تبلیغات


__
وبلاگ/////حتما بیاین...
13 شهریور 87 - 03:02

www.reallovekavir.blogfa.com

عاشقانه..مختلف...

www.morovatti.blogfa.com

جهت افزودن به بالاخونه! بیای بد نیست ها!

پشیمون نمیشی..

www.khake3tari.blogfa.com

اینم شعر و عاشقانه..

  • ارسال نظر (0)
MAKHSOOS
11 خرداد 87 - 23:17

 

عزیزی که فرصت بیان احساسات رو به من ندادی،

خداحافظ

من دیگه غرق تنهایی شدم که تو می خواستی در آن

غرق بشم

می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف

کنم،

و مطمئنم این چیزی از ارزشهای من کم نمی کنه و لطمئه

ای هم به غرورم نمیزنه

برای یکبار و حتی آخرین بار هم که شده مجبوری احساس

منو بخونی، می دونی چرا؟

چون دیگه گوش نمی دی و فقط چیزی رو می خواهی که

خودت می خواهی ببینی یا بشنوی

می دونی وقتی كسی داره غرق می شه، دیگه نمیگه

سلام

فقط کمک می خواد، ولی كار من دیگه از کمک خواستن

گذشته

می خوام برای آخرین بار بگم: که من برای نابود نشدن

عشق و احساسم همه ی تلاشمو کردم

درست تو لحظه ی اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر

میکردم دستت توی دست منه

ولی افسوس که تو خیلی وقت بود دستت رو از دست

من جدا کرده بودی،

و من چه دیر فهمیدم، که تنها درون گود وایستادم و دارم

برای چیزی می جنگم،

كه اون خیلی وقته مال من نیست

من توی وجود تو، یه ذره از وجود خدا، یا حتی یه تکه از

وجود خودمو پیدا کرده بودم

تو اون شاهزاده ای نبودی که من توی قصه هام ازش یه

بت ساخته بودم

تو حتی اون چیزی که خودت رو نشون میدادی، هم نبودی

برای من دیگه اسم تو یا هویت تو مهم نیست

برای من اون عشق و احساسی که توی وجود تو پیدا

کردم، عزیز و دوست داشتنیه

واسه همین هم تا ابد دوستت خواهم داشت

فقط بدون، همیشه خواستم پُر بشی از من

تو عمیق تر از اونی بودی که احساس من بتونه تو رو پر

کنه

و هر چی تلاش کردم، دیدم تمام وجودت خالیه، آره! از من

خالیه

آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم

به جای اینکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و

نابود شدم

آره! توی وجود تو گم شدم

و كسی به من فرصت کمک خواستن هم نداد

همیشه از خدا می خواستم که یه عشق واقعی رو بهم

بده،

اون عشق رو بهم داد، گرچه خیلی زود هم ازم گرفت

 

ولی هر چه بیشتر میگذره به حقیقی بودن اون عشق

مطمئن تر میشم

حتی نبودن تو توی این مدت نتونست ذره ای از احساس

من کم کنه،

چه بسا هر لحظه قدرتش رو توی قلبم بیشتر از پیش

احساس می کنم

دلم می خواد برات آرزو کنم که یه روزی عاشق بشی،

ولی برات آرزوی قشنگتری می کنم

اینکه اگر عاشق شدی هیچ وقت دلت نشکنه و در کنار

عشقت طعم خوشبختی واقعی رو بچشی

آرزوی یه عاشق برای معشوقش چیزی غیر از این نمی

تونه باشه

دیگه حتی نمی خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی

بود؟

دیگه دنبال مقصر هم نمی گردم.. دنبال برنده و بازنده هم

نیستم

اگه برنده و بازنده ای هم باشه.. اون برنده تویی

تو بردی... آره! فقط تو بردی

ولی من خوشحالم که به تو باختم

BA TO
4 خرداد 87 - 15:29

سلام.خوشحال میشم سری بزنید.نمیگم نظر بدین چون خیلیا گفتن.هرچی کَرَمِته...r

 

www.reallovekavir.blogfa.com

 

تو
با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم
با تو ، همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کنند
با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند
با تو ، دریا با من مهربانی می کند
با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند
با تو ، من با بهار می رویم
با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو ، من در هر شکوفه می شکفم
با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ، و
...
با تو ، من در روح طبیعت پنهانم ، در رگ جاریم ، در نبض
با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را، زیبایی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
.

بی تو
بی تو ، همه رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم
بی تو ، همه رنگهای این سرزمین مرا میآزارند
بی تو ، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو ، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه می فشارد
ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
.
بی تو ، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو ، سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو ، نسیم هر لحظه رنجهای خفته ام را در سرم بیدار می کند
بی تو ، من با بهار می میرم
بی تو ، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو ، من با هر برگ پاییزی می افتم
بی تو ، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو ، من زندگی را ، شوق را ، عشق را، زیبایی را ، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم

Di.Ali Shariatti

 

SHOMA EY...
9 اسفند 86 - 13:50

شما

:

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید
!

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت
.
و شما
:

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید
!

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت
.

و شما
:

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم
...

