(راز آواز قناری) 14 بهمن 84 - 20:51 |
پگاه بود...
ونسیم...با کوله باری از عطر اقاقی و یاس پس کوچه های ذهن را درمی نوردید و دست خورشید آرام می رسید به گونه های آلاله می نوازید او را و پرندگان... بر فراز بر شاخه ها و آسمان... می ستودند...او را وقناری در قفس...می خواند من در کنار بنفشه... پس کوچه های ذهن را... با شبنم گونه هایش شستم مسیر نگاهم در پی ریسمان طلایی آواز قناری دوید تا به قفس وبر سرلوحه ذهنم...که پاک بود... از سرمشق دیروز این عبارت نقش بست... چیست راز آواز قناری هوای قفس کشنده... ودر آنسوی میله ها... در رهایی... سمور و گربه و قرقی و عقاب تیز چنگ و تیز دندان... در زمین و آسمان بیداد می کنند درنده...آماده وچیست راز آواز قناری؟ ای کاش می توانستم از خودش بپرسم چه را این گونه می ستایی... ای مجنون زیبا واین رشته های طلا... که همواره از قفست به آسمان جاریست شکرانه کدامین نعمت است؟ خورشید آمد بر فراز... من دوان دوان در پی این راز... که چیست... راز آواز قناری از خلوت خویش بیرون جستم به شلوغی خیابان پر بود از سایه های سرد سایه صدها برج و ماشین و دروغ سایه های سرد مردان و زنان یخ زده آفتاب مرداد است و سرد است یاد آنروز به خیر...که به زیر آفتاب مرداد دل پر می زد برای خنکای چتر درخت ولی امروز یخ می زند... در حرارت کف آشفته بازار و تا چشم کار می کند... صدها خنجر است...که زمین و زمان را می درد خورشید در مسیر مغرب بود رخت سخاوت بسته بود و می رفت من دیدم...امروز در خیابان امروز در بازار وقتی که انسانیت را به حیوانیت فروختند خورشید از آن بالا همه را می دید و تعداد قلب های شکسته را می داند و همراه قلب های شکسته اشک ریخت ولی کسی اشک های خورشید را ندید تا خورشید به گریه افتاد...ابر به مقابلش دوید تا درد خورشید شنید...تا درد خود گفت هر دو با هم به گریه افتادند و خورشید اگر می خواست... همه را می سوزاند وابر اگر می خواست... همه را در رویاهای بد بویشان غرقه می کرد لیک... در میان این هیاهو...من کجا ایستاده ام مگر من در پگاه...در کنار بنفشه نبودم پرندگان کجا رفتند... چه شد شمیم دل آویز اقاقی و یاس این همه زخم چیست بر تن زمین... این همه ننگ چیست بر دامن زمان... این چه بغضیست در گلوی آسمان... آری خورشید رفته است... و همه جا به رنگ سایه است... همرنگ زوال...سیاه و تلخ و سرد آی آدمک ها... مگر تا چه حد می توان سرد بود یخ هاتان را آب کنید وبا جادوی محبت... قله های سر به فلک کشیده یخ را در نوردید و بر فراز قله ها با یستید...تا آب شود برود در دل زمین...وزمین... گرمای محبتش را در آن بدمد و آن را هدیه کند به رودها...دریاها و زمین و رود و دریا و خورشید و آسمان دست به دست هم دهند و اکسیر عشق را... به جو بریزند تا ریه ها را پر کنید از آن... باز دوست بدارید... باز به سراغ جادوی محبت بروید آدمک ها دوست بدارید... آدمک ها آدم شوید... شب است... ونسیم دود آلود... درپس کوچه های ذهن می پیچد و سرلوحه ذهن سیاه است... از انبوه سوال... قفس را نگریستم... چیست راز آواز قناری؟ قفس گواهی است از فقدان آزادی و از دیدن میله ها می توان آزادی رافهمید کاش میله های دنیا هم پیدا بود چیست راز آواز قناری؟ که می داند؟ آنچه در وسعت دانستن من گنجید این است قناری نه آزادی را می ستاید و نه... امنیت مبهم قفس را... قدرتی را می ستاید که خورشید را آفرید... با آن سخاوت قدرتی که اقاقی و یاس را آفرید رود و کوه و نور و جنگل را او را که یادش در قفس هم امنیت مسلم لست او که من را...تو را...ما را...آفرید ما را که آب و دانه قناری را فراهم کنیم ما را که عشق بورزیم... دوست بداریم... قناری ها را... و همواره این سوال را از یگدیگر بپرسیم... ودر پی جواب برویم... چیست راز آواز قناری؟ ولی افسوس...که هم اکنون...من به گریه افتاده ام زیرا که شب است و هوا مسموم است. |
(بوسه اهورایی) 14 بهمن 84 - 20:50 |
کاش نمی دیدمت...
