- 1
- 2
پنج شنبه ها..... 27 تیر 87 - 21:39 |
پنج شنبه ها که می ایندمن به پرواز در می ایمکنار ان ساحل گرم و ابی..کنار شنهایی داغکه گرمی نفسهامان در ان گم بودو همیشه منتظرمتا انجا باز تو را ببینماحساست کنمو ببوسمتو تو در نگاه منهمه ناگفته هایم را بخوانی!پنج شنبه هابعد از ظهر...وقتی خورشید در کلبه حور به اب می افتدو یا حتی شبفقط و فقط اسم توست که قلب مرا گرم می کندو رویای دستان پر مهر تو ست که مرا ذوب می کند و به نهایت می برد!پنج شنبه هاحتی هوا هم بوی تو را می دهدو قاصدک سرگردانسلام تو را به من می رساندپنج شنبه هادر نگاه همه اشنایاننگاه بی مانند تو را میبینمکه با عشق مرا می خواندو هرگز کمرنگ نمی شود!پنج شنبه هاهمه این پنج شنبه ها اسم تو را می اورندوتا سپیده صبح یکصدا تو را فریاد میزنندپنج شنبه ها،اه این پنج شنبه هاتا ابد می ایند و تو را به من می دهندو من حیراندر شمارشم..که انتظارم سر برسدو در همه شنبه هاتو با من باشیواقعیت و نه در رویاهمیشه همیشه من!سارا.
|
برگرد.... 25 خرداد 87 - 01:03 |
شبی از پشت یك تنهایی غمناك و بارانی،ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردمتمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا كردمپس از یك جستجوی نقره ای در كوچه های ابی احساستو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردمو تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی:"دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویاییو من تنها برای دیدن زبیابی ان چشمتو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم"همین بود اخرین حرفتو من بعد از عبور تلخ و غمگینتحریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردمنمیدانم چرا رفتی...نمیدام چرا؛شاید خطا كردم!و تو بی انكه فكر غربت چشمان من باشینمی دانم كجا،تا كی،برای چهولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باریدو بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشتهو بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شدو گنجشكی كه هر روز از كنار پنجراه با مهربانی دانه بر میداشتتمام بالهایش غرق در اندوه غربت شدو بعد از رفتن تو اسمان اشكهایم خیس باران بودو بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفتكسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مردو بعد از رفتنت دریا چه بغضی كردكسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی بردو من با انكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی بردهنوز اشفته چشمان زیبای تو امبرگرد...ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد بودو بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردیدكسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردمو من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردیدكنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد استو من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دلمیان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابرنمی دانم جرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز...برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا كردم!!!///// |
ادم اهنی! 11 خرداد 87 - 19:34 |
گاهی تلخی ،گاهی شیرین، نٌنُر بزبز قندی «نازی ناز كن…» ولی بپا ! این روزا روزای وصله زیر آفتاب ، پشت شیشه ، گر بگیرم می میرم من یادته توی حراجی ، واسه من ترانه خوندی ؟ دل من یهو تپید و باورم شد كه یه مَردم من می خوام پرنده باشم ، شونه تو می خوام ببینم هنوز اما خیلی زوده ، من هنوز خیلی ضعیفم می دونم چه ها كشیدی زیر بارونو نگفتی جواب مردمو میدم ، دستاتو بذار تو دستم دست تو له شدنی نیست! اینو هر زنی می فهمه ؟ گُلو دادی توی دستم … این یعنی موقع كوچ نیست «دایه دایه وقتِ …» صلحه !! كی میگه كه وقت جنگه ؟ بیا زیر سایه من ! حرف گفتنی چی داری ؟ این ترانه خط به خطش طعم بوسهء تو داره «اگه چشمات میگه آره …» بزنیم به قلب جاده خط زدم پنجره ها رو ، چونكه بیرون خبری نیست ... لالا لا لا «گل سنگم… »! « لالا لا لا گل پونه. . . » نمی خوای پیشت بمونم ؟!… خُب میرم ! …هیچ گله ای نیست اما هر موقع كه داشتی غم و غصه خبرم كن «دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه …» ... دستامو تو دیده بودی …زشتیامو می دونستی تن تو ملیله دوزی … آهنی بود دوتا دستم هوا آروم میشه اینجا یه شبی با رفتن من اما هر موقع كه داشتی غم وغصه خبرم كن
|
ba eshgh be aziztarinam 22 اردیبهشت 87 - 19:52 |
