![]() جین شارپ در کشورهای دمکراتیک شناخته شده تر است تا در در کشورهای غیر دمکراتیک. در ایران مدتهاست که نام او در محافل خبری وابسته به دولت و مستقل نیز شنیده میشود. جین شارپ چند دهه از عمر ۸۱ ساله اش را صرف تحقیق و مطالعه در باره پیکارهای سیاسی بدون خشونت کرده است و همین عامل همواره موجب شده دولت هایی که به گونه ای با ایجاد جامعه باز و دمکراتیک مشکل دارند، با لحنی تند از او انتقاد کنند. در ماه های اخیر در ایران مسئولان قضایی او را یکی از طراحان اصلی رویدادهای پس از انتخابات ریاست جمهوری۲۲ خرداد در ایران نامیده اند. در دادگاه چهرههای اصلاح طلب معترض به نتایج اعلام شده این انتخابات، نام این پژوهشگر آمریکایی در کنار نام ماکس وبر، جامعه شناس آلمانی، آورده شد. پس از بزرگانی چون مهاتما گاندی رهبر جنبش استقلال هند و مارتین لوتر کینگ رهبر سیاهپوست جنبش حقوق مدنی آمریکا، کتاب ها و نوشته های جین شارپ را در جایگاه نظریه پرداز زنده مبارزه مسالمت آمیز در جهان قرار داده است. کتاب معروف جین شارپ به نام «از دیکتاتوری به دمکراسی» به فارسی هم ترجمه شده است. در ایران، روزنامه های هوادار دولت، با طعنه از او به عنوان «رهبر معنوی اصلاح طلبان» یاد می کنند. جین شارپ محقق ارشد موسسه تحقیقاتی آلبرت اینشتن و پژوهشگر پیشین دانشگاه هاروارد است. جین شارپ میهمان گفت و گوی ویژه است تا درباره نظریه سیاسی مبارزه بی خشونت و پیوند آن با رویدادهای اخیر ایران پاسخ گوید. آقای دکتر شارپ، به نظر می رسد که کتاب شما به بررسی طیف خاصی از نظام های دیکتاتوری می پردازد. آیا نظام ایران را که ماهیّتی سیاسی- مذهبی دارد می توان در این مقوله جای داد؟ نه فکر نمی کنم، این کتاب به صورت جامع نوشته شده و شامل تمام ایدئولوژی ها می شود. این ایدئولوژی ها می توانند مذهبی باشند یا غیر مذهبی؛ در واقع ایدئولوژی از هر نوعی که باشد یکی از نقاط ضعف حکومت های مستبد است، و آن چیزی که مهم است اینست که، در این کتاب پایه های هر نوع نظام ایدئولوژیک ویران می شود. در تئوری خود از دین به عنوان ابزار کارآمدی برای از پای در آوردن یک نظام استبدادی یاد کرده اید و به نقش کلیسای کاتولیک در شکست رژیم کمونیستی لهستان اشاره می کنید. در این تئوری شما از گروه های مذهبی به عنوان بخشی از جامعه مدنی فعال مورد نیاز برای از پای درآوردن دیکتاتوری یاد می کنید. در این خصوص وضعیت ایران را چگونه توصیف می کنید؟ بله، حتما شامل حال ایران هم می شود. من آن بخش یادم نمی آید، ولی فکر می کنم در مورد نقش کلیسای کاتولیک در براندازی نظام کمونیستی کمی زیاده روی شده است؛ برای اینکه گروهی از مردم از سیستم موجود حمایت می کنند و گروهی دیگر مخالف آن هستند. اما به هر حال فاکتور مذهب در ایران بسیار مهم بوده و لازم است بطور دقیق در نظر گرفته شود. با استناد به پایگاه اینترنتی موسسه آلبر ت آینشتاین، شما ارتباطی مستمر با فعالین دمکراسی خواهی در کشورهای برمه، تایلند، لتونی و لیتوانی ، استونی بلاروس و غیره داشته اید. چرا نام ایران در این فهرست دیده نمیشود، آیا مسائل ایران را دنبال نمی کرده اید؟ بله شما درست می گوئید، من شخصا درپیوند با مسائل ایران نبوده ام، البته با گروهی از افرادی که نگران جنبش آزادیخواهی در ایران بوده اند گفت وگوهایی داشته ام ، اما در هیچ موردی توصیه ای مبنی بر اینکه مردم باید چکار بکنند یا نکنند نکرده ام. بر اساس تئوری من این مردم ایران هستند که در شرایط بخصوص قرار داشته و می توانند تصمیم بگیرند. منتقدان جمهوری اسلامی ایران می گویند، دولت ایران علاوه بر سرکوب فیزیکی، به تحریف اصطلاحات سیاسی نیز می پردازد. به عنوان مثال، تحریف اصطلاح جنبش های بدون خشونت به کودتای مخملی؛ نظر شما چیست؟ من فکر می کنم و امیدوارم که تئوری من روش های همه حکومت های دیکتاتوری را در سرکوب توضیح دهد و نه فقط سرکوب های فیزیکی. به عنوان مثال من در کتابم به روش های سرکوب روانی را در دوران آلمان نازی توضیح داده ام؛ مخصوصا از آنجاییکه جنبه خشن دیکتاتوری ها نمایان تر است نباید جنبه های دیگر آن را از نظر دور داشت. شما در کتابتان، به روش مهاتما گاندی در مبارزات بدون خشونت بسیار تاکید کرده ایید. آیا این روش برای تمامی دیکتاتوری ها مثل آلمان نازی یا شوروی استالینیستی کارایی دارد؟ این سوال مهمی است و ممکن است برای بسیاری مطرح شود، اولا تصور اینکه انگلیسی ها در برخورد با انقلابیون هندی به نرمی برخورد کردند کاملا اشتباه است؛ قتل عام مردم در امیرستار توسط انگلیسی ها که منجر به کشته شدن تعداد زیادی از مردان ،زنان و کودکان شد تنها بخشی از سرکوب خشونت آمیز مردمی بود که به طور مسالمت آمیز دست به اعتراض زده بودند. این همان چیزی بود که در زمان آلمان نازی و شوروی استالینیستی نیز اتفاق افتاد. چرا بسیاری از حکومت ها از جمله حکومت ایران شما را متهم به همکاری با سازمان های جاسوسی می کنند؟ آنها مرا متهم به همکاری با سرویس های جاسوسی می کنند چون نی متوانند استدلال قابل توجهی در رد نظریات من ارائه دهند. سازمان های جاسوسی هیچوقت مرا حمایت نکردند، در واقع این موضوع مخالف نظریه من است چرا که من هر گونه دخالت خارجی را در جنبش های مسالمت آمیز مردم یک کشور عامل شکست آن می دانم؛ من از دانشگاه هاروارد برای تحقیقاتم حمایت مالی می گیرم که آن را در مقدمه کتابم هم توضیح داده ام. آنها از من می ترسند چون کتاب من صدای زنگ حقیقت را به صدا در می آورد و به مردمی که تحت حکومت های دیکتاتوری خواستار آزادی خود هستند پیام رهایی از جور و ستم حاکمانشان را می دهد و این مسلما گروهی را به هراس می اندازد. به عنوان یک پژوهشگر در پیوند با مبارزات مسالمت آمیز، اوضاع کنونی ایران را چگونه ارزیابی می کنید؟ من ایران را به خوبی نمی شناسم که بتوانم در مورد آینده این کشور اظهار نظری بکنم، هر نوع پیش بینی من بیشتر به یک خودستایی شبیه خواهد بود؛ اما وقتی به گذشته ایران در انقلاب های مشروطیت و انقلاب ۱۹۷۹ نگاه می کنم هر دوی آنها را از نوع مبارزات مسالمت آمیز می بینم. پس از انتخابات ریاست جمهوری و در محاکمات دسته جمعی اخیردر ایران، از شما به عنوان یکی از متهمین نام برده شد. دادستان شما را به عنوان طراح پشت پرده اعتراضات اخیر دانسته، آیا تصور می کردید که شما و پژوهش هایتان اینگونه مورد حمله قرار گیرد؟ اگر نظریات من ولی نه در همه زمینه ها و همه جزئیات تقریبا درست باشد، آن وقت آن حکومت هایی که دمکراسی را رعایت نمی کنند و با روش های سرکوبگرانه سعی در کنترل تفکر و رفتار یک ملت دارند از دست من بسیار عصبانی می شوند. آنها از کسانی که به مردم نشان دهند که چه نیروی بالقوهای دارند که قادرند بدون خشونت و دخالت نیروهای خارجی، بدست خودشان استبداد را به زیر کشیده و آزاد شوند متنفر می شوند. آنها باید بدانند که خشونت به تثبیت رژیمی کمک می کند که آنها دوست ندارند. در نهایت بسیار خوشحال خواهم شد اگر بدانم تحقیقات من راه آزادی را برای مردم ایران روشن سازد. |
متن آهنگ زیبای "آخرین زمان" از شاهین... قسمت دوم (رنگ آبی و سبز)
فوق العاده ست...
