- 1
- 2
باور کن! 4 تیر 86 - 16:51 |
باورش سخت استانچه تو بر من روا میداریو سختتر از انندیدنتناگفته هایم را با که بگویمبا که بگویم که خواستنت و نخواستنت هر دو در یک کفه اند!تلخ اما حقیقت....کاشکی هرگز نبودی! |
17 اردیبهشت 86 - 06:24 |
چه سود گر بگویمت که شام تا سحر نخفته ام ویا اگر دمی به خواب رفته ام تورا به خواب دیده ام چه سود گر بگویمت که بی تو با خیال تو به می پناه برده ام ونقش ان دو چشم قصه گو به جام شراب دیده ام چه سود گر بگویمت که دوریت چو شعله های تند تب به خرمن وجود من شراره های درد می زند و من درون ان زبانه ها بنای این دل رمیده را ز بن خراب دیده ام چه سود گر بگویمت که بی تو چیستم و کیستم که بحر پر خروش من تویی وساحل صبور و بی فغان منم ومن درون موجهای سرکشت تمام هستی و وجود خویش را چو یک حباب دیده ام چه سود گر بگویمت که من زدوری تو هر نفس چوشمع اب میشوم واشکهای گرم من به دامن سیاه شب می چکد ومن میان قطره های چون بلور ان محبت تو را چو نقش سرد ارزو بروی اب دیده ام چه سود گر بگویمت تو را به خواب دیده ام ویا که نقش روی تو را به جام شراب دیده ام تو یک خیال دور بیش نیستی و دست من به دامنت نمیرسد تو غافلی و من تمام می شوم و دیدگان پر ز راز من هزار بار گفته با دلم: که من سراب دیده ام! |
نگو که نمی ایی! 15 اردیبهشت 86 - 22:36 |
دارد باران می بارد و داغ تنهایی ام تازه می شود نگو که نمی ایی نگو مرا همسفر دشت اسمان نیستی از ابتدای خلقت سخن از تنها سفر کردن نبود قول داده ای تا پسین گاه دوشنبه بازگردی از همان دم رفتنت تمام لحظه های بی قرار را بغض کرده ام وهرثانیه که می گذرد روزها به اندازه هزار سال از هم فاصله می گیرند! شعر از(خودم) |
8 اردیبهشت 86 - 20:31 |
کاش ای تنها امید زندگیمیتوانستم فراموشت کنمیا شبی چون اتش سوزان دلدر مهیب سینه خاموشت کنمکاش چون خواب گران از دیده امنیمه شبها یاد رویت می گریختمرغ دل افسرده حال بسته پراز دیار ارزویت می گریختکاش از باغ خوش رویای تودفتر اندیشه ام پر می گرفتفارغ از اندیشه هجران و وصلزندگی بی عشقت از سر می گرفتکاش احساس نیاز دیدنتازوجودم چون وجودت دور بوددر دلم اتشی بسی زد ان نگاهکاش ان شب این دو چشمم کور بود!کاش انشب در گلستان خیالای گل و حشی نمیچیدم تو راتا نسوزد در خزان ارزوکاشکی هرگز نمیدیدم تورا! |
20 اسفند 85 - 08:10 |
تو ای بی هدف امده در حریم نگاه
برو،شرم کن از سفیدی ما
و بشنو صدای حزر کردن قلب را
صدای خروشیدن و سوختن
صدای تنی خسته از ضربه ها
صدای فرو ریختن،کوفتن
شنیدی؟؟نه هرگز نخواهی شنید
تو خود معنی مکر و رنگینگی
دو صد رنگ بر ان زبان تو است
دو چندان برابر به قلب تو نیز
نکن!با من این بازی سرد را
که این مشت بر من روا نیست، نیست
که این تیرگی،زخم،نیرنگ
درون سفید تن من سزا نیست،نیست
نکن رنگ این خسته از رنگ را
اگر رنگی از من نگیری چه باک!!
ولی مرد باش و نزن سنگ را
سفیدم....گرچه بی رنگم
که اینگونه دلم میخواست.
نه دل خواهان صد رنگی است
نه مفتون سیاهی ها
نه مطلوب نوازشها
تنم بی رنگ بی رنگ است
نکن با من چنین کاری
نزن بر دل چنین رنگی
که خواهانم همیشه تا همیشه
به رنگ پاک بی رنگی بمانم!
