MAKHSOOS 11 خرداد 87 - 23:17 |
عزیزی که فرصت بیان احساسات رو به من ندادی،خداحافظمن دیگه غرق تنهایی شدم که تو می خواستی در آنغرق بشممی خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعترافکنم،و مطمئنم این چیزی از ارزشهای من کم نمی کنه و لطمئهای هم به غرورم نمیزنهبرای یکبار و حتی آخرین بار هم که شده مجبوری احساسمنو بخونی، می دونی چرا؟چون دیگه گوش نمی دی و فقط چیزی رو می خواهی کهخودت می خواهی ببینی یا بشنویمی دونی وقتی كسی داره غرق می شه، دیگه نمیگهسلامفقط کمک می خواد، ولی كار من دیگه از کمک خواستنگذشتهمی خوام برای آخرین بار بگم: که من برای نابود نشدنعشق و احساسم همه ی تلاشمو کردمدرست تو لحظه ی اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكرمیکردم دستت توی دست منهولی افسوس که تو خیلی وقت بود دستت رو از دستمن جدا کرده بودی،و من چه دیر فهمیدم، که تنها درون گود وایستادم و دارمبرای چیزی می جنگم،كه اون خیلی وقته مال من نیستمن توی وجود تو، یه ذره از وجود خدا، یا حتی یه تکه ازوجود خودمو پیدا کرده بودمتو اون شاهزاده ای نبودی که من توی قصه هام ازش یهبت ساخته بودمتو حتی اون چیزی که خودت رو نشون میدادی، هم نبودیبرای من دیگه اسم تو یا هویت تو مهم نیستبرای من اون عشق و احساسی که توی وجود تو پیداکردم، عزیز و دوست داشتنیهواسه همین هم تا ابد دوستت خواهم داشتفقط بدون، همیشه خواستم پُر بشی از منتو عمیق تر از اونی بودی که احساس من بتونه تو رو پرکنهو هر چی تلاش کردم، دیدم تمام وجودت خالیه، آره! از منخالیهآخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنمبه جای اینکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم ونابود شدمآره! توی وجود تو گم شدمو كسی به من فرصت کمک خواستن هم ندادهمیشه از خدا می خواستم که یه عشق واقعی رو بهمبده،اون عشق رو بهم داد، گرچه خیلی زود هم ازم گرفتولی هر چه بیشتر میگذره به حقیقی بودن اون عشقمطمئن تر میشمحتی نبودن تو توی این مدت نتونست ذره ای از احساسمن کم کنه،چه بسا هر لحظه قدرتش رو توی قلبم بیشتر از پیشاحساس می کنمدلم می خواد برات آرزو کنم که یه روزی عاشق بشی،ولی برات آرزوی قشنگتری می کنماینکه اگر عاشق شدی هیچ وقت دلت نشکنه و در کنارعشقت طعم خوشبختی واقعی رو بچشیآرزوی یه عاشق برای معشوقش چیزی غیر از این نمیتونه باشهدیگه حتی نمی خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چیبود؟دیگه دنبال مقصر هم نمی گردم.. دنبال برنده و بازنده همنیستماگه برنده و بازنده ای هم باشه.. اون برنده توییتو بردی... آره! فقط تو بردیولی من خوشحالم که به تو باختم |
BA TO 4 خرداد 87 - 15:29 | ||
سلام.خوشحال میشم سری بزنید.نمیگم نظر بدین چون خیلیا گفتن.هرچی کَرَمِته...
| ||
SHOMA EY... 9 اسفند 86 - 13:50 |
شما :ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید ! پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت. و شما : ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید ! پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت. و شما : ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم... پس از این مرا کمتر خواهید دید !! « دکتر علی شریعتی » |
خدا 3 بهمن 86 - 18:08 |
من به آنان گفتم آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد ....زیر بیدی بودیم برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم و گفتم آیتی بهتر از این میخواهید؟ |
خلقت زن 21 دی 86 - 18:16 |
خلقت زن از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ » خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را دیده ای ؟ » او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد. گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ » خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند. تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. » خداوند سری تکان داد و فرمود : بله. یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان. یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. « این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید » . خداوند فرمود : نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد. فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. « اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی » . « بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . » فرشته پرسید : « فکر هم می تواند بکند ؟ » خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . » آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. « ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. » خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نیست، اشک است. » فرشته پرسید : « اشک دیگر چیست ؟ » خداوند گفت : « اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. » فرشته متاثر شد. شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند. زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند. همواره بچه ها را به دندان می کشند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند. بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند. وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند. وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند. وقتی خوشحالند گریه می کنند. و وقتی عصبانی اند می خندند. برای آنچه باور دارند می جنگند. در مقابل بی عدالتی می ایستند. وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند. بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند. برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند. بدون قید و شرط دوست می دارند. وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند. در مرگ یک دوست، دل شان می شکند. در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند. آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد. زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند. می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد. کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند. زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند. خداوند گفت : « این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد.. » فرشته پرسید : « چه عیبی ؟ » خداوند گفت : « قدر خودش را نمی داند.. » |
bi to ba to 13 آذر 86 - 17:39 |
تو Di.Ali Shariatti |
dast 11 آذر 86 - 20:09 |
دستهاماننرسیده ست به هم ...