"یه آینه از لجن پر از چهره های طاعونی یه سر بچه شاه کنده شده توی دستای خونی
بدنهای بی سر و گردن و هق هق فواره شلاق داغ و چماغ و بند و استفراغ خونی
یه ستاره آویزون به داره دوباره یه خورشید که خاموش می شه با حکمی آسمونی
زنهایی که آویزونن از سینه هاشون به سقف مردهایی با بیضه های بریده شده توی جوونی
بوی حشیش و شیشه پخشه توی حاشیه های شهر صدای زجه زنجیر آدمهای زندونی
و رهبری که خطبه می خونه از دنیایی بهتر و مردمی خیره به آسمون با صورتهای استخونی
کمر ها خمیده،رنگ صورتهاشون پریده پدری گریونه،کی سینه ی دخترش رو دریده
تموم محله های شهر جل جدها شدن مسیح در نام پدر آدمهارو به صلیب کشیده
نفس ها حبس تو سینه از ترس شقه شدن کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده
دائما خط بطلانم ،بیبین زبون سرخ رو سرم سبز و مثل سرو ببین تنم سفیده
بیبین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم این آخرین زمانه،زمان آخرم رسیده
"توی شهر ما ،ولوا رو دارن توی شهر ما خنجر می کارن"
تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو صورتت سیاه می کنه تموم آینه ها رو
بکشم مثل تو وسط بازم پای خدا رو ؟ به گه می کشی تو شعر و کلمه ها رو
تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدم هارو با خطکش شکستت می گیری فاصله ها رو
که از چاله به چاه می بری قافله ها رو عفونت لزیجی که می سوزونه لبهارو
خشم حمق بی عمقی که داره می کنه ما رو نماد موش و دم و سوراخ و دستی که جا رو
تا تو خلصه ای،نعشه از قدرتی و می خندی منم اونکه می خواد جر بده چرت قصه ها رو
این یه سیل که آروم نمی شه چشاتو وا کن بیبین رد میلیونیه خاشاک و خا رو
بگیر و ببندو بزن و بکش،بدر و بدزد بیبین می شه بازم پاک کنی حافظه ها رو ؟
تنها رسم و تو و تبار تو سهراب کشی زمین چطور از یاد ببره خون ندا رو ؟
تا وقتی خون تو رگهامونه نعرمون بلنده تا کی می شه آخه خفه کنی حنجره ها رو ؟
که از هر قطره خون،یک زن و هر کلمه یه مرد جاریه ،ساریه،کاریه ، بگو آقا رو
که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم این اول کاره بشین بشمر حادثه ها رو !!
یک خارجی میره مسجد می بینه غذا می دن، میگه مگه اینجا نماز نمی خونن؟ میگن اگه نماز می خوای برو دانشگاه تهران ، می گه مگه اونجا دانشجو ها درس نمی خونن؟ مگن اگه منظورت روشن فکر ها و دانشمنداست برو اوین، میگه مگه اونجا دزدهارو زندونی نمی کنن!!؟؟ می گن زهکی ! پس مملکت رو کی اداره کنه !!؟
همجنس باز نداریم ولی اعدام به جرم همجنس بازی داریم. زندانی سیاسی نداریم ولی اعدام سیاسی داریم. فساد نداریم ولی افشاگری داریم. خدا نداشتن سلاح اتمی را به خیر کند!!!
این قرن قرن 21 است.قرنی که در آن آگاهی، دیکتاتوری ها را می بلعد.اولین شوک آگاهی شما مردم آزاده پس از 30 سال که ریشتر بالایی داشت و زانوهای حاکمان این سرزمین را به لرزه در آورد روز بعد از انتخابات بود.روزی که یک شروع به سوی تشکیل یک جنبش بود.کم کم گروههای مختلفی که اکثرا نام "جنبش" را برای خود انتخاب کردند در حال شکل گیری هستند،اما واقعیت اینست که "جنبش" چیزی فراتر و سازمان دهی تر از این اتفاقات است، اما این میتواند شروعی برای یک جنبش قوی مردمی باشد..این اتفاقات اخیر بسیاری از تابو های حکومتی را شکست و پاک کرد و ترس را بر روی پیشانی حاکمان حک کرد، تا جایی که میلیاردها دلار و شمش طلا که مهر بانک مرکزی روی آنها زده شده بود ،می خواستند از کشور خارج کنند،در حالی که توسط پلیس ترکیه در خاک ترکیه ضبط شد و خبر گزاری ترکیه و رادیو تهران رسما این قضیه را اعلام کردند، آقایان آن را تکذیب کردند.آیا این حرکت چیزی غیر از نشانه های فراهم کردن فرار اضطراری با پولهای این ملت بود ؟به نظر من این جریانات یک حرکت مردمی ایجاد کرده است ،مردمی که خلاء یک رهبر را برای ایجاد یک جنبش احساس میکردند.اما این خلاء خیلی زود حل شد ،این حرکت کم کم سرعتش به حدی زیاد شده که کسانی که خود را رهبران آن می دانند دارند از آگاهی یکباره ی مردم جا می مانند و امروزه اکثر کسانی که در مراسمات مختلف به خیابانها می آیند و فریادهای اعتراض آمیز سر می دهند به خاطر اعتقادات و باورهای شخصیشان و ایمان به آزادی است.حال با هر رنگی ! نباید یادمان برود که ،گذشته از بسیاری از جوانب دیگر، ما باید خواهان یک حکومت سکولار باشیم و رسیدن به این مهم نیز نیاز به رهبرانی سکولار و دمکرات دارد.امروز در سرزمین من ، هم زبانان من ،ملیت من را ، به اتهامات مختلف به راحتی حکم اعدام میدهند و اعدام میکنند. ما کرد ها سالهای طولانی است که به دنبال آزادیمان کوهها و دشت های بسیاری را در نوردیده ایم و همچنان ادامه میدهیم، و امروز ما هم صدا باکسانی هستیم که به دنبال آزادی،برابری و حق انتخاب برای زنان و مردان هستند ،نه کسانی که هفته ی بسیج بسیجی می شوند و فردایش مردمی ... آری درستش این است یا بسیجی یا مردمی..
