تبلیغات


__
پنج شنبه ها.....
27 تیر 87 - 21:39

   


 

 

پنج شنبه ها که می ایند
من به پرواز در می ایم
کنار ان ساحل گرم و ابی
..کنار شنهایی داغ
که گرمی نفسهامان در ان گم بود
و همیشه منتظرم
تا انجا باز تو را ببینم
احساست کنم
و ببوسمت
و تو در نگاه من
همه ناگفته هایم را بخوانی!
پنج شنبه ها
بعد از ظهر...وقتی خورشید در کلبه حور به اب می افتد
و یا حتی شب
فقط و فقط اسم توست که قلب مرا گرم می کند
و رویای دستان پر مهر تو ست که مرا ذوب می کند و به نهایت می برد!
پنج شنبه ها
حتی هوا هم بوی تو را می دهد
و قاصدک سرگردان
سلام تو را به من می رساند
پنج شنبه ها
در نگاه همه اشنایان
نگاه بی مانند تو را میبینم
که با عشق مرا می خواند
و هرگز کمرنگ نمی شود!
پنج شنبه ها
همه این پنج شنبه ها اسم تو را می اورند
وتا سپیده صبح یکصدا تو را فریاد میزنند
پنج شنبه ها،اه این پنج شنبه ها
تا ابد می ایند و تو را به من می دهند
و من حیران
در شمارشم..که انتظارم سر برسد
و در همه شنبه ها
تو با من باشی
واقعیت و نه در رویا
همیشه همیشه من!

سارا.

 

 

برگرد....
25 خرداد 87 - 01:03

 

شبی از پشت یك تنهایی غمناك و بارانی،ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا كردم

پس از یك جستجوی نقره ای در كوچه های ابی احساس

تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی:

"دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زبیابی ان چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم"

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمیدانم چرا رفتی...

نمیدام چرا؛شاید خطا كردم!

و تو بی انكه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا،تا كی،برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشته

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجراه با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

 و بعد از رفتن تو اسمان اشكهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با انكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز اشفته چشمان زیبای تو ام

برگرد...

ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد بود

و بعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل

میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

نمی دانم جرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز...

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا كردم!!!

/////

ادم اهنی!
11 خرداد 87 - 19:34

 

گاهی تلخی ،گاهی شیرین، نٌنُر بزبز قندی
حالا كه چشماتو دیدم ، داری پلكاتو می بندی ؟

«نازی ناز كن…» ولی بپا ! این روزا روزای وصله
دل آدم آهنی ها ، به دو تا بخیه وصله 

زیر آفتاب ، پشت شیشه ، گر بگیرم می میرم من
آب بشه لحیم قلبم ، دستتو نمی گیرم من

یادته توی حراجی ، واسه من ترانه خوندی ؟
منو از اونا خریدی ، بین آدما نشوندی ؟ 

دل من یهو تپید و باورم شد كه یه مَردم
یه كاری كن كه بمونم …به مغازه برنگردم 

تازه این اول قصه ست ، تف به هر چی بخت شومه
آدم آهنی قصه ، دیگه روغنش تمومه  

من می خوام پرنده باشم ، شونه تو می خوام ببینم
روی ماهتو ببوسم ، گل گیستو بچینم

هنوز اما خیلی زوده ، من هنوز خیلی ضعیفم
امشبو از كار نیافتم ، فردا دنیارو حریفم  

می دونم چه ها كشیدی زیر بارونو نگفتی
هنوزم پای پیاده زیر بارون راه می افتی

جواب مردمو میدم ، دستاتو بذار تو دستم
دست من نبود عزیزم اگه قلبتو شكستم  

دست تو له شدنی نیست! اینو هر زنی می فهمه ؟
حرف آدم آهنی رو آدم آهنی می فهمه 

واكن اخماتو ببینم توی اون چشات چی داری
چشامو بستم ببینم توی دستام چی می ذاری  

گُلو دادی توی دستم … این یعنی موقع كوچ نیست
 ببین این بازی رو بردیم پوچه گُل بود ! گُله پوچ نیست ! ! ! 

