تبلیغات


__
فال حافظ
16 بهمن 86 - 12:11
هزار دشمنم ار می​کنند قصد هلاک ---- گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می​دارد---و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش---زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات---بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم---و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا-لان روحی قد طاب ان یکون فدا
عنان مپیچ که گر می​زنی به شمشیرم-سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند-به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ-که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
-
  • ارسال نظر (3)
كل ارض كربلا وكل یوم عاشورا
27 دی 86 - 21:50
بعد از هزارو سیصد وچهل وچند سال از خود پرسیده ای كه چرا اینان خود را « راهیان كربلا» نامیده اند ، با این همه شیدایی كه گویا هنوز قافله سال شصت ویكم هجری قمری به بیابان نرسیده است ؟
مگر آنان سر مبارك امام عشق را بر فراز نیزه ندیده اند ؟
مگر شفق را ندیدهاند كه چه سان در خون نشسته است؟
مگر بوی خون را نشنیده اند ؟....وبر علم هایشان نوشته اند : كل ارض كربلا وكل یوم عاشورا !
مگر كربلا از سیطرهء زمان ومكان خارج است كه همه جا كربلا و همهء‌روزها عاشورا ؟
مرا ببین كه در پیشگاه ولایت سخن از زمان ومكان میگویم ! زمان و مكان « نسبت » است و برای آن كه جوار مطلق ، از بلتدای اعراف بر عالم وجود می نگرد ، اینجا در پیشگاه ولایت ، سخن از زمان و مكان گفتن بی خردی است .
كربلا قلب زمین است وعاشورا قلب زمان .یعنی اصلا كربلا مطلق زمین است وعاشورا مطلق زمان ، وزاه های آسمان از اینجا شروع می شود ؛
از اینجا دروازه ای به عالم مطلق گشوده اند .
می پرسی كه از متناهی چگونه می توان راهی به سوی متناهی جست ؟ این سرالاسرار خلقت است وگویی تقدیر اینچنین رفته است كه اسرار ، اگر چه به بهای سرباختن حسین علیه السلام ، فاش شود .

طرفه خراب ابادی است این سیاره زمین ، كه از آن دروازه هایی به سوی نامتناهی گشوده اند: بیت الله ، حبل الله . كلام الله و.....ثارالله .
اقمار منطومه شمس ایمان را ببین آنجا در طواف بیت الله كه حصن ولایت است وحرم امن لااله الاالله .
آنجا سایهء‌ بیت المعمور است وزمین و آسمان در این نا كجا آباد به هم می پیوندند ؛
یعنی از آنجا، فراتر از نسبت ها ،
دروازه ای به عالم اطلاق گشوده است وولی مطلق باید از این باب پای به عالم خاك گذارد ؛
یعنی علی علیه السلام باید در خانه كعبه متولد شود .
امام روح قبله وباطن بیت الله است ، اما وااسفا كه ظاهر گرایان از كعبه نیز تنها سنگهای آن را می پرستند .
طرفه خراب آبادی است این سیاره زمین ... كه در طواف شمس به سفری آسمانی می رود . هیچ از خود پرسیده ای كه مقصد این سفر آسمانی كجاست ؟ زمین در طواف شمس است و شمس را نیز شمسی دیگر است كه بر گرد آن ط.اف می كند وشمس شمس را نیز شمسی دیگر ؛
و همه در طواف شمس عشق ، مشكات ،نخستین، ولی مطلق. آه .... در یافتم ؛ مقصد این سفر آسمانی تویی .
مقصد تویی وآنان تو را رها كرده اند و برگرد دیواره هایی سنگی می چرخند!
ای همسفر ! اینجا حیر تكده عقل است ، بر گردهء زمین ،
در سفری آ سمانی با كهكشان ها،
در سفری آسمانی كه مقصدش با اوست؛
***************************
| سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی |
***************************
دل گیر...........
17 دی 86 - 14:14
تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی ؟

ببین! سراغ مرا هیچ‌کس نمی‌گیرد
مگر که نیمه‌شبی غصه ای، غمی، چیزی

تو هم که می‌رسی و با نگاه پرشورت
نمک به تازه‌ترین زخمهام می‌ریزی

خلاصه حسرت این ماند بر دلم که شما
بیایی و بروی، فتنه بر نیانگیزی ...

بخند! باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که : آه! عجب قصه‌ی غم‌انگیزی

بگو که قصد نداری اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

ولی ... ببین، خودمانیم، مثل هر دفعه
چرا به قهر تو از جات برنمی‌خیزی؟

نشسته‌ای که چه؟ یعنی : دلت شکست؟ همین؟
ببینمت، ولی انگار اشک می‌ریزی ...