ما به دنبال آرمانهای هیچ فرد دیکتاتوری نیستیم،آرمانهای ما بر مبنای آرمانهای کسانی هست که جانشان را برای آزادی ملتشان هدیه می کنند..
زنده باد آزادی

نه" به خشونت "نه" به اعدام
صلح ، خواب کودک است
صلح ، خواب مادر
گفتگوی عاشقان در سایه سار درختان
صلح همین است
صلح لحظه ای است که دیگر
توقف اتومبیلی در خیابان
هراس بر نمی انگیزد
و زمانیست که کوبیدن بر در
نشانه دیدار یک دوست "1"
آغاز ، رویا و افسانه ای شیرین است ، چون با زندگی شروع می شود.
و انسان را آفرید به نظاره اش نشست و برای آفرینش این موجود به خود آفرین گفت " "2"
"در ازل کلمه بود ، کلمه با خدا بود ، کلمه خود خدا بود پس کلمه انسان شد » "3"
انسان موجودی الهی و مقدس شد چرا که از روح لایزالی در آن دمیده شده بود و حق حیات در زندگی یافت ; « هر کس حق دارد از زندگی و آزادی و امنیت شخص خویش برخوردار باشد» "4"
و این سو تر خدایگان زر و زور چوبه دار بر افراشتند تا خالص طناب و مرگ شوند و گام به گام تا به امروز زندگی و مرگ ، روشنی و تاریکی ، فریاد و سکوت و رهایی و اسارت همزاد و هم گام همه صفحات تاریخ را ورق زدند .
و باز در هزاره سوم مرگ و اعدام ادامه دارد ، اعدام یک سناریوست و این سناریو بازیگر نقش اول می خواهد ، بازیگرش «انسان » است ، اشرف مخلوقات ، شاهکار آفرینش از جنس من و شما و عده ای که خود را مالک جان او می دانند و سناریو را نوشته اند ، آگاهانه دور میزی می نشینند ، خیلی ساده به سیگارشان پوک میزنند ، چایشان را می نوشند و آگاهانه کاغذی را امضا میکنند تا حق حیات را از انسانی سلب کنند، به همین سادگی .
تصمیم گرفته می شود جوانکی نحیف ، سفید ، سیاه ، زرد ، شرقی .... را کشان کشان به سوی چوبه دار می برند ، گویی جای کسی را تنگ کرده باشد . آگاهانه طنابی بر گردنش می آویزند و دست و پا زدن او را آگاهانه می نگرند به همین زشتی و سادگی .
چه تهوع آور است لبخندی که بر لبانشان می نشیند .
چه ترسناک است سکوت بهتی را که پس از شنیدن خبر اعدام یا کشته شدن یک انسان میشنویم و باز هم سکوت میکنیم و چه زشت و نفرت انگیز است قرنی که در آن هنوز چوبه دار خواب از چشمان مادری نگران می رباید .
از آغاز خشونت ، خشونت آفریده است و مرگ ، مرگ آفریده است . و گفتگو صلح و دوستی و برادری به ارمغان آوریده است .
از ابتدا در سرزمینی که باروت بوی غالب است ، بوی بنفشه مشام کسی را نوازش نداده ، آسمانی که در آن نسیر گلوله شنیده می شود عرصه پرواز کبوتر نخواهد شد . سنگی که سنگر می شود ، هیچ گاه پایه و ستون خانه ای نخواهد شد به همین سادگی .
گلوله خشونت می آفریند و خشونت مرگ و تک صدایی و زندان را بر جامعه تحمیل می کند
اعدام و خشونت آغازی برای زایش مجدد خشونتی دیگر است به همین سادگی .
کاش این هفته ، این چند ماه ، این چند سال همه اش یک خواب باشد .
کاش اعدام یک خواب یک کابوس گذرا باشد .
به همین سادگی ، کاش یک خواب باشد ، یک خواب ، به همین سادگی|
نامه ی سرگشاده قبادی به کیا رستمی |
آقای کیارستمی عزیز!