«دایه دایه وقتِ …» صلحه !! كی میگه كه وقت جنگه ؟
این روزا آشتی كنونِ سر و سینه با تفنگه  

بیا زیر سایه من ! حرف گفتنی چی داری ؟
توی كیفت واسه قلب آدم آهنی چی داری ؟ !

دختر فضول قصه ! اینه دستام … خالی یا پر
حالا خوبیامو بنویس دیگه زشتیامو نشمر  

این ترانه خط به خطش طعم بوسهء تو داره
شاعرم كن ! شاعرم كن ! با یه بوسه دوباره

«اگه چشمات میگه آره …» بزنیم به قلب جاده
فكر تنهاییتو كردم : من ترانه هام زیاده 

خط زدم پنجره ها رو ، چونكه بیرون خبری نیست
وقتی تو توُی اتاقی ، احتیاج به هیچ دری نیست

...

لالا لا لا «گل سنگم… »! « لالا لا لا گل پونه. . . » 
روی گونه هات می مونه تا قیامت  جای  بوسه

نمی خوای پیشت بمونم ؟!… خُب میرم ! …هیچ گله ای نیست
«فاصله یه حرف سادهست …»!… عزیزم مسئله ای نیست 

اما هر موقع كه داشتی غم و غصه خبرم كن 
«خوابیدی بدون لالایی و قصه …» خبرم كن 

«دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه …»
تو میری به سوی خورشید ، من میرم به سمت خونه

...

دستامو تو دیده بودی …زشتیامو می دونستی
عرضه داشتی می شكستی ! …می تونستی ... نتونستی  

تن تو ملیله دوزی … آهنی بود دوتا دستم
من به رسم مهربونی دستای تو رو شكستم

هوا آروم میشه اینجا یه شبی با رفتن من
بگو هیچكی رو نگیرن ،نكشن ، با پیرهن من  

اما هر موقع كه داشتی غم وغصه خبرم كن
«خوابیدی بدون لالایی و قصه …»خبرم كن . . .

 

ba eshgh be aziztarinam
22 اردیبهشت 87 - 19:52

شعری متولد میشود

در کلام ساده این کودک غریب:

ندارم...ندارم...ندارم

من عادت ندارم

من عادت به بدی هایش ندارم

عادت به بی اعتنایی اش ندارم

عادت به سکوت غریبش_لحن پر فریبش_ندارم

من:به خوبی هایش عادت دارم

به جاری شدنش در نبض کلام

به صدای راه رفتن قلبش روی صفحه

به قدرت لرزش صدا

به همیشه بودنش در هنوزها

به باورهای عاشقانه اش

(و نگو که دروغ بود)

به اینها عادت دارم           عادت کرده ام

اشتباه حتما از او بود      او خود اینگونه عادت داد مرا

به فریاد شور انگیز عشق حتی در سکوت لحظه

بدون اینها—او--او نیست.

او وقتی –او-شد که برایم شعر شد    یا کتاب

ولی واقعیت-شاید فقط در ذهن خواب الوده ام-

نوری شد در شب-بدون خاموشی

او-اینچنین--او شد

او همان زمان او شد      که در تنهاترین تنهاییم برایم خواند و گفت می ماند.

او وقتی او است که بگوید باز از عشق    از ماندن و نرفتن

از باور رسیدن    از لحظه هارو دیدن!

باز هم میگم و (نگو که دروغ بود)

او را من –او- میخواهم

او را همانگونه که بود و نه اینگونه که هست،می خواهم.

-او را من- او –میخواهم.

حتی اگر همه ستاره ها یکصدا گویند که –او-دروغ بوده-باز او را دارم

حتی اگر که در نحسی طالع ام-سیلی محکم بیچاره ام-ببینم که او سراب بوده

حتی اگر نخواهد و نداند

باز در خیال خوش من-دل ساده و ساده باور من

او-همان- او-می ماند

همیشه همیشه من میشود و میماند

او اگر این است...میکشم

و میکشم نقش اویی که میخواست مرا-حتی دروغ-در تک تک ثانیه های غربت دل خسته ام.

