تبلیغات


__
About L.O.V.E
15 اردیبهشت 87 - 14:49

نشانه های عاشق بودن چیست ؟14.gif


....................................................................


 


 


 نشانه های عاشق بودن سه تاست .........


 


 


اولی ,  اغنای محض ........


 به هیچ چیز دیگری نیاز نیست .


 


 


دوم آینده وجود ندارد ........


 همین لحظه عشق ، ابدیت دارد ,  نه لحظه بعد – نه فردا – نه آ ینده .


 


 


 و سوم ,  وجودت از میان بر میخیزد ......


  دیگر وجود نداری .اگر هنوز وجود داشته باشی معنی اش این است كه هنوز وارد معبد عشق نشده ای !!!!


 


16.gif


وقتی كسی احساس كرد عاشق است این سه چیز برای او معیار سنجش خواهد بود


 باید نظارت كند ببیند كه ایا این سه چیز در او رخ میدهد یا نه .


 اگر رخ نمیدهد معنی اش این است كه این نه عشق بلكه میتواند چیزهای بسیار دیگری باشد .


عشق پدیده بزرگی است : ( منظور اینجا كلمه عشق است كه در معانی متفاوتی به كار میرود نه عشق حقیقی كه آن سه معیار برایش ذكر شد) میتواند اشكال متفاوتی داشته باشد و میتواند شهوت باشد . میتواند تمایل جنسی باشد . میتواند احساس مالكیت باشد . میتواند صرفا مشغله برای اینكه تنهایی شما را پر كند باشد چون حضور شخص دیگر باعث احساس امنیت شما میشود .


 


16.gif


 


عشق حقیقی یعنی توقف فكر .............


 وقتی با هم هستید فكر را كنار بگذار در چنین حالتی است كه به هم نزدیك خواهید شد . روابط خودتان را تبدیل به یك پدیده مقدس كنید . اگر چنین نباشد پس بدان كه این عشق نیست ; امكان ندارد .


 


تكریم و ستایش دومین چیز است ...............


 در حضور معشوق و محبوب احساس ستایش كنید . اگر نتوانی تقدس را در وجود محبوبتان ببینی , پس این تقدس را در هیچ كجا نخواهی دید .چگونه خدا را در یك درخت میتوانی ببینی اگر هیچ رابطه ای بین تو و درخت نباشد ؟؟؟


 اگر بتوانی خدا را در وجود معشوق حس كنی  دیر یا زود او را در همه جا حس خواهی كرد زیرا همین كه این در برای اولین بار گشوده شود – همین كه نظری به خدا در هر شخصی بیندازی , دیگر قادر نخواهی بود كه این نظر را فراموش كنی .

 

 


  • ارسال نظر (3)
استوار باش..
5 دی 86 - 15:47
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش


این وزن آواز من است


عشقی که گرم و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود


من سرمای تو را نمیخواهم


ونه ضعف یا گستاخی ات را عشقی که دیر بپاید


شتابی ندارد


گویی برای همه عمر وقت دارد.


مرا کم دوست داشته با اما همیشه دوست داشته باش


این وزن آواز من است


اگر مرا بسیار دوست بداری


شاید حس تو صادقانه نباشد


کمتر دوستم بدار


تا عشقت ناگهان پایان نرسد


من به کم هم قانعم


دوستی پایدار از هر چیزی بالاتر است

 


تو از ما کوچولتری !!!
2 دی 86 - 14:33

 کوچولو!

تو از ما کوچولوتری

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید
نیگام نکرد , نیگاش کردم
یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد
نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی می کردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی
با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود
با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ,
خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین , خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود
نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن ,
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,
پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... , باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود
صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد
دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خورد
حالم داشت بد می شد
نمی تونستم چیزی رو درک کنم
فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,
یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم ,
همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت
سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی
چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن
همونطور که می رقصید آواز می خوند
نسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند
از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم
آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت
خدایی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود
نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بود
و نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم
نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد
سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه
صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی .


نگرانم ...
24 آذر 86 - 00:18
 ... دلم برایت تنگ شده آنقدر که تحملش برایم سخت است

دوست داشتم اینجا بودی باهم بودیم باهم

دلم برایت تنگ شده بین ما فاصله است و هیچ دسترسی به تو ندارم

دیگر صدایت هم از من دور است دور

دلم تنگ است و کسی نیست تا دلتنگی مرا بگیرد

من میروم و هر لحظه از تو دورتر میشوم

شاید دیگر صبح را ندیدم شاید دیگر تو را ندیدم اما دوست دارم همیشه به یادم باشی .

