تبلیغات


__
کاش ...
23 آبان 86 - 13:00

(کاش ماه می دانست از این همه ستاره و سیاره فقط یکی مشتریست )

 ****

tfry.jpg

سحر می آید و چشمهای من به افق خیره است.

هوا دلنشین است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپری شود.

 هر روز من مثل دیروز است . چشمهای من نگران به دراست .

هر روز اینطور است . عادت كرده ام به این روزها .

 هر روز مثل هر روز است. فقط برای من این روزها می آید و می رود...

  • ارسال نظر (2)
عشقی جدا از معشوق
14 آبان 86 - 12:58

عشقی جدا از معشوق

 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."

شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"

جذامی
30 مهر 86 - 14:33
لیلا... ل_
جان لیلا ؟_
راست می گن که تو آیینه داری؟؟_
ندارم!!!! خودت که میدونی آیینه غدقنه...اگه داشتم تا حالا ازم گرفته بودن ! م_
پس آیینه ی من شو! خ_
چی می خوای بدونی؟_
بهم بگو چه شکلی شدم! ن_
دست وپاتو که داری میبینی..چشم راستت کامل خورده شده..چشم چپت سو داره اما پلک نداره..چونت رفته.. ت_
لب بالا نداری اما لب پایینت هنوز شبیه لبه..عین لبای خودم.... ت
تو که گفتی آیینه نداری..لبتو کجا دیدی؟؟_
اااامممم...خوب تو سینی ناهارخوری دیدم... ل_
دماغم چی؟_
دماغی در کار نیست...2 تا حفره ی گنده ..عینهو دو تا چاه دهن گشاد! ن_
همینش خوبه...لا اقل نفسای آخرو عمیق میکشم ! ن_
خانم پروینی..این صدای چیه؟؟؟_
ساز دهنی!...ر"یاور" داره به عشق" لیلا" می زنه! ن_
******
کارت خبرنگاری به همراه مجوز لطفا! م_
زن بلند قامت عبوسی بود...با ابروهای نازک گره کرده ولباسی که سرتا پا سیاه بود و یک عینک ظریف مطالعه..آشکارا پیدا بود که از خبرنگارها خوشش نمی آید..کارت و مجوز را روی میز گذاشتم...خواند و در حالی که مشتی کاغذ را تند و تند امضا می کرد بی آنکه سرش را بالا بیاورد توصیه های لازم را یاداوری کرد: گ
دوربین نمی تونید داخل ببرید..یادتون باشه که جذامی ها با شیشه های چند جداره از شما جدا شدند..پس لطفا جلوی بینی و دهنتون رو با دست یا مقنعه نپوشونید.اگه قرار بود با این چیزا منتقل شه تا حالا همه ی ما مبتلا شده بودیم...موجودات حساسی هستند..با این کارا آزرده می شن..با دیدن بعضی چهره ها عق نزنید و زیاد هم چشم تو چشم نگاه نکنید در ضمن 20 دقیقه بیشتر فرصت ندارید..بیست دقیقه بعد وقت ناهارشونه..از اتاقا جمع میشن می رن سالن... ئ
مدیر بدخلق دستش را روی دکمه ای گذاشت و کسی را پیج کرد..چند دقیقه بعد در باز شدوزنی کوتاه قامت وفربه وارد شدوسلام کرد... م
خانم پروینی از قدیمی ترین کارکنان اینجا به شما تو تهیه گزارش کمک می کنند...حالا می تونید بفرمایید! ت_
به دنبال زن راه افتادم! از اتاق مدیر وارد راهروی درازی شدیم که هر چند قدم با مهتابی های بد رنگی روشن میشد..بیشتر برایم راهروهای زندان را تداعی می کرد...پروینی جلوتر می رفت و حرف میزد: ن
زن بدی نیست یه کم بداخلاقه..اما واسه این جذامیا خیلی دل سوزه..به وضع غذا و داروشون خوب می رسه...چندتام مددکار _