در تمام سالهایی که برایم همچون یک فیلمسازمحترم عزیز و دوست داشتنی بودی، هیچگاه به خودم اجازه ندادم که حتی نامه ای شخصی برایت بنویسم. هروقت می خواستم حرف ها و دلتنگی هایم را به زبان بیاورم، به جایش ترجیح می دادم شنونده حرف های نغز و تاثیر گذار و آرامش بخش شما باشم. اما گفتگوی اخیر شما با یک رسانه خارجی مرا در چنان بهت و حیرتی فرو برد که برای نخستین بار برای نوشتن این نامه سرگشاده دست به قلم بردم.
همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد. شبی که در جشنواره ابو ظبی بازویم را گرفتی و به کناری کشیدی و گفتی که فیلمم (کسی از گربه های ایرانی خبر نداره)را دوست نداری. ناراحت نشدم، اما تعجب کردم.!.همین فیلم را برای اول بار نه در ابوظبی، بلکه چندین ماه پیش در خانه خودم در تهران دیده بودی. و گفته بودی دوستش داری.حیرت آور بود که شخصیتی چون شما در عرض چند ماه چنین فراخ، تغییر عقیده دهد. با این همه، همچون همیشه نظرت برایم مهم بود و از شما تشکر کردم. اما ادامه دادی. حرف هایی زدی که باور نمی کردم هیچگاه از زبان شما بشنوم. از من و سینما و رویکرد من به مسائل اجتماعی شروع کردی و بعد به جعفر پناهی پرداختی و همه ی ما ها را حسابی نواختی. با کلماتی ناپسند که هیچگاه باور نمی کردم از زبان مودب و با حیای شما بیان شود، فیلمسازی ما ها را به سخیف ترین عمل ها تشبیه کردی و از نحوه پرداختن فیلمسازانی چون من و دیگران به رخداد های اجتماعی، انتقاد کردی. به این حرف ها هم اکتفا نکردی. من را و دیگرانی که صدای مردم را در زیرزمین و پستو و خانه و کوچه و خیابان شهرمان شنیده بودیم، به دروغ گویی در فیلم هایمان متهم کردی.
گفتی زمانی که تماشاگران برای فیلمی دست بزنند و هورا بکشند مرگ آن فیلمساز فرا رسیده است. (.آیا هنگامی که در پایان نمایش فیلمهای -زیر درختان زیتون - و- طعمگیلاس - در جشنواره کن تما شاگران دست زدند و هورا کشیدند- مرگفیلمسازی کیا رستمی فرا رسیده بود ؟ )- پس از نمایش فیلم من در آن سالن عظیم، تنها کسی که روی صندلی نشسته بود و دست نمی زد و شایدعصبانی بود شما بودی.
استاد عزیز و گرامی من! تعاریف شخصی شما از سینما برای من و همه سینما دوستان محترم بوده است. اما این باعث نمی شود به شما حق دهیم با منش یک جانبه و محدود، در دنیای هنر تعیین تکلیف کنی و سینمایی که همچون آثار خودت خاموش و بی صدا و بی ارتباط با دغدغه های اجتماعی نباشد را بی ارزش بدانی.
من جایزه ام را از نَفَس گرم تماشاگران فیلم هایم می گیرم. آن کف زدن ها و تشویق ها در ابوظبی، برایم ارزشمند تر از آن جایزه نقدی بود که همان تماشاگران به من دادند. بر عکس شما، من به تاثیر گذاری عاطفی بر مخاطب معتقدم وسبک و سیاق من است.
وقتی آن شب مرا به کناری کشیدی، فکر کردم به قصد دلجویی آمدی. پس همان لحظه سعی کردم توضیح دهم تا بدانی که معتقدم جایزه ندادن و جایزه نگرفتن نیاز به هیچ توضیحی ندارد. کاش همان جا دم فرو می بستی تا اسطوره ای که همه این سالها از شما در ذهنم ساخته بودم با این صدای مهیب شکسته نمی شد.
آقای کیارستمی عزیز!!
شما برای پاک کردن دامنت ازسکوت و محافظه کاری،صحیح نیست وجه پر ارزش تعهد اجتماعی فیلم های ما را نوعی اتهام جلوه دهی و به خاطر این ویژگی خطیری که ما داریم و شما نداری، سرزنش مان کنی.