هیچ شوقی برای رسیدن ندارم دریغ از آرزویی

مدتهاست که آرزویی ندارم فقط من

هستم و بودنم را یدک میکشم

کاش بودی لااقل دیگر فکرم اینقدر مشغول نبود

وقتی هستی لبریز از زندگی ام

حرکت خون در رگهایم را حس میکنم

از نفس کشیدنم لذت میبرم

خوشحال از اینکه باری دیگر تو را دیدم

و غمگین از لحظه خداحافظی

کاش میشد زمان را متوقف کنم هر وقت که بخواهم

و یا نه

تا آخرین روز به جلو ببرم

باز هم نه

به عقب ببرم و برای همیشه متوقفش کنم

زمان میگذرد همه جیز رو به پیریست

روزی می اید که بهترین خاطرات امروز کهنه میشود

روزی خاطره تو هم رنگ خواهد باخت و در آخرین صفحه ذهنم کور سو میزند.

و من از امروز نگران آنروزم.


1 = 1 = ???
23 آذر 86 - 23:48

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد

و با آن شور

تساوی های چیزی را نشان می داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است…اینجا…

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او میگفت…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری…

و او با پوزخندی گفت: نه…

و باز هم گفت:…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد

و سکوت بود و سکوت…

در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست…

یک با یک برابر نیست…


یادش بخیر...
23 آذر 86 - 23:34
  یاد اون روزا بخیر . روزای بیقیدی .روزای شور و نشاط . روزای کودکی

ای کاش همیشه کودک میماندم .

ای کاش همه کودک میماندند .

ای کاش دنیایم همان دنیای کوچک کودکیم بود .

ای کاش دوستیهامان به سادگی لبخند با نگاه نافذ کودکی اغاز میشد و پایدار میماند .

ای کاش قلبهامان سادگی

نگاهمان پاکی

و دستهامان طراوت کودکی را داشت

روحمان

سبزبود وجسممان به تازگی گل .

ای کاش زندگیمان فقط یک فصل داشت

یا اگرچهار فصل بود از نو تکرار میشدند .

ما راه را اشتباه میرویم

شاید اولین اشتباه از اولین بایدها و نبایدها شروع شد .

از آنوقت بود که

کودک باید عاقل می شد ....

و چه سنگین بود .

مگر خدا بد بود که وقتی پدربزرگ رفت پیش خدا همه گریه کردند ؟

کودک باید بزرگ می شد

باید هر نگاهی را خواند درست مثل نگاه مادرم .

آدمها بیشتر غریبه اند تا آشنا .... .

دیگر بلند خندیدن ممنوع

گریه هم ممنوع .

انسانها باید رنگ داشته باشند

دروغ بد است

دروغگو دشمن خداست ...

اما بعدها دیگر راستگویی تنبیه داشت تحقیر داشت ... .

اولین بارکه تیغ گل دستم رفت و گریه کردم مامان گفت گریه نکن بزرگ شی یادت میره

آره بزرگ شدم

نه تنها همه آن اشکها و دردها و غمهای کودکانه ام یادم رفت

سادگی و پاکی کودکی ام هم یادم رفت

همه چیزم از یاد رفت و رنگها جای آنها را گرفت .

کوچک که بودم دوست داشتم زودتر بزرگ شوم

بزرگ شوم تا دنیا را عوض کنم

اما فهمیدم دنیا خیلی بزرگتر ازدنیای من است و

من کوچک

هر چه بزرگتر می شدم دنیا هم بزرگتر می شد .

دیگر باید بازی کرد

و حالا

کودکی جرم است .

سجده شیطان
13 آبان 86 - 14:38
سجده شیطان
 
اولین بار که شیطان را دیدم در بهشت بود . در موردش چیزهایی شنیده بودم اما از نزدیک با او برخوردی نداشتم . می دانستم که بر سر سجده نکردنش بر من ، مورد غضب قرار گرفته اما سعی کردم وانمود کنم در مورد او چیزی نمیدانم ... اولین برخوردمان بسیار عادی بود . اول از اب و هوا گفتیم و بعد از تازه های خلقت و بعد هم نمی دانم چگونه موضوع به سیب سرخ کشیده شد و حــــوا زن عجول من هوس خوردن سیب به سرش زد و ... خلاصه این بود داستان امدن ما به زمین ... ! از آن روز هزاران سال می گذرد و در این سالها چندین بار شیطان رابا اشکال مختلف و با ظواهری متفاوت دیدم اما دیگر رفتارمان با هم عادی نبود دیگر هردو می دانستیم که با هم دشمن هستیم . اخرین باری که او را دیدم امروز بود ، امروز صبح با همان شمایل روز نخست . صبح وقتی از خانه خود بیرون امدم به میدان شهر رفتم در شلوغی شهر ودر میان جمعیت بودم که نا گهان با همهمه مردم نگاهم به ان سو کشیده شد . شیطــــان بر بلندای شهر ایستاده بود . رو در روی ما...و با دست ما را به سکوت فرا می خواند . سکوت بر شهر حاکم شد ، همه منتظر بودیم که علت امدنش را بدانیم .او چیزی نگفت ، فقط پس از نگــــاه کردن به چهره تک تک انسانهای زمین مکثی کرد وسپس در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به خاک افتاد و درمقابل ما انسانها سجـــــده کرد ... وقتی بر خواست سر به اسمان بلند کرد وفریاد زد : خدایا ! ای کاش ان روز که فرمودی سجده کن تسلیم امرت می شدم ، اگر در ان روز سجده می کردم سجده ام برعظمت خلقت تو بود اما  سجده امروز من بر مکر و حیله ایست که در وجود این موجودات می بینم ... وای بر من که این جماعت در فریب و نیرنگ گوی سبقت از من ربودند ....خدایا دیگر نه تو را دارم نه کسی را برای گمراه کردن!

 


مجرم ... جرم....
5 آبان 86 - 00:59
مجرم ... جرم
 
-اسم؟
-محسن ...
-میدونی جرمت چیه ؟
-آره ... دوست داشتن
-خوب چرا این کار رو کردی ... مگه نمیدونستی این کارها جرم داره ؟
-نه جناب ... میدونستم ولی زیاد اطلاعات نداشتم ... فکر میکردم مثل قصه هاست . اگه محبت کنم خوبه .دوست داشتم مثل تو قصه ها همه رو دوست داشته باشم . محبت کنم . اما نمیدونستم مغز مردم فقط به یک چیز خلاصه میشه . رابطه ... میدونید که منظورم رو !!
-ببین پسر جون . ما اینجا با تفکرات من قانون اجرا نمیکنیم . منظورتو کامل بگو . داره ضبط میشه . میخوام طوری بگی که صدات تو این لامصب خوب ضبط شه . ضبط
-جناب من که یه بار اعتراف کردم . دوسش داشتم . براش گریه کردم . میخواستم دوستم داشته باشه . دوستم باشه . مثل تو این فیلم ها باهام باشه . با هم کار کنیم . بشه رفیق صمیمی . دوست به معنی واقعی . آخه میدونید چیه . من تو عمرم دوست صمیمی نداشتم . کسی که باهاش درد دل کنم . هم رازم باشه . من همه ی اینها رو که براتون نوشتم . زیرشم امضا زدم . انگشت زدم . میخواید خونم هم زیرش بریزم . از این محکمه پسند تر ؟
-بچه جون . من این حرفها سرم نمیشه . به نظر من تو یه چیزها رو داری از ما قایم میکنی . باید بگی . ۱۰۰ بار هم بپرسم باید جواب بدی .
-۱۰۰ بار هم بپرسید همین جواب رو میدم . فکر میکردم دوستم داره . منم دوستش داشتم . همین . نمیدونم شما چی میخواید .

***

قاضی: پس اعتراف میکنی که دیگه کسی رو نمیخوای دوست داشته باشی ؟
داشت با خودکار رو میز چیزی مینوشت . صد بار بهش گفته بودم این خودکار جوهر نداره . میخوایش چی کار . ولی میخواست . گیرم میداد که ول نمیکرد . گفت پسم میده . سرشو بلند کرد و گفت "
-آره جناب قاضی . بله . نعم . به چند زبون بگم .
-درست صحبت کن بچه . پس قبول داری دیگه از این کارها نکنی .
مردد - بله
-ختم جلسه . سرباز بیا متهم رو ببر .
رفتم جلو دستبند رو بزنم . محکوم شده بود به تنهایی . بغلش که رسیدم خودکارم رو داد . رو میز رو نگاه کردم . کنده شده بود اینقدر با اون بی جوهر نوشته بود .
"ولی بازم میگم ٬ دوستش دارم "


۲۱ ماه رمضون....
16 مهر 86 - 02:17

۲۱ ماه رمضون :

...: بک یا الله یک یا الله بک یا الله ...

خدایا شرمندم . الهی العفو الهی العفو الهی العفو

... : هرچی میخوای از خدا حالا باید بگی . حالا ...

خدایا روم سیاه . چی میتونم بگم . چی بگم . چی بخوام . بیشتر از حقم دادی بازم بخوام . آخه چه جوری روم میشه بگم . تصدقت برم چرا بیشتر از این شرمنهد ام میکنی .

...: بالحسین بالحسین بالحسین ...

شرمنده ام امام حسین . شرمنده . شرمنده از اینکه اسم تو خراب کردم .ببخش . ای مظلوم دو عالم . آقا ببخش .

آخه قرآن هم سنگینی میکنه رو سرم . من کثافت . من آشغال . من عوضی . چه جوری میتونم نیگهش دارم رو سرم .

...: بموسی بن جعفر بموسی بن جعفر بموسی بن جعفر ... . بخواید ازش . باب الحوائج ها . خود خدا این لقب رو بهش داده .

آقا باب الحوائجی . ولی من رو سیاه چی بگم . خیلی پر رو ام . شما به خدا نزدیک تری . شفاعت ما رو بکن . بنده نیستم . بندگی نکردم . میشه یه کاری کنی ما هم بنده شیم .

...: بالحجة بالحجة بالحجة ... . آقا حاضر ها . آقا هست .

آقا شرمندم . ببخش . میگن شما اینقدر بزرگی که میبخشی. میشه مارو هم ببخشی. نجاتم بده . یا ابا صالح .

حس خوبی نیست ها . دوباره که میخونمش . آدم حس گناه و بدبختی میکنه . حس سنگینی . حس خفگی .

ماه رمضونم داره میگذره . گذر گذر گذر .طی شد این عمر گران به چه سان

 منصرف شدم از نوشتن بقیه اش .

*** اللهم عجل لولیک الفرج


جدایی...
12 مهر 86 - 00:35

جدایی اونقدرها هم سخت نیست ...

چند روز با یاد خاطراتش گریه می کنی ...چند روز فکر خودکشی میزنه سرت ...چند روز بعدش سیگار می کشی و به حال خودت زار میزنی...چند روز همش میگی چرا بهم دروغ گفت ...چند روز از خونه بیرون نمیای چون نمیخوای هر جا که با اون بودی رو بدون اون بری...

چند روز همه باهات حرف میزنن که لیاقت نداشت ...چند روز همه بهت دلداری می دن ...اما تو فقط دنبال جواب سوالایی هستی که هیچوقت جوابی برای او سوالا پیدا نمیکنی .....

چند روز شاید چند ماه شاید هم چند سال منتظرش میمونی  و به هیچکس نگاه نمیکنی اما انتظارت بیجواب میمونه...برگشتی در کار نیست...

به خوت قول میدی که دیگه به حرف هیچکس اعتماد نمیکنی...قول میدی که دل به هیچکس نمیبندی...قول میدی دیگه همسفر کسی نشی...

اما یه روز...

یکی میاد ... میگه با همه فرق داره ...میگه دروغ نمیگه ...میگه تا آخرش باهاته...تو شک میکنی ....شک هم نه شاید یه نور تازه ...دلت روشن میشه...

اما ...........افسوس....

دوباره اعتماد ...دوباره اطمینان ....دوباره صدای شکستن....

آری عزیزکم جدایی اونقدرها هم سخت نیست ...

چند روز با یاد خاطراتش گریه میکنی ...چند روز میگی اون هم به تو دروغ گفت...چند روز فکر خودکشی به سرت میزنه ....

چند روز....چند روز...چند روز...

شاید چند ماه ....

و شاید هم چند سال ...

تا زمانیکه یاد بگیری به حرف هیچ مرد نامردی اعتماد نکنی ...تا یاد بگیری هممون تنها به دنیا اومدیم و تنها میریم ...تا یاد بگیری به هیچ احدی وابسته نشی...تا یاد بگیری روی پای خودت باشی ..تا یاد بگیری دروغ جزئی از همه آدمکانه ...

وحتی تو نیز، جزئی از آدمکان هستی....


__