استخدام کرده که از نظرروحی به جذامیا کمک کنه...من خودم 14 ساله اینجا کار میکنم! ن
پروینی تند تند میرفت و یک ریز حرف میزد...به مدیر بداخلاق تر نشریه فکر میکردم..بدون دوربین آن هم در عرض بیست دقیقه با اضافه گویی های پروینی...خدا باید رحم می کرد..چه گزارشی از آب در می آمد..به انتهای راهرو رسیدیم!درب آهنی بزرگی پیش رویمان بود... و
گوش کن دختر جون!این درو که باز کنم وارد یه راهروی باریک دراز تاریک میشیم که دو طرفش پراز محفظه های شیشه ای_
مثل ویترینای مغازه هاست...تو هر اتاق شیشه ای یه جذامی زندگی می کنه...تو اتاقا خوب روشنه..تو می تونی اوونارو راحت ببینی اما راهرو عمدا تاریکه که اوونا مردمو سخت ببینند..اما فکر نکن نمی بیننت..چشماشون به تاریکی عادت داره..غریبه هارو زود می شناسن! ن
در را باز کرد...نفسم در سینه حبس بود...حس میکردم پشیمانم..اما برای برگشتن دیر بود...وارد شدیم..همه چیز دقیقا همان بود که توصیف کرده بود...زن ها و مردهایی که اغلب دستها وپاهایشان تا مچ خورده شده بود...اغلب بینی نداشتند..چهره های کریه..شبیه اسیدپاشی شده ها..شاید هم بدتر...نگاه های مظلومشان بدرقه ام می کرد...همه سرهایشان را به سوی تازه وارد می چرخاندند..سالم ترهایشان تا دم شیشه می آمدندو نگاهم می کردند..انگار دنبال گمشده ای بودند..شاید فامیل هایشان..بچه هایشان ...پدران و مادرانشان را می خواستند...آشکارا پیدا بود که دنبال آشنا می گردند..اما تازه وارد یک خبرنگار غریبه بود!...پروینی همچنان تند تند می رفت و بلند بلند حرف میزد...یاد سوالهایم افتادم: ن
به اینا چه داروهایی میدین؟؟؟ امیدی به بهبودشون هست؟؟؟ چقد زنده می مونند؟؟_
انواع آنتی بیوتیک ها!!!بستگی داره کی بیارنشون اینجا! تو هر مرحله از بیماری که باشن با مصرف آنتی بیوتیک متوقف میشه..ت_
اما درمان...هرگز!!!! ن
از کجاها میان؟؟؟_
بیشتر داهاتای سیستان بلوچستان و خراسان و آذربایجان...اغلب خیلی فقیرن...! م_
پروینی آهی کشیدو روبه یکی از اتاق های شیشه ای ایستاد: م
این فقر لعنتی..یه بار تو لباس اعتیاد..یه بار فحشا..این بار هم جذام!!!...این یکی رو نگاه کن...خیلی دیر آوردنش! ن_
رد نگاهش را گرفتم..موجود نحیفی که هرگز نمیشد جنسیتش را تشخیص داد...جذام از او تکه ای گوشت گذاشته بود..بی دست و پا..او تنها یک چشم داشت!وقتی مرا دید صورت نداشته اش را با بازوهایش پوشاند..به سمت تختش خزیدو پشت به من نشست...ن
اسمش عباسه..تو داهاتشون وقتی می بینن جذام گرفته مردم ده با کدخدا تو یه طویله حبسش می کن تا از گشنگی بمیره..می گفتن _
جنی شده...2 ماه بی غذا زنده میمونه..از آب بارون میخورده...تا اینکه یه روز که دکتر داهات بغلی با ماشین از کنار طویله رد میشده ناله هاشو میشنوه..منتقلش میکنن بیمارستان...خیلی ضعیف و لاغر شده بوده...بهتر که میشه میارنش اینجا...هنوزم شبا تا صبح کابوس اوون 2 ماهو میبینه..جیغ میزنه و بعضی وقتا از موشهایی می گه که تکه های دماغشو دارن میبرن که بخورن..مددکارا خیلی روش کار کردن..اینجوریشو نگاه نکن میگن 24 سالشه فقط... م