عزیز گریه نکن من که اولش گفتم :
تو از نجابت صدها بهار لبریزی
  
شرح پریشانی من
17 دی 86 - 13:53

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

قصه بی سرو سامانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این درد نهفتن تا کی

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من ودل بند نبود

یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی ورعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سر و برگ من بی سرو سامان دارد

چاره این است وندارم به ازین رای دگر

که دهم جای دگر دل به دلارای دگر

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
29 آذر 86 - 01:39

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

  • ارسال نظر (3)
رسیدی
29 مهر 86 - 16:07
رسیدی مثل یک مرهم
به داد زخم دیرینه
به داد چشم بیداری
که خواب خوش نمیبینه

رسیدی مثل یک گریه
بگیری داغ دل از آه
رو تاریکی این دریا
مثل فانوس لنگرگاه
لنگرگاه،لنگرگاه

رسیدی مثل یک مرهم
به داد زخم دیرینه
به داد چشم بیداری
که خواب خوش نمیبینه

رسیدی مثل یک گریه
بگیری داغ دل از آه
رو تاریکی این دریا
مثل فانوس لنگرگااااه


رسیدی تا من پرپر
یه روزی خسته شه آخر
بگیره از دل فردا
سراغی از من باور

رسیدی تا رسیدنها هوهو
دوباره با تو معنا شه
کلید تازه ای دادی
که قفلِ کهنگی وا شه

آآآآآه ه ه

رسیدی مثل یک مرهم
به داد زخم دیرینه
به داد چشم بیداری
که خواب خوش نمیبینه

رسیدی مثل یک گریه
بگیری داغ دل از آه
رو تاریکی این دریا
مثل فانوس لنگرگااااه






شعرشو دوست  میداشتم  - تقدیم  به  بهترین  دوستم
ربنــــــــا
24 شهریور 86 - 00:26

 ربنــــــــا

نوای زیبای دعای ربنا با صدای دلنشین استاد محمد رضا شجریان

(با آرزوی طول عمر برای استاد آواز ایران)

alt

برای  شنیدن    این  قطعه از استاد روی عکس کلیک کنین 



قسمتی از متن دعا به همراه ترجمه :


ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا وهب لنا من لدنك رحمة إنك أنت الوهاب 

(پرودگارا! دل‌های‌مان را، بعد از آن‌که ما را هدایت کردی، (از راه حق) منحرف مگردان؛ و از سوی خود، رحمتی بر ما ببخش، زیرا تو بخشنده‌ای)


… ربنا آمنا فاغفر لنا وارحمنا وأنت خیر الراحمین

(… پروردگارا! ما ایمان آوریدم؛ ما را ببخش و بر ما رحم کن: و تو به‌ترین رحم‌کنندگانی)


… ربنا آتنا من لدنك رحمة وهیئ لنا من أمرنا رشدا 

(… پروردگارا! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن، و راه نجات‌ای برای ما فراهم ساز)


… ربنا افرغ علینا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا على القوم الكافرین 

(… پروردگارا! پیمانه‌ی شکیبایی و استقامت بر ما بریز؛ و قدم‌های ما را ثابت بدار؛ و ما را بر جمعیت کافران پیروز بگردان)

 alt

 

خدایا هدایتم کن زیرا مید انم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدایا نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است. خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است. خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا که کسی که انصاف ندارد شرف ندارد. خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم. خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند. خدایا من کوچکم ضعیفم ناچیزم پرکاهی در مقابل توفان ها هستم به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تدبیر کنم. خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار مده. خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم. خدایا دردمندم روحم از شدت درد می سوزد قلبم می جوشد احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش. خسته شده ام پیر شده ام دل شکتسه ام ناامیدم دیگر آرزویی ندارم احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست با همه وداع می کنم و می خواهم فقط با خدای خود تنها باشم. خدایا خدایا به سوی تو می آیم از عالم و عالمیان می گریزم تو مرا در جوار رحمتت سکنی ده

alt


شطرنج
23 شهریور 86 - 23:55
رویا های شکسته
11 شهریور 86 - 17:15
همان گونه که بچه ها با چشم های گریان اسباب بازی های شکسته خود را برای تعمیر وباز سازی نزد ما می آورند، من نیز رویاهای شکسته ام را پیش خدا برده ام ؛

چرا که او دوست من بود

اما به جای اینکه او را با صلح و آرامش تنها گذارم تا کارش را انجام دهد

در اطراف او پرسه زدم و کوشیدم با راه وروش خودم او را کمک کنم

سر انجام کوشیدم آنها را پس بگیرم و گریان گفتم :

" چگونه می توانی تا این حد آهسته پیش بروی ؟"

او گفت : " فرزندم ، چکار می توانم بکنم ،تو هرگز اجازه نمی دهی که کارها در مسیر خیر وصلاح تو پیش رود .

*=========*

     وین دایر

*=========*

خبر آمد خبری در راه است
2 شهریور 86 - 21:05

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان میروم

بر در سلطان خوبان میروم

میروم بار دگر مستم کند

بی سر و بی پا و بی دستم کند

میروم کز خویشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش ر

بر که بسپارد زمان خویش را

 

با همه لحن خوش آواییَم

در به در کوچه تنهاییَم

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما میشدی

مایه آسایه ما میشدی

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسایل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرمه ی جان من است

نامه تو خط امان من است

ای نگه ات خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد 

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه ی مشعر کدام کنج منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

 

حاج محمدرضا آقاسی
__