شعری متولد میشوددر کلام ساده این کودک غریب:ندارم...ندارم...ندارممن عادت ندارممن عادت به بدی هایش ندارمعادت به بی اعتنایی اش ندارمعادت به سکوت غریبش_لحن پر فریبش_ندارممن:به خوبی هایش عادت دارمبه جاری شدنش در نبض کلامبه صدای راه رفتن قلبش روی صفحهبه قدرت لرزش صدابه همیشه بودنش در هنوزهابه باورهای عاشقانه اش(و نگو که دروغ بود)به اینها عادت دارم عادت کرده اماشتباه حتما از او بود او خود اینگونه عادت داد مرابه فریاد شور انگیز عشق حتی در سکوت لحظهبدون اینها—او--او نیست.او وقتی –او-شد که برایم شعر شد یا کتابولی واقعیت-شاید فقط در ذهن خواب الوده ام-نوری شد در شب-بدون خاموشیاو-اینچنین--او شداو همان زمان او شد که در تنهاترین تنهاییم برایم خواند و گفت می ماند.او وقتی او است که بگوید باز از عشق از ماندن و نرفتناز باور رسیدن از لحظه هارو دیدن!باز هم میگم و (نگو که دروغ بود)او را من –او- میخواهماو را همانگونه که بود و نه اینگونه که هست،می خواهم.-او را من- او –میخواهم.حتی اگر همه ستاره ها یکصدا گویند که –او-دروغ بوده-باز او را دارمحتی اگر که در نحسی طالع ام-سیلی محکم بیچاره ام-ببینم که او سراب بودهحتی اگر نخواهد و نداندباز در خیال خوش من-دل ساده و ساده باور مناو-همان- او-می ماندهمیشه همیشه من میشود و میمانداو اگر این است...میکشمو میکشم نقش اویی که میخواست مرا-حتی دروغ-در تک تک ثانیه های غربت دل خسته ام.و این –او –را همیشه در گوشه قرمز احساسم،زنده نگه میدارم.حالا بگو که دروغ بود!شاعر:احساسم..افکارم و دلم! |
!!! 26 فروردین 87 - 18:03 |
کاش ای تنها امید زندگیمیتوانستم فراموشت کنمیا شبی چون اتش سوزان دلدر مهیب سینه خاموشت کنمکاش چون خواب گران از دیده امنیمه شبها یاد رویت می گریختمرغ دل افسرده حال بسته پراز دیار ارزویت می گریختکاش از باغ خوش رویای تودفتر اندیشه ام پر می گرفتفارغ از اندیشه هجران و وصلزندگی بی عشقت از سر می گرفتکاش احساس نیاز دیدنتازوجودم چون وجودت دور بوددر دلم اتشی بسی زد ان نگاهکاش ان شب این دو چشمم کور بود!کاش انشب در گلستان خیالای گل و حشی نمیچیدم تو راتا نسوزد در خزان ارزوکاشکی هرگز نمیدیدم تورا! |
من یك چهار دیواری دارم... 14 آذر 86 - 12:58 |
![]() ![]()
من یك چهار دیواری دارم و كاغذ و قلمی. قلمی كه گاه و بیگاه جور مرا می كشد و حرف های نا گفته ام را بر روی كاغذ می نویسد. در ان لحظه قلمم مثل زبانم الكن نیست؛ من من نمی كند،كم نمی اورد و ....می نویسد شیوا،بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی. وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند، اشك هایم فرو نمی ریزند، عصبانی نمی شوم، صدایم هم نمی لرزد... و كاغذ چه صبور ،نوشته هایم را گوش می دهد! واكنشی از خشم در او نیست، نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد، مرا به خاموشی وا نمی دارد، تنهایم نیز نمی گذارد.... در اخر من ارام و سبكبال به كاغذ می گویم: "همه این ها را گفتم كه بگویم گفتن بلد نیستم،اما نوشتنم بد نیست.." ان گاه كاغذ را به اب می سپارم
و اب می داند كه ان را به چه كسی برساند.... و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم در پی قلمم و كاغذ صبوری دیگر
من یك چهار دیواری دارم..... |
تولدم مبارك! 10 آبان 86 - 13:36 | ||||||||||
دختر ِ ماه ِ آبان ، غزل تر از ترانه
ممنونم از همه عزیزانی كه تولدم رو تبریك گفتن | ||||||||||
پنج شنبه ها را دوست دارم! 24 شهریور 86 - 18:43 |
ماه من ،غصه چرا؟! 7 مرداد 86 - 23:28 | |||
ماه من ،غصه چرا؟! اسمان را بنگر،که هنوز،بعد صدها شب و روز مثل ان روز نخست گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد! یا زمینی را که،دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در اغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت، تا بگوید که هنوز،پر امنیت احساس خداست! ماه من،غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز، ارزویم همه خوشبختی توست! ماه من!دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار انهایی نیست،که خدا را دارند.... ماه من!غم و اندوه ،اگر هم روزی،مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات،از لب پنجره عشق،زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا،چطر شادی وا کن وبگو با دل خود: که خدا هست،خدا هست! او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید نشانم می داد... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد،همه زندگی ام،غرق شادی باشد... ماه من! غصه اگر هست،بگو تا باشد! معنی خوشبختی، بودن اندوه است..! این همه غصه و غم،این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه!میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین.... ولی از یاد مبر: پشت هر کوه بلند،سبزه زاری است پر از یاد خدا! و در ان باز کسی می خواند: که خدا هست،خدا هست و چراغصه؟! چرا؟!
| |||
بعد من.. 16 تیر 86 - 19:54 | |||
| |||
- 1
- 2

