شعر از:سارا. |
رویا! 29 بهمن 85 - 05:58 |
برای تو می نویسم: ساده اما گویا گنگ اما خوانا این نه از جوهر و نقش خودکار، بلکه از عمق از عمق صدای بیمار شب زده در شب تار، می خرامد به تن صاف و سفید دفتر: من صدا میزنمت! که بیایی و به مهمانی ما سر بزنی بال بگشایی و همراه شوی و ببینی در روز، این طلایی زمان و ببینی در شب، این سیاه بیدار تا کجا خواهم رفت. به کجا خواهم رفت. و تورا خواهم برد، به کجا؟؟ می روم من و تو را خواهم برد باز از دامن این ماتم سرد، به همانجا که شکوفد خنده: سوزنی از مهر و نخی از اشتی دوست می دارم که بدوزم حالا این طلوع را به غروب و به دنیا برسانم من و تو می توانیم به پرواز در اییم در این روشن صبح و به روی زر خورشید خدا: بنویسیم :سلام و به هر دغدغه ای پشت کنیم نقش زیبا بزنیم عشق و رویا بزنیم و به هر سینه اشک: دست رد ما بزنیم با هم اواز کنیم: که جهان مال من است فکر زیبای سپید عاشقی..پر زدن و نور شدن، جان من است. و پس از ان به غروب ساکت بوسه ای نو بزنیم. بال ماه کو؟؟؟ که سوارش بشویم، برویم باز به مهمانی هر ستاره ای سر بزنیم شایدم نه!بشود روی پر فرشته ها تا طلوع شب تاریک کمی گپ بزنیم. شا پرک را که صدایش بزنیم بهتر این است کمی می بزنیم. گذری شعر بخوانیم و به دل سر بزنیم گوشمان را به صدای دلمان بسپاریم باز این چهره باران زده را نور مهتاب کنیم. یا که همراه هم حتی شب را بوسه ای خواب کنیم چه خیالی؟؟؟خواب است؟؟؟ یا نه این رویا بود؟؟! من که بیداری ام لز مرگ برایم بدتر پس بخوابیم و به انجا برویم! شاعر/:سارا. |
happy valentine 23 بهمن 85 - 07:18 |
بعد من... 19 بهمن 85 - 08:04 |
او 22 دی 85 - 01:05 |
شعری متولد میشوددر کلام ساده این کودک غریب:ندارم...ندارم...ندارممن عادت ندارممن عادت به بدی هایش ندارمعادت به بی اعتنایی اش ندارمعادت به سکوت غریبش_لحن پر فریبش_ندارممن:به خوبی هایش عادت دارمبه جاری شدنش در نبض کلامبه صدای راه رفتن قلبش روی صفحهبه قدرت لرزش صدابه همیشه بودنش در هنوزهابه باورهای عاشقانه اش(و نگو که دروغ بود)به اینها عادت دارم عادت کرده اماشتباه حتما از او بود او خود اینگونه عادت داد مرابه فریاد شور انگیز عشق حتی در سکوت لحظهبدون اینها—او--او نیست.او وقتی –او-شد که برایم شعر شد یا کتابولی واقعیت-شاید فقط در ذهن خواب الوده ام-نوری شد در شب-بدون خاموشیاو-اینچنین--او شداو همان زمان او شد که در تنهاترین تنهاییم برایم خواند و گفت می ماند.او وقتی او است که بگوید باز از عشق از ماندن و نرفتناز باور رسیدن از لحظه هارو دیدن!باز هم میگم و (نگو که دروغ بود)او را من –او- میخواهماو را همانگونه که بود و نه اینگونه که هست،می خواهم.-او را من- او –میخواهم.حتی اگر همه ستاره ها یکصدا گویند که –او-دروغ بوده-باز او را دارمحتی اگر که در نحسی طالع ام-سیلی محکم بیچاره ام-ببینم که او سراب بودهحتی اگر نخواهد و نداندباز در خیال خوش من-دل ساده و ساده باور مناو-همان- او-می ماندهمیشه همیشه من میشود و میمانداو اگر این است...میکشمو میکشم نقش اویی که میخواست مرا-حتی دروغ-در تک تک ثانیه های غربت دل خسته ام.و این –او –را همیشه در گوشه قرمز احساسم،زنده نگه میدارم.حالا بگو که دروغ بود!شاعر:احساسم..افکارم و دلم! |
- 1
- 2














