ؟
تو یک خیال دور بیش نیستی
و دست من به دامنت نمی رسد
تو غافلی و من تمام می شوم
و دیدگان پرز راز من
هزار بار گفته با دلم:
که من سراب دیده ام
که من سراب دیده ام |
تو نیستی که ببینی 8 مرداد 84 - 03:37 |
تو نیستی که ببینی تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است ! چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست ! چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ! هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند . تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ؛ ترا به نام صدا می کنند ! هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج کنار باغچه ، زیر درخت ها ، لب حوض درون آینه ی پاک آب می نگرند تو نیستی که ببینی ، چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من . چه نیمه شب ها ، کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپر ترا چنانکه دلم خواسته است ، ساخته ام ! چه نیمه شب ها – وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت ، ترا شناخته ام ! به خواب می ماند ، تنها ، به خواب می ماند چراغ ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست ، از تو می گویم تو نیستی که ببینی ، چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی ، چگونه دور از تو به روی هر چه درین خانه ست غبار سربی اندوه ، بال گسترده ست تو نیستی که ببینی ، دل رمیده من بجز تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ، ستاره بیمار است دو چشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی |
درگذر از جاده زندگی آموختم : 19 تیر 84 - 05:56 |
که می توان به رفتن ادامه داد . . . حتی خیلی بعد از آنکه فکر می کنی نمی توانی . که گاهی حق داری عصابی باشی ، اما حق نداری ظالم باشی . که مدارک قاب شده نمی توانند از تو انسانی شایسته بسازند . که اگر کسی تو را آنطور که دوست داری دوستت ندارد ، به این معنی نیست که در عشق او نقصی است . که زندگی ات میتواند در یک لحظه توسط مردمی که توحتی نمی شناسی تغییر کند . که بلوغ به تجربه های تو و درس هایی که از آنها گرفتی مربوط است نه به سالهای زندگیت . که با دوست می توان در سکوت و بدون انجام هیچ کار مشخصی بهتریت اوقات را داشت . تقدیم به بهانه های خوب زندگی ام nahid |