در تمام این سال ها با کمترین تاثیر پذیری از سیاست و جامعه فیلم ساختی، که صد البته حق شما بود و انتخاب شما. سکوت هم حق شما بود، هرچند اگر لب به انتقاد از ستمگری حاکمان و اوضاع نابه سامان اجتماعی هم می گشودی، حاشیه امنیت ات از تمامی ما بیشتر بود. اگر به خاطر جفاهایی که به من و جعفر و فیلمسازان دیگر شده فقط جشنواره ها و نهاد های مردمی دنیا از ما حمایت می کنند، در مقابل تلنگری احتمالی از سوی حکومت به شما، سازمان ملل در پشت شما می ایستد. با این حال همان طور که گفتم سکوت حق شماست. اما آنچه حق شما نیست، بیان حرف هایی است که تیتر روزنامه های حامی دولت ایران می شود و رژیم ایران را خشنود می کند. بر چه اساس به خود اجازه می دهی تلاش فیلمسازان برای همراهی با مردم ستمدیده و شرافتمند را با کلمات ناپسند به مسخره بگیری و بد تر از آن هم زبان با دیکتاتور های دینی به نهی از منکر روی آوری؟ چه باعث شده تا حرف هایی که پیش از این تنها از زبان مسولان حکومتی سینما و روزنامه نویسان کیهان شنیده بودیم را این بار از زبان شما بشنویم؟
پیش تر گفته بودی ایران بهترین جای دنیا برای فیلمسازی است.شاید برای فیلمسازی چون شما و فیلم هایی که می سازی چنین باشد. اما خوب می دانی که دل همه فیلمسازانی که دغدغه سینمای مستقل و اندیشمند را دارند و ایران امروز و جامعه ایرانی نیز دغدغه شان است از وضعیت پادگانی سینما خون است. چطور می توانی کشوری را که سخت ترین سانسور ها را در فیلمسازی اعمال می کند، بهترین جای دنیا برای فیلمسازی بدانی؟ در شرایطی که سینماگران ما یکی پس از دیگری ممنوع الخروج می شوند و بعضی از آنها مثل جعفر پناهی امکان فیلمسازی در یک پروژه بزرگ بین المللی را به همین دلیل از دست می دهند، به عوض اینکه از آنها دفاع و پشتیبانی کنی، آنها را مذ مت می کنی که چرا در ایران- به قول شما بهترین جای دنیا برای فیلمسازی- فیلم نمی سازند؟ حتما مزاح کرده ای. اما من هیچ نشانی از لطیفه گویی و طعنه و کنایه در حرف هایت ندیدم. اگر واقعا به حرفت باور داری، چراتازه ترین فیلمت را در ایالت توسکانی ایتالیا، در پنج هزار کیلومتری تهران ساخته ای؟
به طعنه گفته ای : ".. اگر بهمن قبادی فکر میکند درخارج از ایران شرایط بهتری برای ساخت فیلم دارد به او تبریک میگویم... آنچه از ایرانیهایی که کشور را ترک کردهاند مشاهده کردهام، پیامد چندان مثبتی نبوده است. .." من هیچگاه به خواست و اختیار خودم از ایران خارج نشدم. مرا از کشورم بیرون کردند. همه در ها را برای ساختن فیلم به روی من بستند. با وجود همه این مشکلات، در همان روز ها که شما در ایتالیا تدارک فیلم تازه ات را می دیدی، من آخرین فیلمم را در قلب تهران ساختم. دلم نمی خواهد حرف هایت را به فرافکنی تعبیر کنم.
من اگر مثل هر وطن دوست دیگری سنگ کشورم را به سینه می زنم و دغدغه جامعه ام را دارم، اگر برای جامعه ام فیلم می سازم، برای این است که جامعه مرا فیلمساز کرده است. من هیچگاه موافق ترک وطن نیستم، چه برسد که به گفته شما با فیلمم جوانان را تشویق به ترک وطن کنم. فیلم مرا به زودی همه ی مخطبان ایرانی داخل کشور به رایگان خواهند دید و خود در این باره قضاوت خواهند کرد.
گفته ای: "... جایی که شب ها میتوانم آرام بخوابم، خانه ام است..." چطور می توانی در شرایطی که همه ی دنیا می دانند هرروز چه بر سر جوانان ایران می آید، آسوده بخوابی؟ چطور میتوانی درحالی که مردم ایران خواب خوش ندارند و در بیم آینده ای تاریک برای فرزندانشان به سر می برند، شبها آرام بخوابی؟ چه می دانی فیلمسازی با ترس و هراس و بدون مجوز یعنی چه؟ چه می دانی زندانی شدن به خاطر موفقیت فیلمت در کن و بازجویی شدن به خاطر حرف هایی که در خارج از کشور زدی یعنی چه؟ من این ها را با گوشت و پوستم حس کرده ام و به همین دلیل است که مثل شما خواب راحت ندارم. برای همین است که جامعه ایران، امروز برایم مهمتر از سینما است. برای کمک به هموطنانم که در رنج و بی عدالتی به سر می برند حتی حاضرم سینما را رها کنم و وظیفه ام را در قبالشان انجام دهم. دلم برای آپارتمان یک خوابه کوچک ام که زمانی در آن شبها راحت می خوابیدم و روز ها پذیرای دوستان و همکارانم بودم تنگ شده. مدت ها است که دیگر در آنجا خواب راحت نداشتم. اما شما راحت بخواب. حتما می توانی.
