تبلیغات


__
...
29 مرداد 87 - 21:20

 

" همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد

 

خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید

خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد

 

چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی

خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد

 

گر شدم خاک ره عشق ، مرا خرد مبین

آنکه  کوبد در وصل تو کجا باشد خرد

 

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد

آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد....."

  • ارسال نظر (0)
...
28 مرداد 87 - 16:22
سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن
...
14 مرداد 87 - 18:01

 

زندگی كردن تنها دو راه دارد. یكی اینكه تصور كنید هیچ چیز معجزه نیست، و دیگر آنكه تصور كنید همه چیز معجزه است. <<آلبرت انیشتین>>

...
14 مرداد 87 - 17:59

 

 

زندگی تجربه تلخ فراوان دارد ...

دو سه تا کوچه و پس کوچه و یک عمر بیابان دارد ....

...
14 مرداد 87 - 17:58

 

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

 دوره ارزانی ست...

چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان،و دروغ از همه چیز ارزان تر....!

 آبرو قیمت یک تکه ی نان...

 و چه تخفیف بزرگی خورده ست،

قیمت هر انسان  !!!!!!!

...
13 مرداد 87 - 00:32

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم .

...
31 تیر 87 - 21:57

 

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد ....

...
31 تیر 87 - 21:56

 بشکن دل بینوای ما را ای عشق ...

این ساز ، شکسته اش خوشاهنگ تر است ...

...
31 تیر 87 - 21:55

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد ...

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در آینه به قدمت خویش نگرد یا از اشک و لبخند یکی را سنجیده گزین کند ...

و عشق را مددی نیست، حتی آن قدر که بگوید: چرا دوستت می دارم........

...
28 تیر 87 - 03:38

شبانگاهان تو را من چشم در راهم  ...
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ...

__