ahhhhhhhhhhhhhhh... 9 اردیبهشت 87 - 11:38 |
halam bade mifahmiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii age mifahmiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii yechizi begoo ta degh nakardam bebin daram mimraaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam |
اینروزا دلم هوای همون گریه ها را کرده 9 اردیبهشت 87 - 10:49 |
من یک اتاق بی در و پیکر که بی خیال! یک آسمان قحط کبوتر که بیخیال!
من کیستم بدون تو؟چیزی شبیه تو خودخواه، بی دلیل، ستمگر که بیخیال!
من بغض دردناک پلشتی که شعر شد در منجلاب دفتر و بستر که بی خیال!
من ناتمام مانده ام اینبار در خودم نه ته برام مانده و نه سر که بی خیال!
من آفتاب یخ زده ، من ماه سوخته در کوچه های بستهء خاور که بی خیال!
من عشق ، من دروغ، من آری خود توام! تو عکس آن دلیل بیاور که بی خیال!
من تا همیشه مثل غزل تکه پاره ام دیوان زخمهای مکرر که بی خیال!
من بی تو یک تعفن مزمن که ای دریغ! من با تو از همیشه لجن تر که بی خیال |
تموم شد .... نقطه سر خط... 9 اردیبهشت 87 - 10:34 |
خیلی خوب است که نخندیدی با من خوب است که نمیخندی دیگر هم خیلی خوب است باور کن خیلی عالیست اصلا معرکه است احمق دلم تنگ شده برای خندهات |
دستت را به من بده و تنهائیت را با من قسمت کن... 8 اردیبهشت 87 - 18:56 |
منتظرتم................ |
برای فرشته ای که دوستش دارم 8 اردیبهشت 87 - 18:34 |
من دیشب بازیچه بودم.... من دیشب فهمیدم كه تنهام... من دیشب تو را دیدم... من دیشب حس كردم كه تو خودت نیستی... تو دیشب مست بودی ... تو دیشب می خندیدی... من دیشب در سكوتم زجه می زدم... من تو را دوست دارم... من عشق پست نیستم... من بارانم تو زمین.... من بازیچه بودم.... برگرد ببین چقدر دل شكستم نه............ فریاد نزن من دوستت دارم
|
ساده بودم ساده 7 اردیبهشت 87 - 17:58 |
ساده بودم ساده ساده مثل کف دست من نمیدانستم ساده بودن سخت است مثل آیینه آب صاف و آسان بودم دل و دستم یک رنگ مثل باران بودم مثل باران بودم که به خاک افتادم دل بریدم رفتم به سفر تن دادم خشک سالی در پشت قحط سالی در پیش به تو روی آوردم در گریزم از خویش ساده بودم ساده آب مثل کف دست من چه می دانستم ساده بودن سخت است به تو دل خوش کردم به تو عاشق بودم شدم آیینه تو صاف و صادق بودم تو به من می گفتی : « ساده بودن زیباست. عشق مثل خود تو ، ساده مثل خود ماست» |
من بی تو چه دلتنگم بی روحتر از سنگم.! 7 اردیبهشت 87 - 10:42 |
درون کوچهً قلبم، چه غمگینانه می پیچد صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم برو دیگر که دل از غم رهــا کردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد برو دیگر که دل از غم رها کــردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم برو دیگر که دل از غم رهــا کردم خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم |
شاید روزی بتوانم بویت را حس کنم... 5 اردیبهشت 87 - 11:02 |
یکی می گفت سعی نکن از غمهات واسه بقیه بگی ٬ چون همه به اندازه خودشون غم و درد دارن.
|
درسته نوشته خودم نیست ولی خیلی به دلم نشست 3 اردیبهشت 87 - 12:08 |
سه شنبه، 17 بهمن، 1385
خداحافظ به یاد اون همه تردید! انقدر تنهام انقدر خسته ام انقدر داغونم انقدر شکسته ام که دیگه نوشتن هم آرومم نمیکنه! ببخشید اگه تو این مدت انقدر غر زدم.. مرسی..مرسی...مرسی بهترین دوستام بودید... بهترین دوستای عمرم بودید.. تو بدترین روزها باهام بودید میام وبلاگاتون رو میخونم..قول میدم.. یه نگاه به آرشیوم بندازید..من چی دارم واسه گفتن به جز فریاد ! به جز این بغض کهنه. به جز این سر درد شبانه روزی... به جز این دستایی که همیشه می لزرند بجز چشمایی که همیشه میسوزن.. خیلی تنهام..خیلی..خیلی..خیلی دوستتون دارم هیچ وقت فکر نمیکردم خداحافظی برام انقدر سخت باشه ولی الان اشکام همینجوری دارن میریزن.. خیلی دوستتون دارم خیلی زیاد
|
زنده بودنم را جشن میگیرم 3 اردیبهشت 87 - 11:30 |
زنده بودنم را جشن میگیرم با لمس انگشتان سرنوشت و بوسه های شیرین باد
پوست می اندازم ... بزرگ شده ام ... آن روزها گذشت و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود
آن روزها گذشت و عشق مثل یک ظرف استفراغ از کنار لثه های شهوانی منتظر ، به پیشگاه خلسهء اتمام می رود
دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم پاهایم را بر سنگفرش خیابان میكشم
نمی شود زیر این آسمان تار دستهایم را در جیب هایت فرو بری و برایم آواز بخوانی .... .... میخواهم رویای سیب ها را بخوابم و دور شوم از هیاهوی این گورستان
وووو ت . . شمعها را فوت میکنم . . نه سایه ها ماندنی ست و نه شمع ها .. . نووووووو ووو ش .
آخرین جرعه را مینوشم در سکوت تلخ ثانیه ها خاطرات ترك خورده ات را چال میكنم بی زدن پلکی به یادهایت چشم دوخته ام
به یاد تو که با سوزش مرگباری برای همیشه از شکاف سینه ام به یغما میرود
...... .... ... می خندم تلخ تر از همیشه
بخاطر حقیقت که می بینم اش بهتر از همیشه ! |