گفته ای:"... می خواهم هم چنان در کشور خودم و به زبان مادری ام فیلم بسازم..." شما را هیچوقت به خاطر کرد بودن و به خاطر سنی بودن محکوم به سکوت نکرده بودند. اما در همان کشوری که کشور من هم هست، هیچگاه اجازه ندادند به زبان مادری ام فیلم بسازم و یکی از دلایل توقیف فیلم هایم هم همین بوده است.
من هم مثل شما می خواهم در کشور خودم و به زبان مادری ام فیلم بسازم. من هم عاشق کشور و خانه ام هستم. اماهمه این ها از من دریغ شده چون سکوت نکرده ام. و شما همه این ها را داری - به قیمت حرف نزدن و سکوت. کاش می گذاشتی همه چیز به همین وضع باقی بماند. شما به راه خودت می رفتی با داشته هایت و با خواب آرامی که - در خانه ات در ته آن بن بست- حاصل می شد، و ما هم به راه خودمان می رفتیم، با همصدایی با مردمی که سرنوشت شان برای ما از سینما مهمتر است و با داشته هایی که از ما دریغ کرده اند و می کنند. دیگر چه نیازی بود به همصدا شدن با کسانی که مردم را سرکوب می کنند؟
آقای کیارستمی عزیز! در این روز های حساس و سرنوشت ساز چه بخواهی چه نخواهی، چه درست چه نادرست، تنها معیار شرف و عزت و افتخار، همراهی با مردم و همراهی نکردن با مخالفان مردم است. شما با حرف ها یت، ما را از اعتراض در کردن جشنواره ها و پیوستن به مردم وفیلمسازی درباره مشکلات اجتماعی و سیاسی نهی کرده ای. مردم سکوت هنرمندان را فراموش نخواهند کرد. مردم بهترین داوران اند.
شاید میشد این نوشته تجزیه ای باشد برای آنچه تو تجربه کرده ای، ولی افسوس میدانم تعزیه ای میشود برای ندامت نامه ات. برای کسی که اشتباه فهمیده شد. چه خوب که در این قسمت از تاریخ و جهانی تا افتخاراتمان سنگین تر شود ویکی بر شمار توابین و نادمین و عریضه نویسان در گاه و بارگاه افزوده.
ز سفره چه می جویی ... با خودت چه می گویی
این گناه بر گردن حافظه ی تاریخی ماست که از یاد بردیم وقتی گفتی که هیچ گاه در هیچ اعتصاب غذایی شرکت نکردی و با هیچ دانشجویی در روزهای خونین تیر ماه در هیچ سالی همراه نبودی و قلع و قمع قلم به دستان را به سکوت نشستی و با مخالفان این سیستم ۳۰ ساله که در آن زنده بودن را استشمام میکنیم هم سخن نشدی و عاملان بارگاه خلیفه از تو تقدیر کردند و با هیچ جمع مشکوکی پیوند نخوردی و دوری از این خاک سوخته برایت مرگ آور بود. نامجوی دوست داشتنی من. مرد نعره های رندانه در بلوز ترکیب شده با ناله های تاریخی. به شرمگاه این جنازه چنان لگد زدی که ازخوف سب متولیان و خادمان بقعه به علم کشی و سینه زنی کشانده شدی. آی سامری خفن شدی... در سه راه آذری کفن شدی
ای کاش زندگی را در فریاد های عاصی لنگستون هیوز میشنیدی: بگذارید این وطن دوباره وطن شود بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود. در راه نیشاور وقتی که د دورز گوش میکردی حتمن میدانستی که چرا جیم موریسون از آمریکا هجرت کرد. از آیدای شاملو تاییدیه می گیری که اگر شاملو در قید حیات بود کارهایت را تایید میکرد. آیا از خود پرسیده ای که شاملوها چرا چنین شدند وچنان ماندند؟ نه می مانی سر بلند و نه هجرت میکنی خشمگین. قسم خروس را باور کنیم یا دم آقا را؟
تو امروز به یقین تنها می توانی مورد تایید شهریار شاعر باشی. در این شک نکن و بدان از تو چیزی بیش از یک افتخار ملی هم وزن حسین رضازاده نمی سازند. هر آنچه خواندی آب بکش و دوباره آغاز کن. شاگرد کدام مکتب بودی که یکباره وان یکاد مادر از گردنت آویزان میشود تا از آن در روز خطر مایه بگذاری که این خود نفس توانایی آن خدا که واعتصموابه حبل الله را فرمان می دهد نفی می کند و امروز اذان گو و دعا خوان ملودی های مذهبی شدی و قرار داشتی که بته دار بودنت را در پنتاتونیک خواندن مراثی به عالم موسیقی عرضه کنی. مرا یاد میلان کوندرا میاندازی وقتی از رقصنده ها میگفت، وقتی که ماسکهای انسانی بر صورت دارند و در باطن منافع و مصالح شخصی خود را زمزمه میکنند. آری ما بی بته ایم که زنده بودن و نفس کشیدن در فضای مسموم و چندش انگیز۳۰ سال سلطه و خفقان و بحران و تشویش و ریا و شرارت و زندان را انکار میکنیم. ما بی بته ایم که فقر و فلاکت و فشار و فرومایگی و رذالت و جهالت و خیانت را چشم در چشم قاریان حکومتی و مطربان ولایتی و مداحان مزد بگیر فریاد می زنیم. ما بی بته ایم که زنانمان را از حقوق انسانی خود محروم میکنند و چشم نمی بندیم، و مردان این سرزمین را به دار می آویزند و قتل عام میکنند و نظاره نمیکنیم. ای کاش به آن آزادی که مولایت حسین از ذلتی تاریخی هیهات میکشید کمی عشوه میکردی تا زمان در سوگت به مویه نمی مرد محسن جان. وقتی که برشت می گوید هنر پتکی ست که قرار است واقعیت را شکل دهد، تو در خلاف جریان آنچه آفریدی خودت را ویران میکنی. تو باب دیلان نبودی و نیستی اما گویی قرار است باب دلان کسانی شوی که یک خط از تو را نمیفهمند و امروز از تو به عنوان هنرمندی گمنام با شجاعتی توامان با خفتی تحقیر آمیز یاد میکنند.
