تبلیغات


__
میخانه
2 مرداد 87 - 08:51
یاران همه مست اند، ولی لیکن  باده پرستند******یاری که ره میخانه بگیرد،به دست جام و می ناب بگیرد
ز باب عشق و هوس،هوس گزیند******از خالق خود شرم نگیرد،از عاشق خود نفس نگیرد
پیوسته ره میخانه بگیرد******ز خماره ره خمره بگیرد
شایسته نباشد که لیلی بنامم******مست و خرابی چنین،معشوقه بنامم

*


شاعر:خودم
  • ارسال نظر (0)
پرستوی مهاجر
1 مرداد 87 - 08:47

وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز

و دویدن که آموختی ، پرواز را ؛

زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی ، دیر شده .

پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی ،

برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی .

من راه رفتن را از سنگ آموختم ،

دویدن را از یک کرم خاکی

و پرواز را از یک درخت .

بادها از رفتن چیزی به من نگفتند ،

زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند .

پلنگان ، دویدن را یادم ندادند ،

زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می شناخت

و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می فهمید

و درختی که پاهایش در گِل بود ، از پرواز بسیار می دانست .

آن ها از حسرت به درد رسیده بودند

و از درد به اشتیاق

و از اشتیاق به معرفت .

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز ،

دویدن که آموختی ، پرواز را ، 

راه رفتن را یاد بگیر زیرا هر روز باید از خودت تا خدا  گام برداری .

دویدن بیاموز زیرا هر چه بهتر از خودت تا خدا بپری

و در پرواز ماهر شو زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی
دریا
1 مرداد 87 - 08:46

بر فراز دریا ، ابری سفید .

 

روی دریا ، کشتی نقره ای .

 

در درونش ، ماهی زرد .

 

بر کنارش ، خزهء آبی .

 

مردی در ساحل می اندیشد :

 

ابر شوم یا کشتی ؟

 

ماهی شوم یا خزه ؟

 

نه این نه آن نه آن یکی .

 

دریا شو فرزندم .

 

دریا .

 

با ابرهایش ،

 

با کشتی هایش ،

 

با ماهیانش ،

 

با خزه اش
آرزو
1 مرداد 87 - 08:42
آرزو...

ای آرزو ای سرچشمه هستی ای مایه خوشی و سعادت بشر ای شراب روح ای لطیفتر از نسیم و شدیدتر از طوفان!

آیا تو نیز هیچ با من همراه و یار بوده ای؟

پروردگارا: در این جهان آرزو چرا كلبه كوچكی كه جز دل نام ندارد نصیب من كرده ای .كاشانه محقری كه در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد كلبه خونینی كه جز تقدیر را در آن راهی نباشد .خانه ویرانیكه در آن بجز اشك و صبر همدم و مونسی را صاحب نیست.

دیر گاهی بود كه آرزو میكردم ترا ببینم ترا بهرآنچه كه زیباست تشبیه مینمودم.اما لحظه ای بعد افسرده و سرافكنده میشدم زیرا این زیبایی هاست كه شبیه تواند.تو خود الهه زیبایی هستی.

خواستم ترا به ماه تشبیه كنم اما جز رنگ مهتابیت چیزی در آن نیافتم .میخواستم شاید معجزه ای شود و تو در كنارم بیایی .میخواستم كه روبرویم بنشینی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نیم شكفته ات تماشا كنم و نفس گرمت را ببویم.

افسوس كه تو اشكها و حسرت های مرا نمی بینی .نمی بینی كه در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.

اكنون تو ای جان شیرین .بیا بنشین تا بگویم كه امروز دیگر وقت اعتراف رسیده است .وقت آن رسیده كه بدانی تو روح منی و حقیقت من هستی.

چنانچه یك گل احتیاج به آفتاب دارد منهم برای زنده بودن بعشق تو محتاجم .اگر بسویم باز گردی گناهانت را نادیده میگیرم و باز دامنم را بسویت میگشایم.

كاش هم اكنون باز میگشتی تا اشعه آفتاب امید بخش حزن و افسردگیم را پایان دهد و این قلب شكسته ام به امید تو به امید دیدار تو به امید عشق تو به امید وصال تو بار دیگر حركت از سر گیرد و به ادامه حیات امیدوار سازد .

برای من كور بودن و ندیدن آفتاب سهل است .اما دور بودن و تو را ندیدن را نمیتوانم تحمل كنم .تو آن چشمه نوشی ای مایه حیات كه میتوانی مرا با بوسه عمر دوباره دهی فراموش مكن كه جز تو من كسی را ندارم .و به غیر از تو به مهر دیگری پایبند نیستم .تو مرا تنها گذاشتی . تو به من كتاب دوستیابی دادی ولی درس دشمنی آموختی تو از وفا و عاطفه سخن گفتی در حالیكه نامهربانی و بی مهری پیشه ساختی.

اكنون همه چیز جز نگاه تو از یاد برده ام.

چندی است تو را نمی بینم و گرچه تو را هرگز فراموش نمیكنم و در پرتو درخشان و سایه حیاتبخش تو زندگی میكنم .اما با وجود این خودت را آزار نمیدهم .تو برو و با هر كه میخواهی سعادتمند باش.
__