va ayinak khab 3 تیر 87 - 13:14 |
و اینک خواب دروغین باده نسیانخمار چشم مستت را چه بی رحمانه می دزدد
در سردی بارانی چشمان خواب تو
به زیر نم نم بارانی چشمان خواب تو نه تن پوشی کند گرمم نه یکجا کلبه گرمی
و اینک با تو میگویم نازنین من
|
bi to 14 خرداد 87 - 23:23 |
شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره واسه هرکسی که میگم قصه اش رو آتیش میگیره دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید شب رفتنت یه ماهی تو خشکی رفت و جون داد زلزله خیلی دلها رو اون شب از غصه تکون داد غم ها اونشب شیشه های خونه رو زدن شکستن پا به پام عکسهای نازت اومدن تا صبح نشستن تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی گله ام از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی شب رفتنت نوشتی شدی قربونیه تقدیر نقره اشکهای من شد دور گردنت یه زنجیر شب تلخ رفتن تو گلدونهامون اشکی بودن قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن شب رفتنت که گفتی دیگه انگار چاره ای نیست دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست شب رفتن تو یاسها دلم رو دلداری دادن اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن بارون اون شب دستهاش رو از سر چشمام بر نمی داشت من تا می خواستم که ببارم هر کسی میدید نمی زاشت سرنوشت ما یه میدون زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی شب رفتن تو خوندن همه واسه من لالایی یکی می گفت که غریبی یکی می گفت بی وفایی شب رفتن تو ابرها واسه گریه کم اوردن اشناها برای زخم واشدم مرحم آوردن شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونها افتاد قلب آرزوها م انگار واسه همیشه وایساد شب رفتن تو غربت جای اونجا اینجا پیچید دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیم رو دزدید شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد فرداش اما دست قسمت اون یکی رو هم با خودش برد شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن این همه آدم چرا من پس با من چه فرقی داشتن شب رفتنت پاشیدم همه اشکهام رو تو کوچه قولت رو آروم گذاشتم پیش قرآن لب تاقچه شب رفتنت دلم رفت پیش چشمهایی که خیسن پیش شاعرها که دائم از مسافر می نویسن شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت هیچ زمون روشن نمیشه واسیه کسی چراغت شب رفتن تو دیدم خیلیه غم های شاعر رو شیشمون نوشتم میشینم با پات مسافر برو تا همه بدونن سفر هم اینقدرا بد نیست واسه گفتن تو اما هیچکی شاعری بلد نیست ##################################
|
گوهر وجود 13 خرداد 87 - 21:46 |
در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی |
ابر بارانی 11 خرداد 87 - 17:12 |
دلم تنگ است این شبها یقین دارم تو میدانی صدای غربت غم را ز احساسم تو میخوانی شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین ببار ای ابر دل چرکین که دردم را تو میدانی هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن چه فرقی می کند باشم نباشم تو نمی دانی |
سرنوشت از ما چی می خوای 9 خرداد 87 - 12:25 |
رو تنِ کویرِ خسته ، عکس جنگلُ کشیدم
آبُ ریختم پای تصویر ، من به آرزوم رسیدم
بهترین لحظه ی عمرم ، فکر کنم همین سکانسه
با هجوم بدبیاری ، این دیگه آخر شانسه
من و من خیلی نبودیم ، که بخوایم دریا بسازیم
من و من خیلی کم هستیم ، که بخوایم بهت ببازیم
سرنوشت از ما چی می خوای ؟ روزگار خودش سیاهه
هنوزم پلنگ عمرم ، تو فکر چیدنِ ماهه
کاش می شد پرنده باشم ، بپرم به سمتِ ابرا
ثانیه یه عمر نباشه ، کوچ کنم رؤیا به رؤیا
سرنوشت از ما چی می خوای ؟ دیگه بسه بدبیاری
شب و روزُ که گرفتی ، بگو دیگه چی نداری ؟
یه نفس مونده تو سینهم ، همینه دار و ندارم
بذار آهِ آخرم رو ، واسه ی خودم ببارم
|
معشوقه 2 خرداد 87 - 12:38 |
امشب ای معشوقه ظالم تو یار کیستی دوش بودی تو یار من امشب تو یار کیستی در شبی تاریک گفتی میروی ای بی وفا هان بگو ای فصل پاییزم بهار کیستی دیدن رویم تو زیبا چشم من را خسته کرد جان دلدارت بگو چشم انتظار کیستی رسم عشاق جهان اموختی قلب مرا عاشقی یکرنگی است برگو نگار کیستی گفته بودی بامنی اما سفر کردی به غیر یار صد رنگم بگو تو گلعزار کیستی می کشد هجران تو اخر مرا شوریده حال بر بدان دادی مرا اینسان خمار کیستی بردلم اتش زدی با اتش تو دلخوشم اتشت هم مال من دیگر به کار کیستی ساختم با خون دل اما شکستی در دمی با دگر هرگز نسازم بی قرار کیستی
|
بعدها 30 اردیبهشت 87 - 00:22 |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن ازامواج نور در زمستانی غبارالود و دور یا خزانی خالی از فریاد شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید: روزی از این تلخ وشیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها.دیروزها ! دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند ارام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می ارم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند اه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمنکام نهند بعد من ناگه به یک سو میروند پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذها ودفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر ائینه می ماند بجای تار مویی.نقش دستی.شانه ای می رهم از خویش ومی مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور وپنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها وهفته ها وماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند بچشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک ! بی تو.درو از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد انجا زیر خاک بعدها نام مرا باران وباد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام وننگ |
شعر کبوتر از شعرهای خودم 14 اردیبهشت 87 - 19:46 |
کبوتر روی تک درخت خونه ام .یه کبوتری نشسته تیر یه صیاد ظالم .زده بالش رو شکسته دلش از همه گرفته.غم غربت تو نگاشه سر به سوی اسمونه. عشق پرواز تو نگاشه بیا پیش من کبوتر .منم مثل تو غریبم پر وبال من شکسته. زخمی زخم فریبم بیا پیش من کبوتر .منم غصه ها کشیدم خیلی ها من رو شکستن دل از این دنیا بریدم قلب من هم پر درده منم از زندگی سیرم من این حسرت رو دارم .که بتونم پر بگیرم منم چشمام پر اشکه .منم سینه ام پر درده منم از همه بریدم .آخ که این دنیا چه سرده غم وغصه رو رها کن .یه روزی تو پر میگیری میپری تو آسمونا. زندگی از سر میگیری کبوتر خدا رو داری.آسمون سهم پراته خوب میشی کبوتر من.یکی هست چشاش به راته یکی هست واست بخونه نغمه های عاشقونه سر بزاره روی شونت .با بهونه بی بهونه آره مرغک قشنگم .آره مرغ آسمونی یکی هست منتظر تو .با یه دنیا مهربونی ولی من کبوتر پاک .باید که اینجا بمونم آرزوی پرکشیدن . باید از دلم برونم نه کسی چشاش به راهمه .نه کسی منتظرم هست نه کسی تا که بگیره. دستهای سردم رو تو دست حالا کی پرش شکسته؟تو که یا که من کبوتر؟ تو تازه اول خطی.من رسیدم خط اخر |
زمزمه های دلتنگی 10 فروردین 87 - 02:17 |
اه ای مطلع صبحکاش می شد که دل خسته من زندگی را ز نو اغاز کند چشم دیگر به جهان باز کند دل نگنجد به برم سینه تنگ است دریغا قفس است کاش می شد که رهی باز کند بگشاید پروپرواز کند ای پرستوها ای چلچله ها کاش می شد که به همراه شما بپرم تا لب کشت بپرم سوی بهشت خالی از حسرت وناکامی ها.بی سرانجامی ها دور از این چهره های همه الوده به رنگ رنگ پاکی وصفا وبه باطن دلها.همه سرد همه خاموش وسیاه سینه های همه لبریز ریا اه ای سنگ صبور کاشکی در دل من صبر تو بود کاش می شد که تحمل کنم این مردم را زندگی چیست مگر زندگی زندانی است ودر ان زنده بودن بی عشق بی شوق زنده بودن تهی از شور حیات خیمه شب بازی بس مسخره ای است در دل یک زندان اه بازیچه شدن چه غم جانکاهی است چه غم جانکاهی است |








