تبلیغات


__
باور کن!
4 تیر 86 - 16:51
باورش سخت است
انچه تو بر من روا میداری
و سختتر از ان
ندیدنت
ناگفته هایم را با که بگویم
با که بگویم که خواستنت و نخواستنت هر دو در یک کفه اند!
تلخ اما حقیقت....
کاشکی هرگز نبودی!

 

  • ارسال نظر (3)
17 اردیبهشت 86 - 06:24

 

چه سود گر بگویمت


که شام تا سحر نخفته ام


ویا اگر دمی به خواب رفته ام


تورا به خواب دیده ام


چه سود گر بگویمت


که بی تو با خیال تو


به می پناه برده ام


ونقش ان دو چشم قصه گو


به جام شراب دیده ام


چه سود گر بگویمت


که دوریت چو شعله های تند تب


به خرمن وجود من


شراره های درد می زند


و من درون ان زبانه ها


بنای این دل رمیده را


ز بن خراب دیده ام


چه سود گر بگویمت


که بی تو چیستم و کیستم


که بحر پر خروش من تویی


وساحل صبور و بی فغان منم


ومن درون موجهای سرکشت


تمام هستی و وجود خویش را


چو یک حباب دیده ام


چه سود گر بگویمت


که من زدوری تو هر نفس


چوشمع اب میشوم


واشکهای گرم من


به دامن سیاه شب می چکد


ومن میان قطره های چون بلور ان


محبت تو را چو نقش سرد ارزو


بروی اب دیده ام


چه سود گر بگویمت


تو را به خواب دیده ام


ویا که نقش روی تو را


به جام شراب دیده ام


تو یک خیال دور بیش نیستی


و دست من به دامنت نمیرسد


تو غافلی و من تمام می شوم


و دیدگان پر ز راز من


هزار بار گفته با دلم:


که من سراب دیده ام!

نگو که نمی ایی!
15 اردیبهشت 86 - 22:36

دارد باران می بارد

و داغ تنهایی ام

تازه می شود

نگو که نمی ایی

نگو مرا همسفر دشت اسمان نیستی

از ابتدای خلقت

سخن از تنها سفر کردن نبود

قول داده ای

تا پسین گاه دوشنبه

بازگردی

از همان دم رفتنت

تمام لحظه های بی قرار را

بغض کرده ام

وهرثانیه که می گذرد

روزها

به اندازه هزار سال

از هم فاصله می گیرند!



شعر از(خودم)
8 اردیبهشت 86 - 20:31

کاش ای تنها امید زندگی

 

میتوانستم فراموشت کنم

 

یا شبی چون اتش سوزان دل

 

در مهیب سینه خاموشت کنم

 

کاش چون خواب گران از دیده ام

 

نیمه شبها یاد رویت می گریخت

 

مرغ دل افسرده حال بسته پر

 

از دیار ارزویت می گریخت

 

کاش از باغ خوش رویای تو

 

دفتر اندیشه ام پر می گرفت

 

فارغ از اندیشه هجران و وصل

 

زندگی بی عشقت از سر می گرفت

 

کاش احساس نیاز دیدنت

 

ازوجودم چون وجودت دور بود

 

در دلم اتشی بسی زد ان نگاه

 

کاش ان شب این دو چشمم کور بود!

 

کاش انشب در گلستان خیال

 

ای گل و حشی نمیچیدم تو را

 

تا نسوزد در خزان ارزو

 

کاشکی هرگز نمیدیدم تورا!
 
20 اسفند 85 - 08:10


تو ای بی هدف امده در حریم نگاه


 


برو،شرم کن از سفیدی ما


 


و بشنو صدای حزر کردن قلب را


 


صدای خروشیدن و سوختن


 


صدای تنی خسته از ضربه ها


 


صدای فرو ریختن،کوفتن


 


شنیدی؟؟نه هرگز نخواهی شنید


 


تو خود معنی مکر و رنگینگی


 


دو صد رنگ بر ان زبان تو است


 


دو چندان برابر به قلب تو نیز


 


نکن!با من این بازی سرد را


 


که این مشت بر من روا نیست، نیست


 


که این تیرگی،زخم،نیرنگ


 


درون سفید تن من سزا نیست،نیست


 


نکن رنگ این خسته از رنگ را


 


اگر رنگی از من نگیری چه باک!!