پس از این مرا کمتر خواهید دید
!!

«
دکتر علی شریعتی
»

خدا
3 بهمن 86 - 18:08

من به آنان گفتم آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما میتابد

....

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم و گفتم

آیتی بهتر از این میخواهید؟

خلقت زن
21 دی 86 - 18:16
خلقت زن

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را دیده ای ؟ »
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. »

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
«
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند
و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
«
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی » .
«
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسید : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
«
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نیست، اشک است. »
فرشته پرسید : « اشک دیگر چیست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند
که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.
خداوند گفت : « این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد.. »
فرشته پرسید : « چه عیبی ؟ »
خداوند گفت : « قدر خودش را نمی داند.. »
bi to ba to
13 آذر 86 - 17:39

تو
با تو ، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم
با تو ، همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کنند
با تو ، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو ، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند
با تو ، دریا با من مهربانی می کند
با تو ، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو ، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند
با تو ، من با بهار می رویم
با تو ، من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو ، من در هر شکوفه می شکفم
با تو ، من در طلوع لبخند می زنم ، در هر تندر فریاد شوق می کشم ، و
...
با تو ، من در روح طبیعت پنهانم ، در رگ جاریم ، در نبض

با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را، زیبایی را ، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
.

بی تو

بی تو ، همه رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم
بی تو ، همه رنگهای این سرزمین مرا میآزارند
بی تو ، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو ، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه می فشارد
ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
.
بی تو ، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو ، سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو ، نسیم هر لحظه رنجهای خفته ام را در سرم بیدار می کند
بی تو ، من با بهار می میرم
بی تو ، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو ، من با هر برگ پاییزی می افتم
بی تو ، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو ، من زندگی را ، شوق را ، عشق را، زیبایی را ، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم

Di.Ali Shariatti

dast
11 آذر 86 - 20:09
 دستهاماننرسیده ست به هم ...



از دل و دیده ، گرامی تر هم

آیا هست ؟

-

دست ،

آری ، ز دل و دیده گرامی تر

:

دست

!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است

.

هر چه حاصل كنی از دنیا ،

دستاورد است

!

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین

!

سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟

!

شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست

!

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست

.

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم

:

-

هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

دست كه هست

!

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار

!

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی كه به هم پیوسته است

!

به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است

!

دست در دست كسی ،

یعنی : پیوند دو جان

!

دست در دست كسی

یعنی : پیمان دو عشق

!

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست

!

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای

!

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست

!

دست ، گنجینه مهر و هنر است

:

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی

!

آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم

!

بار این درد و دریغ است كه ما

تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم

کوچه
30 آبان 86 - 16:55
كــوچـــه

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...
اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
m
1 آبان 86 - 19:22

 


پدر,مادر

من در خلوت خالص تو بودم,دیدم که با همه وجودوایمانت و اخلاصت دعا میکنی
خداوپیغمبروکتاب وائمه وهمه مقدسانت را می خوانی ومی خواهی که :
خدایا!من را نجات بده وبه تن من...ومریض من...مسافر من...به داد من...من را در بهشت
....
بابا آخر این دین تو چه جور است؟!...همه اش«من»است.در اینجا هم«من»,در انجاهم«من
».
این دین فقط تو را باید نجات دهد؟!,من دنبال دینی میگردم که بشریت را نجات دهدوحتی خود من هم فدایش شوم
.
دینی که برای نجات جامعه بکوشد ومن را"قر

بانی"ما کند

 

 

 

 

خدایا! مسئولیتهای شیعه بودن را که علی وار بودن وعلی وار زیستن وعلی وار مردن است وعلی وارپرستیدن وعلی وار اندیشیدن وعلی وار جهاد کردن وعلی وار کار کردن وعلی وار سخن گفتن وعلی وار سکوت کردن است تا آنجا که در توان این بنده ناتوان علی است همواره فرایادم آر .

 

 

آنها که باید ما را بنوازند میزنند،آنها که باید همگاممان باشند سد راهمان می شوند، آنها که باید حق شناسی کنند حق کشی می کنند، آنها که باید دستمان را بفشارند سیلی می زنند،آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند پیش از دشمن حمله می برندو آنها که باید در برابر سم پاشی های دشمن تقویتمان کنند،امیدوارمان کنند وتبرئه مان کنند، سرزنشمان میکنند، تضعیفمان می کنند،نومیدمان می کنند ، متهممان می کنند سپاس می گذاریم تو را تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری داریم وپاداشی نومید شویم،تا تنها ازتوچشم یاری داشته باشیم

 

دنیا:چه بگویم از خانه ای که ابتدایش سختی ،وسرانجامش نیستی است. در حلالش حساب، ودر حرامش کیفر است. ثروتمندش دچار فتنه وآزمایش ، وتهیدستش گرفتار اندوه است.آن که در طلبش کوشید به آن دست نیافت، وآن که زحمتی نکشید خود به او روی نمود، هر که به دیده عبرت به آن نگریست او را بینا کرد ، و هر کس به چشم خریداری به آن نظر نمود او را به بینایی دچار ساخت

 

__