یه روز داشتم از دانشگاه برمیگشتم بی حوصله و خسته بودم.سرم هی میخورد به شیشه اتوبوس .پنجره که باز بود چند قطره بارون ریخت رو صورتم.همون لحظه یه داستان توی مغزم ساخته شد
میدونم حرفه ای نیستم و خیلی ایراد دارم داستانمم که هنوز ناقصه اما بیا برو بخونش ببین چطوره . به نظرت نیاز دارم