آیا هست ؟ - دست ،آری ، ز دل و دیده گرامی تر :دست !زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است .هر چه حاصل كنی از دنیا ، دستاورد است !هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ، دست دارد همه را زیر نگین !سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟ !شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .در فروبسته ترین دشواری ، در گرانبارترین نومیدی ، بارها بر سرخود ، بانگ زدم :- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،دست كه هست !بیستون را یاد آر ، دست هایت را بسپار به كار ، كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !وه چه نیروی شگفت انگیزی است ، دست هایی كه به هم پیوسته است !به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای دست هایش بسته است !دست در دست كسی ، یعنی : پیوند دو جان !دست در دست كسی یعنی : پیمان دو عشق !دست در دست كسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛ لحظه ای چند كه از دست طبیب ، گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛ نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ، پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !دست ، گنجینه مهر و هنر است :خواه بر پرده ساز ، خواه در گردن دوست ، خواه بر چهره نقش ، خواه بر دنده چرخ ، خواه بر دسته داس ، خواه در یاری نابینایی ، خواه در ساختن فردایی !آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم سرنوشت بشرست ، داده با تلخی غم های دگر دست به هم !بار این درد و دریغ است كه ما تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی دست هامان ، نرسیده است به هم |
کوچه 30 آبان 86 - 16:55 |
كــوچـــه
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشیدباغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید:یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیم.تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.من همه، محو تماشای نگاهت.آسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشة ماه فروریخته در آبشاخهها دست برآورده به مهتابشب و صحرا و گل و سنگهمه دل داده به آواز شباهنگیادم آید، تو به من گفتی:- ” از این عشق حذر كن!لحظهای چند بر این آب نظر كن،آب، آیینة عشق گذران است،تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،باش فردا، كه دلت با دگران است!تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانمسفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،نتوانم!روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،چون كبوتر، لب بام تو نشستمتو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتمتا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتمحذر از عشق ندانم، نتوانم! “اشكی از شاخه فرو ریختمرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...اشك در چشم تو لرزید،ماه بر عشق تو خندید!یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدمپای در دامن اندوه كشیدم.نگسستم، نرمیدم.رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم! |
m 1 آبان 86 - 19:22 |
من در خلوت خالص تو بودم,دیدم که با همه وجودوایمانت و اخلاصت دعا میکنی بانی"ما کند
خدایا! مسئولیتهای شیعه بودن را که علی وار بودن وعلی وار زیستن وعلی وار مردن است وعلی وارپرستیدن وعلی وار اندیشیدن وعلی وار جهاد کردن وعلی وار کار کردن وعلی وار سخن گفتن وعلی وار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان علی است همواره فرایادم آر .
آنها که باید ما را بنوازند میزنند،آنها که باید همگاممان باشند سد راهمان می شوند، آنها که باید حق شناسی کنند حق کشی می کنند، آنها که باید دستمان را بفشارند سیلی می زنند،آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند پیش از دشمن حمله می برندو آنها که باید در برابر سم پاشی های دشمن تقویتمان کنند،امیدوارمان کنند وتبرئه مان کنند، سرزنشمان میکنند، تضعیفمان می کنند،نومیدمان می کنند ، متهممان می کنند سپاس می گذاریم تو را تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری داریم وپاداشی نومید شویم،تا تنها ازتوچشم یاری داشته باشیم
دنیا:چه بگویم از خانه ای که ابتدایش سختی ،وسرانجامش نیستی است. در حلالش حساب، ودر حرامش کیفر است. ثروتمندش دچار فتنه وآزمایش ، وتهیدستش گرفتار اندوه است.آن که در طلبش کوشید به آن دست نیافت، وآن که زحمتی نکشید خود به او روی نمود، هر که به دیده عبرت به آن نگریست او را بینا کرد ، و هر کس به چشم خریداری به آن نظر نمود او را به بینایی دچار ساخت
|









r