و این –او –را همیشه در گوشه قرمز احساسم،زنده نگه میدارم.

حالا بگو که دروغ بود!

 

 

شاعر:احساسم..افکارم و دلم!

!!!
26 فروردین 87 - 18:03
کاش ای تنها امید زندگی

 

میتوانستم فراموشت کنم

 

یا شبی چون اتش سوزان دل

 

در مهیب سینه خاموشت کنم

 

کاش چون خواب گران از دیده ام

 

نیمه شبها یاد رویت می گریخت

 

مرغ دل افسرده حال بسته پر

 

از دیار ارزویت می گریخت

 

کاش از باغ خوش رویای تو

 

دفتر اندیشه ام پر می گرفت

 

فارغ از اندیشه هجران و وصل

 

زندگی بی عشقت از سر می گرفت

 

کاش احساس نیاز دیدنت

 

ازوجودم چون وجودت دور بود

 

در دلم اتشی بسی زد ان نگاه

 

کاش ان شب این دو چشمم کور بود!

 

کاش انشب در گلستان خیال

 

ای گل و حشی نمیچیدم تو را

 

تا نسوزد در خزان ارزو

 

کاشکی هرگز نمیدیدم تورا!
 
من یك چهار دیواری دارم...
14 آذر 86 - 12:58
111430p7xalu964n.gif
empty.gif

 

من یك چهار دیواری دارم

و كاغذ و قلمی.

قلمی كه گاه و بیگاه جور مرا می كشد

و حرف های نا گفته ام را بر روی كاغذ می نویسد.

در ان لحظه قلمم مثل زبانم الكن نیست؛

من من نمی كند‌،كم نمی اورد و ....می نویسد

شیوا،بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی.

وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند‌،

اشك هایم فرو نمی ریزند،

عصبانی نمی شوم،

صدایم هم نمی لرزد...

و كاغذ چه صبور ،نوشته هایم را گوش می دهد!

واكنشی از خشم در او نیست،

نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد،

مرا به خاموشی وا نمی دارد،

تنهایم نیز نمی گذارد....

در اخر من ارام و سبكبال به كاغذ می گویم:

"همه این ها را گفتم كه بگویم گفتن بلد نیستم،اما نوشتنم بد نیست.."

ان گاه كاغذ را به اب می سپارم

 

و اب می داند كه ان را به چه كسی برساند....

و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم

در پی قلمم و كاغذ صبوری دیگر

 

                              من یك چهار دیواری دارم.....

تولدم مبارك!
10 آبان 86 - 13:36

              
           394491ffv5ohbpd7.gif
empty.gif
                                                

 

دختر ِ ماه ِ آبان ، غزل تر از ترانه
وسوسه ی یه سیبی ، شیرین و عاشقانه
لبات ِ انار ِ بوسه ، چشات یه کهشکونه
مخمل ِ ناز ِ دستات ، ململ ِ آسمونه
طعم ِ قشنگ ِ بوسه ، عطر ِ نجیب ِ آغوش
منو دوباره حس کن ، نذار بشم فراموش
گیراتره نگاهت ، از پونه های وحشی
جسارت ِ چشامُ ، می خوام بهم ببخشی
دختر ِ ماه ِ آبان ، یه بوسه مهمونم کن
فقط تو با یه چشمک ، ستاره بارونم کن
بذار که قطره قطره ، سر بکشم لباتُ
این شبا بی ستاره ست ، ازم نگیر چشاتُ
شیطون و پر هیاهو ، چشات چشای آهو
پیش تو کم میارم ، پری شهر جادو
می خوای نشون بدی که ، سردی و سخت و لجباز
با همه ی غرورت ، من که دوست دارم باز
فقط میخوام که یکبار ، باور کنی دلم رُ
آخه من از تو دارم ، خوابای خوشگلم رُ
دختر ِ ماه ِ آبان ، قشنگ روزگاری
تو دست ِ زرد ِ پاییز ، جوونه ی بهاری

empty.gif

  

m.gifa.gifd.gifo.gifl.gifa.gifv.gifa.gift.gif

empty.gif

k.gifa.gifr.gifa.gifb.gifo.gifm.gif

 

empty.gif
573311qknfhej4hx.gif

کلوب آی دی : atrinamiri
نام : آترین امیری(زاپاتا)
تولد : 29 تیر 1357
محل سکونت : Iran هرمزگان بندرعباس
مرد ، مجرد
 