 


ولی مرد باش و نزن سنگ را


 


سفیدم....گرچه بی رنگم


 


که اینگونه  دلم میخواست.


 


نه دل خواهان صد رنگی است


 


نه مفتون سیاهی ها


 


نه مطلوب نوازشها


 


تنم بی رنگ بی رنگ است


 


نکن با من چنین کاری


 


نزن بر دل چنین رنگی


 


که خواهانم همیشه تا همیشه


 


به رنگ پاک بی رنگی بمانم!


 


 


شعر از:سارا.

رویا!
29 بهمن 85 - 05:58


 



 


برای تو می نویسم:
 
ساده اما گویا
 
گنگ اما خوانا
 
این نه از جوهر و نقش خودکار،
 
بلکه از عمق از عمق صدای بیمار
 
شب زده در شب تار،
 
می خرامد به تن صاف و سفید دفتر:
 
من صدا میزنمت!
 
که بیایی و به مهمانی ما سر بزنی
 
بال بگشایی و همراه شوی
 
و ببینی در روز،
 
این طلایی زمان
 
و ببینی در شب،
 
این سیاه بیدار
 
تا کجا خواهم رفت.
 
به کجا خواهم رفت.
 
و تورا خواهم برد،
 
به کجا؟؟
 
می روم من و تو را خواهم برد
 
باز از دامن این ماتم سرد،
 
به همانجا که شکوفد خنده:
 
سوزنی از مهر
 
و نخی از اشتی
 
دوست می دارم که بدوزم حالا
 
این  طلوع را به غروب
 
و به دنیا برسانم من و تو
 
می توانیم به پرواز در اییم در این روشن صبح
 
و به روی زر خورشید خدا:
 
بنویسیم :سلام
 
و به هر دغدغه ای پشت کنیم
 
نقش زیبا بزنیم
 
عشق و رویا بزنیم
 
و به هر سینه اشک:
 
دست رد ما بزنیم
 
با هم اواز کنیم:
 
که جهان مال من است
 
فکر زیبای سپید
 
عاشقی..پر زدن و نور شدن،
 
جان من است.
 
و پس از ان به غروب ساکت
 
بوسه ای نو بزنیم.
 
بال ماه کو؟؟؟
 
که سوارش بشویم،
 
برویم باز به مهمانی هر ستاره ای سر بزنیم
 
شایدم نه!بشود روی پر فرشته ها
 
تا طلوع شب تاریک
 
کمی گپ بزنیم.
 
شا پرک را که صدایش بزنیم
 
بهتر این است کمی می بزنیم.
 
گذری شعر بخوانیم و به دل سر بزنیم
 
گوشمان را به صدای دلمان بسپاریم
 
باز این چهره باران زده را
 
نور مهتاب کنیم.
 
یا که همراه هم حتی شب را
 
بوسه ای خواب کنیم
 
 
 
 
چه خیالی؟؟؟خواب است؟؟؟
 
یا نه این رویا بود؟؟!
 
من که بیداری ام لز مرگ برایم بدتر
 
پس بخوابیم و به انجا برویم!
 
 
شاعر/:سارا.

 

 

happy valentine
23 بهمن 85 - 07:18

 

دلم میلرزد.

 

وجودم پوسته خالی تنهاییهاست.

 

بازوان نا توانم تکیه گاهی استوار می خواهد:

 

دستت را به من بده تا در نشیب و فراز راه عصای من باشی،

 

تپش قلبم اهنگ لاله های دشت خون است.

 

تو را می جویم که همراهم باشی،

 

که صدای پای بیمارم باشی،

 

که صدای عشقم باشی!

 

تشنه ام،تشنه جرعه های گوارای عشق

 

بگذار در نگاهت به پرواز در ایم:

 

که رفتن نمیتوانم.

 

بگذار در نگاهت بمانم:

 

که فروغ جاودانگیست.

 

می خواهمت که در این بی فریادرسی فریادرسم باشی،

 

بی خنده ات هیچ گلی نمیشکفد

 

هیچ دردی ارام نمیگیرد

 

هیچ قلبی نمی تپد.

 

یکبار دیگر بر خزان مرده زندگیم بخند.

 

 

 


 

 

تا عهد تو در بستم

 

                           عهد همه بشکستم

 

بعد از تو روا باشد

 

                          نقض همه پیمانها!

 

 

 

 


 

 

 

پلی می سازم از عشق

 

وبه سوی تو می ایم

 

                             و به تو دسته گلی هدیه می کنم

 

دسته گلی از نور

 

                          که با ان دنیا را روشن کنیم.

 

ببینیم که زندگی زیباست

 

اری!هر چه هست از ماست.

 

 


 
بعد من...
19 بهمن 85 - 08:04


 


 

دوست دارم بعد از مرگم دستانم را بیرون از تابوت،
 
رو به اسمان....
 
 بگذارند تا همگان بدانند که به ارزوهایم نرسیده ام.
 
دوست دارم بعد از مرگم چشمانم را باز بگذارند..
 
 تا همگان بدانند که چشم به راه او هستم.
 
دوست دارم بعد از مرگم روی قبرم تکه یخی بگذارند....
 
 تا اب شود و هیچکس نداند که:
 
 چه کسی روی قبرم گریسته است.
 
دوست دارم وقتی رفتم...بر روی مزارم بنویسند که
:
این بیچاره.........

 

                      ( عاشق بود و عاشق مرد!)

او
22 دی 85 - 01:05

شعری متولد میشود

در کلام ساده این کودک غریب:

ندارم...ندارم...ندارم

من عادت ندارم

من عادت به بدی هایش ندارم

عادت به بی اعتنایی اش ندارم

عادت به سکوت غریبش_لحن پر فریبش_ندارم

من:به خوبی هایش عادت دارم

به جاری شدنش در نبض کلام

به صدای راه رفتن قلبش روی صفحه

به قدرت لرزش صدا

به همیشه بودنش در هنوزها

به باورهای عاشقانه اش

(و نگو که دروغ بود)

به اینها عادت دارم           عادت کرده ام

اشتباه حتما از او بود      او خود اینگونه عادت داد مرا

به فریاد شور انگیز عشق حتی در سکوت لحظه

بدون اینها—او--او نیست.

او وقتی –او-شد که برایم شعر شد    یا کتاب

ولی واقعیت-شاید فقط در ذهن خواب الوده ام-

نوری شد در شب-بدون خاموشی

او-اینچنین--او شد

او همان زمان او شد      که در تنهاترین تنهاییم برایم خواند و گفت می ماند.

او وقتی او است که بگوید باز از عشق    از ماندن و نرفتن

از باور رسیدن    از لحظه هارو دیدن!

باز هم میگم و (نگو که دروغ بود)

او را من –او- میخواهم

او را همانگونه که بود و نه اینگونه که هست،می خواهم.

-او را من- او –میخواهم.

حتی اگر همه ستاره ها یکصدا گویند که –او-دروغ بوده-باز او را دارم

حتی اگر که در نحسی طالع ام-سیلی محکم بیچاره ام-ببینم که او سراب بوده

حتی اگر نخواهد و نداند

باز در خیال خوش من-دل ساده و ساده باور من

او-همان- او-می ماند

همیشه همیشه من میشود و میماند

او اگر این است...میکشم

و میکشم نقش اویی که میخواست مرا-حتی دروغ-در تک تک ثانیه های غربت دل خسته ام.

و این –او –را همیشه در گوشه قرمز احساسم،زنده نگه میدارم.

حالا بگو که دروغ بود!

 

 

شاعر:احساسم..افکارم و دلم!

__