از کدام ملت عذر میخواهی عزیز؟ تو که از نسل خودمانی و میدانی که ما در خلوت و آشکار به ریش و ریشه ی اینان که تو بته دار بودنت را با آن می سنجی، می خندیم. اما به تو نمیخندیم. چرا که این روز ها محسن نامجو گریه دار شده است. حتمن حساب کردی و می دانی.
غم انگیز است که کسی گیتار جاز را در کنسرواتواری در اتریش تعلیم ببیند و مفاتیح الجنان بخواند و بلوز بنوازد و محسن نامجو هم باشد و سهمش را از ملتی طلب کند که او را کشته اند. مردمی که بدیهی ترین حقوق انسانی از آنها دریغ شده است و سینمایش ده نمکی ست و موسیقیدانش ...
تو اعتراض به واقعیت دردناک این زمین را هرج و مرج طلبی میخوانی وبه محافظه کار بودنت می بالی و دلایلی داری که بعد ها می گویی. پس چرا ما از تمامیت تو فقط آن چند تا مثلن ترانه اعتراضی یا انتقادی را به قول خودت بر گزیدیم؟
چون تشنه ایم برای شنیدن، چون خسته ایم از انسان فرض نشدن، و باور کردیم که تو دردهایمان را از حنجره با قلبت نعره می کشی. چشم بر این ستم فرهنگی که بر موءلفان وهنرمندان این سرزمین میرود میبندی و با کمال افتخار سانسور دولتی را مجاز میشماری و امروز به توبه مینشینی.
آی محسن دوست داشتنی. کاش در همان کوچه- باغ های خراسان میماندی و کشف نمیشدی.کاش شاگرد حاج قربان نبودی. امروز حتی از آن عشق پانزده سانتی که به تو داشتیم نیز دیگر خبری نیست عزیز .
ما از تو عذر میخواهیم که اشتباه فهمیدیمت.
ما از تو عذر میخواهیم که با ترانه هایت زندگی کردیم و حق وحساب نپرداختیم.
هنوز در پی آنیم که آن عرش کبریایی با ما راه بیاید و ار نماینده اش در زمین امان بطلبیم. ما ثابت میکنیم که تایید گر این سفاهت محتومیم و دیازپام های مقدس را می بلعیم و هنوز سرنگ انسولین سهم ماست و خیابان شهید قندی سهم ماست و قبری که به آن می خندی و هیچ آینده ای و هیچ ...
»به بغض مینشیند خنده، به نوار زخم بندیش گر ببندی، رهایش کن رهایش کن « .
به دنیا آمدم که تو را بشناسم ، آزادی
شهید احسان فتاحیان :
واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی، نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم، میگوید : بگذار تا فرو افتی، آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت.
هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که " تاوان " دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ " ما " ای که از سوی "آنان " به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟...
حال علی رغم این که در آخرین ملاقاتم در داخل زندان با دادستان صادر کننده کیفر خواست, وی به غیر قانونی بودن اجرای حکم در هنگامه ی اکنون اذعان داشت, اما برای دومین بار قصد اجرای حکم را دارند. نا گفته پیداست که اینچنین پافشاری کردن بر اجرای حکم به هر نحو ممکن , نتیجه ی فشارهای محافل امنیتی و سیاسی خارج از قوه ی قضائیه است ...
اما سخن آخر: اگر به گمان زورورزان و حاکمان, مرگ من موجب حذف مسئله ای به نام مسئله کردستان خواهد شد باید گفت زهی خیال باطل . نه مردن من و نه هزاران چون من مرهمی بر این درد بی درمان نخواهد بود و چه بسا آتش آنرا شعله ورتر خواهد نمود. بی گمان " هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر".