About L.O.V.E 15 اردیبهشت 87 - 14:49 |
نشانه های عاشق بودن چیست ؟ ....................................................................
نشانه های عاشق بودن سه تاست .........
اولی , اغنای محض ........ به هیچ چیز دیگری نیاز نیست .
دوم آینده وجود ندارد ........ همین لحظه عشق ، ابدیت دارد , نه لحظه بعد – نه فردا – نه آ ینده .
و سوم , وجودت از میان بر میخیزد ...... دیگر وجود نداری .اگر هنوز وجود داشته باشی معنی اش این است كه هنوز وارد معبد عشق نشده ای !!!!
وقتی كسی احساس كرد عاشق است این سه چیز برای او معیار سنجش خواهد بود باید نظارت كند ببیند كه ایا این سه چیز در او رخ میدهد یا نه . اگر رخ نمیدهد معنی اش این است كه این نه عشق بلكه میتواند چیزهای بسیار دیگری باشد . عشق پدیده بزرگی است : ( منظور اینجا كلمه عشق است كه در معانی متفاوتی به كار میرود نه عشق حقیقی كه آن سه معیار برایش ذكر شد) میتواند اشكال متفاوتی داشته باشد و میتواند شهوت باشد . میتواند تمایل جنسی باشد . میتواند احساس مالكیت باشد . میتواند صرفا مشغله برای اینكه تنهایی شما را پر كند باشد چون حضور شخص دیگر باعث احساس امنیت شما میشود .
عشق حقیقی یعنی توقف فكر ............. وقتی با هم هستید فكر را كنار بگذار در چنین حالتی است كه به هم نزدیك خواهید شد . روابط خودتان را تبدیل به یك پدیده مقدس كنید . اگر چنین نباشد پس بدان كه این عشق نیست ; امكان ندارد .
تكریم و ستایش دومین چیز است ............... در حضور معشوق و محبوب احساس ستایش كنید . اگر نتوانی تقدس را در وجود محبوبتان ببینی , پس این تقدس را در هیچ كجا نخواهی دید .چگونه خدا را در یك درخت میتوانی ببینی اگر هیچ رابطه ای بین تو و درخت نباشد ؟؟؟ اگر بتوانی خدا را در وجود معشوق حس كنی دیر یا زود او را در همه جا حس خواهی كرد زیرا همین كه این در برای اولین بار گشوده شود – همین كه نظری به خدا در هر شخصی بیندازی , دیگر قادر نخواهی بود كه این نظر را فراموش كنی .
|
استوار باش.. 5 دی 86 - 15:47 | |||
| |||
تو از ما کوچولتری !!! 2 دی 86 - 14:33 | ||||
| ||||
نگرانم ... 24 آذر 86 - 00:18 |
...
دلم برایت تنگ شده آنقدر که تحملش برایم سخت است
دوست داشتم اینجا بودی باهم بودیم باهم دلم برایت تنگ شده بین ما فاصله است و هیچ دسترسی به تو ندارم دیگر صدایت هم از من دور است دور دلم تنگ است و کسی نیست تا دلتنگی مرا بگیرد من میروم و هر لحظه از تو دورتر میشوم شاید دیگر صبح را ندیدم شاید دیگر تو را ندیدم اما دوست دارم همیشه به یادم باشی . هیچ شوقی برای رسیدن ندارم دریغ از آرزویی مدتهاست که آرزویی ندارم فقط من هستم و بودنم را یدک میکشمکاش بودی لااقل دیگر فکرم اینقدر مشغول نبود وقتی هستی لبریز از زندگی ام حرکت خون در رگهایم را حس میکنم از نفس کشیدنم لذت میبرم خوشحال از اینکه باری دیگر تو را دیدم و غمگین از لحظه خداحافظی کاش میشد زمان را متوقف کنم هر وقت که بخواهم و یا نه تا آخرین روز به جلو ببرم باز هم نه به عقب ببرم و برای همیشه متوقفش کنم زمان میگذرد همه جیز رو به پیریست روزی می اید که بهترین خاطرات امروز کهنه میشود روزی خاطره تو هم رنگ خواهد باخت و در آخرین صفحه ذهنم کور سو میزند. و من از امروز نگران آنروزم. |
1 = 1 = ??? 23 آذر 86 - 23:48 |
معلم پای تخته داد می زد |
یادش بخیر... 23 آذر 86 - 23:34 |
یاد اون روزا بخیر . روزای بیقیدی .روزای شور و نشاط . روزای کودکی
ای کاش همیشه کودک میماندم . ای کاش همه کودک میماندند . ای کاش دنیایم همان دنیای کوچک کودکیم بود . ای کاش دوستیهامان به سادگی لبخند با نگاه نافذ کودکی اغاز میشد و پایدار میماند . ای کاش قلبهامان سادگی نگاهمان پاکی و دستهامان طراوت کودکی را داشت روحمان سبزبود وجسممان به تازگی گل .ای کاش زندگیمان فقط یک فصل داشت یا اگرچهار فصل بود از نو تکرار میشدند . ما راه را اشتباه میرویم شاید اولین اشتباه از اولین بایدها و نبایدها شروع شد . از آنوقت بود که کودک باید عاقل می شد ....و چه سنگین بود . مگر خدا بد بود که وقتی پدربزرگ رفت پیش خدا همه گریه کردند ؟ کودک باید بزرگ می شد باید هر نگاهی را خواند درست مثل نگاه مادرم . آدمها بیشتر غریبه اند تا آشنا .... . دیگر بلند خندیدن ممنوع گریه هم ممنوع . انسانها باید رنگ داشته باشند دروغ بد است دروغگو دشمن خداست ... اما بعدها دیگر راستگویی تنبیه داشت تحقیر داشت ... . اولین بارکه تیغ گل دستم رفت و گریه کردم مامان گفت گریه نکن بزرگ شی یادت میره آره بزرگ شدم نه تنها همه آن اشکها و دردها و غمهای کودکانه ام یادم رفت سادگی و پاکی کودکی ام هم یادم رفت همه چیزم از یاد رفت و رنگها جای آنها را گرفت . کوچک که بودم دوست داشتم زودتر بزرگ شوم بزرگ شوم تا دنیا را عوض کنم اما فهمیدم دنیا خیلی بزرگتر ازدنیای من است و من کوچکهر چه بزرگتر می شدم دنیا هم بزرگتر می شد . دیگر باید بازی کرد و حالا کودکی جرم است . |
سجده شیطان 13 آبان 86 - 14:38 |
سجده شیطان
اولین بار که شیطان را دیدم در بهشت بود . در موردش چیزهایی شنیده بودم اما از نزدیک با او برخوردی نداشتم . می دانستم که بر سر سجده نکردنش بر من ، مورد غضب قرار گرفته اما سعی کردم وانمود کنم در مورد او چیزی نمیدانم ... اولین برخوردمان بسیار عادی بود . اول از اب و هوا گفتیم و بعد از تازه های خلقت و بعد هم نمی دانم چگونه موضوع به سیب سرخ کشیده شد و حــــوا زن عجول من هوس خوردن سیب به سرش زد و ... خلاصه این بود داستان امدن ما به زمین ... ! از آن روز هزاران سال می گذرد و در این سالها چندین بار شیطان رابا اشکال مختلف و با ظواهری متفاوت دیدم اما دیگر رفتارمان با هم عادی نبود دیگر هردو می دانستیم که با هم دشمن هستیم . اخرین باری که او را دیدم امروز بود ، امروز صبح با همان شمایل روز نخست . صبح وقتی از خانه خود بیرون امدم به میدان شهر رفتم در شلوغی شهر ودر میان جمعیت بودم که نا گهان با همهمه مردم نگاهم به ان سو کشیده شد . شیطــــان بر بلندای شهر ایستاده بود . رو در روی ما...و با دست ما را به سکوت فرا می خواند . سکوت بر شهر حاکم شد ، همه منتظر بودیم که علت امدنش را بدانیم .او چیزی نگفت ، فقط پس از نگــــاه کردن به چهره تک تک انسانهای زمین مکثی کرد وسپس در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به خاک افتاد و درمقابل ما انسانها سجـــــده کرد ... وقتی بر خواست سر به اسمان بلند کرد وفریاد زد : خدایا ! ای کاش ان روز که فرمودی سجده کن تسلیم امرت می شدم ، اگر در ان روز سجده می کردم سجده ام برعظمت خلقت تو بود اما سجده امروز من بر مکر و حیله ایست که در وجود این موجودات می بینم ... وای بر من که این جماعت در فریب و نیرنگ گوی سبقت از من ربودند ....خدایا دیگر نه تو را دارم نه کسی را برای گمراه کردن!
|
مجرم ... جرم.... 5 آبان 86 - 00:59 |
مجرم ... جرم
-اسم؟ -محسن ... -میدونی جرمت چیه ؟ -آره ... دوست داشتن -خوب چرا این کار رو کردی ... مگه نمیدونستی این کارها جرم داره ؟ -نه جناب ... میدونستم ولی زیاد اطلاعات نداشتم ... فکر میکردم مثل قصه هاست . اگه محبت کنم خوبه .دوست داشتم مثل تو قصه ها همه رو دوست داشته باشم . محبت کنم . اما نمیدونستم مغز مردم فقط به یک چیز خلاصه میشه . رابطه ... میدونید که منظورم رو !! -ببین پسر جون . ما اینجا با تفکرات من قانون اجرا نمیکنیم . منظورتو کامل بگو . داره ضبط میشه . میخوام طوری بگی که صدات تو این لامصب خوب ضبط شه . ضبط -جناب من که یه بار اعتراف کردم . دوسش داشتم . براش گریه کردم . میخواستم دوستم داشته باشه . دوستم باشه . مثل تو این فیلم ها باهام باشه . با هم کار کنیم . بشه رفیق صمیمی . دوست به معنی واقعی . آخه میدونید چیه . من تو عمرم دوست صمیمی نداشتم . کسی که باهاش درد دل کنم . هم رازم باشه . من همه ی اینها رو که براتون نوشتم . زیرشم امضا زدم . انگشت زدم . میخواید خونم هم زیرش بریزم . از این محکمه پسند تر ؟ -بچه جون . من این حرفها سرم نمیشه . به نظر من تو یه چیزها رو داری از ما قایم میکنی . باید بگی . ۱۰۰ بار هم بپرسم باید جواب بدی . -۱۰۰ بار هم بپرسید همین جواب رو میدم . فکر میکردم دوستم داره . منم دوستش داشتم . همین . نمیدونم شما چی میخواید . *** قاضی: پس اعتراف میکنی که دیگه کسی رو نمیخوای دوست داشته باشی ؟ |
۲۱ ماه رمضون.... 16 مهر 86 - 02:17 |
۲۱ ماه رمضون : ...: بک یا الله یک یا الله بک یا الله ... خدایا شرمندم . الهی العفو الهی العفو الهی العفو ... : هرچی میخوای از خدا حالا باید بگی . حالا ... خدایا روم سیاه . چی میتونم بگم . چی بگم . چی بخوام . بیشتر از حقم دادی بازم بخوام . آخه چه جوری روم میشه بگم . تصدقت برم چرا بیشتر از این شرمنهد ام میکنی . ...: بالحسین بالحسین بالحسین ... شرمنده ام امام حسین . شرمنده . شرمنده از اینکه اسم تو خراب کردم .ببخش . ای مظلوم دو عالم . آقا ببخش . آخه قرآن هم سنگینی میکنه رو سرم . من کثافت . من آشغال . من عوضی . چه جوری میتونم نیگهش دارم رو سرم . ...: بموسی بن جعفر بموسی بن جعفر بموسی بن جعفر ... . بخواید ازش . باب الحوائج ها . خود خدا این لقب رو بهش داده . آقا باب الحوائجی . ولی من رو سیاه چی بگم . خیلی پر رو ام . شما به خدا نزدیک تری . شفاعت ما رو بکن . بنده نیستم . بندگی نکردم . میشه یه کاری کنی ما هم بنده شیم . ...: بالحجة بالحجة بالحجة ... . آقا حاضر ها . آقا هست . آقا شرمندم . ببخش . میگن شما اینقدر بزرگی که میبخشی. میشه مارو هم ببخشی. نجاتم بده . یا ابا صالح . حس خوبی نیست ها . دوباره که میخونمش . آدم حس گناه و بدبختی میکنه . حس سنگینی . حس خفگی . ماه رمضونم داره میگذره . گذر گذر گذر .طی شد این عمر گران به چه سان منصرف شدم از نوشتن بقیه اش . *** اللهم عجل لولیک الفرج |
جدایی... 12 مهر 86 - 00:35 |
جدایی اونقدرها هم سخت نیست ... چند روز با یاد خاطراتش گریه می کنی ...چند روز فکر خودکشی میزنه سرت ...چند روز بعدش سیگار می کشی و به حال خودت زار میزنی...چند روز همش میگی چرا بهم دروغ گفت ...چند روز از خونه بیرون نمیای چون نمیخوای هر جا که با اون بودی رو بدون اون بری... چند روز همه باهات حرف میزنن که لیاقت نداشت ...چند روز همه بهت دلداری می دن ...اما تو فقط دنبال جواب سوالایی هستی که هیچوقت جوابی برای او سوالا پیدا نمیکنی ..... چند روز شاید چند ماه شاید هم چند سال منتظرش میمونی و به هیچکس نگاه نمیکنی اما انتظارت بیجواب میمونه...برگشتی در کار نیست... به خوت قول میدی که دیگه به حرف هیچکس اعتماد نمیکنی...قول میدی که دل به هیچکس نمیبندی...قول میدی دیگه همسفر کسی نشی... اما یه روز... یکی میاد ... میگه با همه فرق داره ...میگه دروغ نمیگه ...میگه تا آخرش باهاته...تو شک میکنی ....شک هم نه شاید یه نور تازه ...دلت روشن میشه... اما ...........افسوس.... دوباره اعتماد ...دوباره اطمینان ....دوباره صدای شکستن.... آری عزیزکم جدایی اونقدرها هم سخت نیست ... چند روز با یاد خاطراتش گریه میکنی ...چند روز میگی اون هم به تو دروغ گفت...چند روز فکر خودکشی به سرت میزنه .... چند روز....چند روز...چند روز... شاید چند ماه .... و شاید هم چند سال ... تا زمانیکه یاد بگیری به حرف هیچ مرد نامردی اعتماد نکنی ...تا یاد بگیری هممون تنها به دنیا اومدیم و تنها میریم ...تا یاد بگیری به هیچ احدی وابسته نشی...تا یاد بگیری روی پای خودت باشی ..تا یاد بگیری دروغ جزئی از همه آدمکانه ... وحتی تو نیز، جزئی از آدمکان هستی.... |