که با کمند نگاهت... همچون طراران روحم را بربایی... و سرشتی را که از ازل در من دمیدند مهربانانه...به تسخیر در آوری دیدمت... و عقل و عمل و عشق و دل و تن در مسیر گامهایت قرار گرفت نگاهت... پاک و یک رنگ و مهربان و ساده پاک شدم و یک رنگ و مهربان و ساده چشم هایم در همه حال تو را می دید تو را که نگاهت...جام شرابی بود که مستی از پس مستی به من می بخشید و من همیشه مست مجنون سرگشته در پی عطر گیسویت روان بودم و لحظه ها را ... عاشقانه به پایت ریختم ولی افسوس... که اهریمن پیر...روباه سر به زیر همواره در کمین بود روزی آمد به سراغم... دید از پس عطر گیسویت مستم و مجنون و به گذران ثانیه ها می خندم کاری از پیش نبرد و بعد شبیخون زد به حجم لطیف ذهن تو و ناجوانمردانه روحت را به اسارت برد دل ربای دل ربایان اهریمن دلت را ربود ومن... من بی خود... که بی خودی ام خودی خودم راربود در اندوه زوال تو بودم آری افسوس...لحظه به لحظه افسوس... غرق در اندوه ویرانی تو بودم ومستانه و دیوانه وار اشکهایم را به گذران ثانیه ها می ریختم و چشم های تو لحظه لحظه بی فروغ تر می شد اهریمن... باز هم آمد... از دکان ریا می آمد... صورتک به دستش بود...ارزان می فروخت تو را به من وعده کرد می خواست روحم را بخرد... وبا روحت بیامیزد... و در هاونگ زمانه بکوبد پرسیدم برای چه... گفت عشق...گفتم کدام عشق آنکه در دستهای توست ویا آنکه در هفت آسمان و زمین نمی گنجد دید باز هم مستم...رفت به درب خانه همسایه و اینک من... منی که هنوز هم مست ام و مستانه روزهایی را به یاد می آورم که گام هایم را از پس گام های تو بر می داشتم گام های تو... و رد پایت که همواره آشناست قدم به قدم مسیر قدمهایت را می پیمایم با همان مستی ام... به درب خانه اهریمن می آیم و سیاهچال خانه اش را در می نوردم به آغوش می کشمت... بوسه ای اهورایی نثارت می کنم و روحی را که به من بخشیدی... با تو قسمت می کنم تا منو تو با هم بپیوندیم وبا پیوستگی دستهامان اهریمن را به تسخیر در آوریم هنوز هم مستم... و مستانه می آیم. (در هوشیاری می توان مست بود اما در مستی...) |
(جاده) 14 بهمن 84 - 20:47 |
ازل بود... و زمین و زمان در خواب... و تو ای ابدیت محض مرا خواندی... که بیا...بشتاب... صدای فریادت سکوت خوابم را شکست... برخواستم...برای اینکه دیگر به خواب نروم چون تا به حال... هیچ نیرویی نتوانسته بود قفل خوابم را بشکند پشت سر خواب و خستکی و تاریکی روبرو نور و جاده و خیال تو پای نهادم بر جاده...نمی دانستم به کجا... نیرویی می ربود مرا می درخشیدی در انتها... ومن بی خیال از خستگی دوان دوان به سمت تو هر چه پیش می رفتم به تو نزدیک تر می شدم روشنایی تو...عطرت...صدایت...همه و همه... گواه این بود که من به تو نزدیکم... هر چه پیش می رفتم به تو نمی رسیدم چه نزدیک دوری... همه جا بودی... روبرو...پشت سر...بالای سر...روی خاک بودی و نبودی...نبودی و بودی و من هنوز خسته لبریز از زشتی... تو همه نور همه شوق...سرشار از زیبایی... پیچک زیبایی ات در روحم جوانه زد... و به دست و پایم پیچید... معنای بهار را می شد فهمید جون در همه حال روح سبزت هویدا بود و شمیم دل انگیزت روح افزا تو بودی... در روح درخت...در صدای آب...در قانون زمین در آ واز بلبل...در تاریکی شب و در روشنایی روز بودی و نبودی...نبودی و بودی پیش می رفتم لحظه لحظه گرمتر...پر شور تر رسیدم به دورنگی ها...نقابها...دروغ ها جاده تبدیل شد به جاده ها... روبرو سرشار از سوال با جواب هایی پراکنده می دانستم که مرا گم نمی کنی می دانستم که تو را گم نمی کنم رسیدم به دوراهی... یکی سوی تباهی دیگری بن بست... بن بست را برگزیدم...دیوار از جنس خارا پنجه بر دیوار کشیدم... و دیوار خونین شد از سماجت انگشتان من خیالت باز هم آمد...باز ربودی مرا بردی به اوج آسمان زشتی ها همه ریخت... خالی شدم از حس آمدم پایین تر...روی خاک جاده همان بود که بود...همه خاک و همه پاک رسیدم به قوم یخ زده... که در دست هیچ کدامشان کلیدی نبود که قفل خونی سینه ام را بگشاید یخ زدم...خیالت باز هم آمد نفست گرمم کرد آب شدم...آمدم پایین تر تا دل خاک عطرت را بهتر از قبل می شد حس کرد و خاک منشا تمام زیبایی هاست خورشید هم نورش را به خاک مدیون است خون شدم...در رگ گیاه...آمدم بالاتر باز هم گام نهادم روی تنت همچنان بر روی سینه ات نقش گامهایم می افتد یعنی من هم هستم...و این است معنای امید قدم ها را ادامه دادم تا یک سوال... جاده انتهایت کجاست وهنوز در پی جوابم تا امروز... همه جا را گشتم... روبرو...پشت سر...بالای سر...روی خاک در همه جا به تو رسیدم...انتها... انتهای تمام جاده ها ولی نمی شود تو را دید... نمی شود تو را لمس کرد... نمی شود تو را بویید... نمی شود تو را بوسید... ولی تو دیدنی هستی در جان و تنی در خون و رگ و مغز تو خوش عطری و یاد تو همواره بوسیدنی است خسته شدم از پی جواب گشتن... در گیر و دار جستجو رسیدم به خاکی لاله گون دستهایم خونین شد و گونه هایم تر آه جاده... هنوز هم خاکت اشکهایم را پاک می کند مهربانی یعنی این... نور تو کورم کرد...و صدای رسایت گوشهایم را کر جاده این چه خاصیتی است در تو که خستگی در تو اوج توانمندی است همه چیزت زیباست... و گواهی است بر زیبایی انتهایت... عطش دیدن انتها زیبا تر است از سیراب شدن از آن می دانم و می دانی که به انتهایت نخواهم رسید جاده چرا این همه رفتم و... نگاهی به تو نینداختم... به فراز و نشیبت که جریان زندگیست به خاک مهربانت که مظهر زیبایی است به نسیم بهاری ات که پیام آور رهایی است به گل های زیبایت که عطرشان ابدیست جاده دوستت دارم... با تو به اینجا رسیدم جاده... زیبا ترین جاده ها... می دانم و می دانی... که به انتهایت نمی شود دست یافت جاده بی انتها...دوستت دارم تو پیراهنی هستی تا آخر عمر وکفنی هستی در لحظه مرگ خواهشی از تو دارم جاده هر کجا ماندم همان جا در دلت خاکم کن ای آغوش گرمت بهترین پناهگاه ها مادر زندگانی...جاده دوست داشتنی دوستت دارم. |
(شب سمور) 14 بهمن 84 - 20:45 |
با بدنی لطیف همچون نسیم بهار...
با اندامی موزون به وزن طبیعت... با نگاهی عمیق و چشمانی درشت به رنگ شبهای زلال سمور است نام این زیبا... خوش سیمایی است با صورتکی فرشته گون پنهان و مغرور و تنها... وجودش را آشکار نمی سازد به جز یک شب... آن شب متعفن... شب سمور... آن شب شب سمور است و سمور تا صبح نمی خوابد می زند بیرون برای گشودن عقده های تنهایی... انتقام از سکوت... دل می کند از انزوا... و هنگامی که از آن مسلخ تاریک بیرون زد... حجمی گرم سرمای وجودش را می رباید حجمی از محبت و عشق و لطافت... گرم می شود و گرم تر... گرمتر...تا نفرت...از سر حد جنون می گذرد آری امشب شب سمور است... وشبی است پر از ضد و نغیض... ... با زیرکی وارد می شود در حریمی از همبستگی سرشار از نفرت... نفرت از خوب نبودن و دیدن خوبی ها... اینجا آشیان کبوتر هاست... کبوتر ها در خوابند...لبریز از خیال خالی از هوشیاری بالهای بیداری بسته اند و گشوده در خواب و امیدوارند به حریم استوار آشیانه و از فرط امیدواری در خواب... اما سمور زیرک است... می داند چگونه نابود کند بدرد بسوزاند آری امشب شب سمور است... ناگهان صدایی سکوت خواب کبوتر ها را شکست... صدای چه بود... آری صورتک فرشته گون سمور افتاد و شکست... و او حمله ور شده است به معصومان بلند پرواز... و آنجاست نقطه برخورد دو تناقض... سمور زیبا حریم زیبایی را می درد... و یکی را پس از دیگری... آری امشب شب سمور است... و سمور بیدار است... او می ماند وبستری از خون... با بدنهایی پاره و قلبهایی فتاده... قلبها مرده اند ولی می تپند... وصدای موزون این قلبها گوش زمانه را کر کرده است آری امشب شب سمور است وسمور بی تاب است می نوشد...خون می نوشد جامی پس از جام دیگر نمی نوشد تا سیراب شود...مستی می بایدش می رقصد در میان خون و آتش... و بدین سان نابود می کند و می درد و می سوزاند واین بود حکایت چپاول زیبایی به دست سمور واو در عصر ما هیچ گاه نمی خوابد تا به صبح بیدار است... تا شب هست... عشق هست...عبادت هست...صداقت هست دورنگی هست...سمور هم هست چشمهایش زیباست...دلفریب است...کور است دیگر روز و شب نمی شناسد... هان...ای کبوتر بلند پروازی که در آسمان عصر ما بال گشودی... زیبای لطیف آسمانی...آزاده هوشیار باش... شب زلال تو...شب سمور دیگریست وسمور تا صبح نمی خوابد... می درد و می سوزاند و می نوشد ... و تا ابد ایستاده است در آن نقطه نقطه برخورد دو تناقض و همچنان... می درد و... می سوزاند و... می نوشد. |
(عاشقونه) 14 بهمن 84 - 20:43 |
زیر آسمون سنگی... میون یه باغ پیر... روی یک نیمکت خسته... مردی از جنس بلور ... مثل یک دریای نور... نگران خسته و بی جون تنهایی نشسته بود... بغض گرمی تو گلوش شکسته بود نگاهش به آسمون روونه بود... وسط اون همه دود... روی اون سنگی تیره مات دنبال یک ستاره بود ... همونی که هر موقع تنها میشه باهاش میگه از غم بیقراری هاش ماتم چشم انتظاری هاش... ستارشو پیدا نکرد تا باز باهاش از تو بگه... تویی که چند وقته پیش... که خیلی دور نیست از این امروز ما ستاره بودی واسه این مبتلا... ولی امروز دلش غم داره... آره دستاش دستاتو کم داره... میدونه دستای تو واسه زخم دلش کلی مرهم داره... ولی حیف... قایم شدی پشت اون سنگی مات ... یادته... اولین بار که چشاش چشماتو دید برق نگاهت ... تاریکی رو از وجودش دزدید توی سینه قلبش از شرم نگاهت لرزید چشاش به شرم داغ گونه هات خندید یادته... لحظه به لحظه همه جا تو شادی وغم با وفا پر از صفا با تو بود بی وقفه و بی بهونه... ولی امروز تنهایی... میون اون باغ پیر... روی یک نیمکت خسته... زیر اون سنگی مات... خسته بود از زمونه... ناامید نشسته بود... بغض گرمی توگلوش شکسته بود یادته... اون شبو یادت میاد... شبی که خونه ماتم زده بود از هجرت مسافرا... دسته دسته می رفتند کوله به دوش کوله بار بعضی ها... نور خدا عشق وصفا عطر گل ... توی روزای بارونی خیلی قشنگ کوله بار بعضی ها... زرق و برق پوشالی شهر فرنگ... میون هیاهوی گذر مسافرا... کنار دیوار خونه تو رو دید... خسته وغمزده وتنها و غریب چشات اشک بارون بود و لبات از خنده بی نصیب... از روی مخمل سرخ گونه هات اشکات و چید... گریه تو برای خونه ای بود که داشت خالی می شد از پاکی ومهروصفا یا شایدم ... واسه بی وفایی بعضی از مسافرا یادته... لحظه به لحظه همه جا... تو شادی و غم با وفا پر از صفا با تو بود بی وقفه و بی بهونه ولی امروز تنهایی ... میون اون باغ پیر... روی یک نیمکت خسته... زیر اون سنگی مات... خسته بود از زمونه نا امید نشسته بود بغض گرمی تو گلوش شکسته بود آخه تو رفته بودی... پشت سر مسافرا... بعد از رفتن تو... خونه دیگه نداشت صفا... چرا رفتی بی وفا شاید خسته بودی از سادگی بی هیاهوی خونه می خواستی رها بشی مثل اون پرنده ای که وسط آسمونه پرنده مهاجری که ... بال گشوده بود رو به سراب رو به سوی غربت گنگ خراب از خونه زدی بیرون و... خونه دیگه ای ساختی... منتها به روی آب... گم شدی تو خیال مبهم شهر فرنگ... وقتی پیدا شدی و برگشتی همراهت آورده بودی... نقابی از پوست پلنگ... قهوه ای پاک چشات دروغ می گفت قرمز داغ گونه هات دروغ می گفت مرد تنها ناامید هر چی نگاه کرد ستارشو ندید... با تو گفت... چی شد اون قهوه ای پاک چشات چی شد اون قرمز داغ گونه هات تو گفتی من همونم... همون ستاره همیشگی گفت ... اگر می خوای باور کنم تو همونی از قلب مهربونت بده به من یه نشونی قلب پاک تو برای من همیشه آشناست توی سکوت تاریک کویر باورم برام همیشه راهنماست یادته... با اون دستای سربی و سرد ... در آوردی قلبتو از اون روپوش مخملی سنگی بود و تیره و مات... یادته...دیدی چی شد... از اون سنگی مات شیشه ای ترد دلش شکست و هزار تیکه شد... نا امید از تو شد و... رو به افق روونه شد... باخودش گفت منم میرم از این دیار خسته شدم از بس کشیدم انتظار می رم به اون دیاری که آسمونش آبی باشه شباش تاریک وتار اما مهتابی باشه می رم اون جایی که گل... گل باشه گل واقعی همه چی رنگی و پاک باشه تو اوج سادگی کوله بارشو بستو... راهی شد سوی اون دیار... یا شایدم از دست تو می کرد فرار ... زیر آسمون آبی... وسط جنگل سبز... کنار چشمه پاک... روی سادگی خاک... مردی از جنس زلال رودخونه ساده و پاک اما هنوزم دیوونه دیوونه... دیوونه این کلمه عاشقونه عاشقونه عاشقونه روز و شب می گفت با خودش این زمزمه عاشق شده...عاشق بمونه تا عاشق بمیره اینو بیهوده نمیگه... میون جاده خسته... کنار گلی نشسته... جاده ای که خسته بود... از گذر مسافرا... گلایی که له شدند... زیر هجوم چکمه ها... گل بی جونی الان تو دستشه... روبه گل کرده نشسته... بغض کهنش باز شکسته... اشک چشماش دسته دسته... می دونه که بر نمی گردی دیگه رو به گل کرده و باز از تو میگه. |
(حضور گرم) 14 بهمن 84 - 20:38 |
پاییز است...
و زمستانی در انتظار حضور زمستان دیروز... در هیاهوی نفس های سرد و خواب آلود هر کسی فقط دست های سرد خود را ها می کرد در میان مردگان جستجو گر نوایی بودم به گرمی گونه داغ شقایق چون پیش ترها ایمان آوردم (تا شقایق هست زندگی باید کرد) آنقدر رفتم و گشتم که بوف کور ناامیدی از بام امیدم گریخت یافتمت گونه داغ شقایق. مسافر شهر باران... امروز که پاییز است و زمستانی در انتظار حضور دستهایم را به پیشوازت می فرستم میهمان خواب های هر شبم فاتح پاک کمان دار آذرآبادگانی آغوشم به سمت توست قلبم را نشانه بگیر... گر چه دیروز قلم در دستم از سرما یخ بست امروز... دیگر از سرما ملالی نیست. امروز که می آیی دستهایم را به پیشوازت می فرستم که با لمس حضورت دستهایم را گرم کنی که با هرم نفسهایت یخ قلمم را بشکنی دستهایم را دریاب که بعد از این از تو بنویسم مسافر شهر باران... امروز که می آیی دست افشان و پای کوبان به روی برگ های خشکیده می دوم و خنده کنان شعرم را به دیوار شب می آویزم و تکیه بر دیوار طلوعت را انتظار می کشم امروز که می آیی امروز که می تابی به شکوه تمام فصل ها چهار بار فریاد خواهم زد... خوش آمدی تولدت مبارک. |
(راز گل سرخ) 14 بهمن 84 - 20:14 |
آغاز کردم و روی سخنم با توست ای خسته خزان زده... که در اندوه زوال گل سرخی و گریانی برای نازنین سرخ رویت مهوش خوش رنگ و بویت مه جبینی را که در جور زمان خشم خزان گم کردی... و در سکوت سرد و بی رنگ زمان در اندوه دیروزی ای خسته خزان زده دیروز... که ابر غرید و گل سرخ ترسید و به خود لرزید و از پس سیلی دست خزان پرپر شد سر در گریبانی و گریان اما اکنون بدین سو بنگر که امروز است امروز از پس خشم خزان جور زمان باز هم غنچه ناز گل سرخ دمید (نازک آرای تنی مهتاب رو...مهربان و آتشین پیغام) رو به سوی آسمان خندید حال بدان سو بنگر آنجا که فرداست و تو روز میلاد گل سرخ را جشن می گیری فردایی که می بینم و می بینی بنگر... ابر خندید و مهر و لطافت بارید و گل سرخ ز شوق رقصید و زمان از سر شد... خود را بنگر در کنار گل سرخ تشنه ای برای بوسه ای بر جام او و در آن لحظه که بر لب جام گل سرخ بوسه زدی پی به راز گل سرخ خواهی برد... وببین که زایش زیبای فردا از پس آمیزش لحظه های امروز است دیروز درگذشت یاد دیروز را به دست باد بسپار امروز فصل زندگی است امروز را دریاب فردا روز... پی به راز گل سرخ خواهی برد. |