سلام.پیشاپیش تولدتو تبریك میگم.لمس بودنت مبارك.همیشه باشی.
18

 

ممنونم از همه عزیزانی كه تولدم رو تبریك گفتن

پنج شنبه ها را دوست دارم!
24 شهریور 86 - 18:43
 
 
 
 
 
پنج شنبه ها که می ایند
من به پرواز در می ایم
کنار ان ساحل گرم و ابی
..کنار شنهایی داغ
که گرمی نفسهامان در ان گم بود
و همیشه منتظرم
تا انجا باز تو را ببینم
احساست کنم
و ببوسمت
و تو در نگاه من
همه ناگفته هایم را بخوانی!
پنج شنبه ها
بعد از ظهر...وقتی خورشید در کلبه حور به اب می افتد
و یا حتی شب
فقط و فقط اسم توست که قلب مرا گرم می کند
و رویای دستان پر مهر تو ست که مرا ذوب می کند و به نهایت می برد!
پنج شنبه ها
حتی هوا هم بوی تو را می دهد
و قاصدک سرگردان
سلام تو را به من می رساند
پنج شنبه ها
در نگاه همه اشنایان
نگاه بی مانند تو را میبینم
که با عشق مرا می خواند
و هرگز کمرنگ نمی شود!
پنج شنبه ها
همه این پنج شنبه ها اسم تو را می اورند
وتا سپیده صبح یکصدا تو را فریاد میزنند
پنج شنبه ها،اه این پنج شنبه ها
تا ابد می ایند و تو را به من می دهند
و من حیران
در شمارشم..که انتظارم سر برسد
و در همه شنبه ها
تو با من باشی
واقعیت و نه در رویا
همیشه همیشه من!

سارا.

ماه من ،غصه چرا؟!
7 مرداد 86 - 23:28

 

ماه من ،غصه چرا؟!

اسمان را بنگر،که هنوز،بعد صدها شب و روز

مثل ان روز نخست

گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد!

یا زمینی را که،دلش از سردی شبهای خزان

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در اغاز بهار

دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت،

تا بگوید که هنوز،پر امنیت احساس خداست!

ماه من،غصه چرا؟!

تو مرا داری و من

هر شب و روز،

ارزویم همه خوشبختی توست!

ماه من!دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کار انهایی نیست،که خدا را دارند....

ماه من!غم و اندوه ،اگر هم روزی،مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات،از لب پنجره عشق،زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا،چطر شادی وا کن

وبگو با دل خود: که خدا هست،خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید نشانم می داد...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد،همه زندگی ام،غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست،بگو تا باشد!

معنی خوشبختی،

بودن اندوه است..!

این همه غصه و غم،این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه!میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین....

ولی از یاد مبر:

پشت هر کوه بلند،سبزه زاری است پر از یاد خدا!

و در ان باز کسی می خواند:

که خدا هست،خدا هست

و چراغصه؟! چرا؟!

 

 

بعد من..
16 تیر 86 - 19:54
بعد من...



 


 

دوست دارم بعد از مرگم دستانم را بیرون از تابوت،
 
رو به اسمان....
 
 بگذارند تا همگان بدانند که به ارزوهایم نرسیده ام.
 
دوست دارم بعد از مرگم چشمانم را باز بگذارند..
 
 تا همگان بدانند که چشم به راه او هستم.
 
دوست دارم بعد از مرگم روی قبرم تکه یخی بگذارند....
 
 تا اب شود و هیچکس نداند که:
 
 چه کسی روی قبرم گریسته است.
 
دوست دارم وقتی رفتم...بر روی مزارم بنویسند که
:
این بیچاره.........

 

                      ( عاشق بود و عاشق مرد!)
__