صدای پروینی در گوشم می پیچید...چیزهایی را که میشنیدم باور نمی کردم...حالم بد بود..خیلی بد...دوست داشتم عق بزنم! ن
بریم دختر جون..اینجا جای ایستادن نیست!ن_
دوباره به راه افتادیم..پروینی همچنان میگفت..از مردم بد تهران..از داروهای نایاب..از بازار سیاه...از مهتابی سوخته ی اتاق خودش و غیره...همچنان که میرفتم چشمم به پیرزنی افتاد که دور سرش دستار بسته بود..اتاقش جالب بود..پر بود از عکس های دختری از نوزادی تا جوانی..عکس های قدیمی تری هم بود...چهره ی یکی از عکس ها عجیب شبیه خودم بود!!! ن
اسمش محبوبه ست...بلوچه..با خاطره هاش زندست...هر روز منتظر دخترشه که بیاد..بدت نیادا دختر جون اما اول که تورو دیدم_
یاد جوونیای محبوبه افتادم..عکسش اوونجاست..نگاه کن چقدر شبیه خودته..مثل تو خوشگل بوده ها...اما دست روزگار...! م
محبوبه مرا که دید کشان کشان تا دم شیشه آمد ...دستش را که 3 انگشتش هنوز سالم بود روی شیشه گذاشت...چیزی شبیه بغض گلویم را می فشرد..بی اختیار به سمتش رفتم...حالا مثل خودش به شیشه چسبیده بودم...دستم را از پشت شیشه آرام روی دستش گذاشتم...به صورتش خیره شدم!!!نور پردازی سالن جوری بود که نیمی از صورتش را نمی دیدم..وبه جای آن انعکاس تصویر خودم در شیشه را می دیدم..زنی روبه رویم بود..با چهره ای نا قرینه..چهره ای که نیمی از آن دختر جوان سالم و زیبایی بود..نیمه ی دیگرش پیرزنی جذامی...وعجیب بود که این زن نا قرینه از هر دو چشم می گریست...با دو چشمی که یکی چشم من بود و دیگری چشم خودش...به خودم آمدم بغضم بی صدا ترکیده بود..بی آنکه کلامی ردوبدل شود...از پشت شیشه ها..من با یک پیرزن جذامی بلوچ همدردی می کردم...وباهم گریستیم..او برای جوانی خودش گریست و من برای پیری او! ن
بریم دختر جون...باید مثل ما سنگ شی تا بتونی اینجا دووم بیاری...! ت_
پروینی بازویم را به ملایمت کشید که برویم...برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم..محبوبه همچنان به شیشه چسبیده بودو رفتنم را تماشا میکرد...نمیدانستم به چی فکر می کند؟؟؟شاید داشت جوانی اش را نگاه می کرد که آرام آرام دور میشد...صدای دلنشینی سکوت مرگ زده ی راهرو را شکست: ن
خانم پروینی..این صدای چیه؟؟؟_
ساز دهنی!!!...یاور داره به عشق لیلا میزنه!!! ع_
عشق لیلا؟؟؟_
خب آره!!!جذامی ها هم عاشق میشن! ت_
پروینی به ساعتش نگاه کرد...م
وقتشه....اوونجا رو نگاه کن..اوون اتاق لیلاست...جوری که نفهمه نگاهش می کنیم صبر کن و تماشا کن که چی کار میکنه! خ_
به اتاقی که پروینی اشاره کرده بود خیره شدم...دختری با روسری زیبای صورتی رنگی به ساعت نگاه کرد...با ترس اطراف را پایید..ساک کهنه ی قهوه ای رنگی را با هزار زحمت تا روی تخت جا به جا کرد...با دستی که تنها یک انگشت داشت حریصانه داخل ساک را می پویید...همزمان اطراف را هم می پایید که مبادا کسی ببیند! ناگهان چیزی را که می خواست یافت!!! یک تکه آیینه شکسته!!! ت
هر روز نزدیک ناهار که میشه همین کارو میکنه...آخه تنها موقعی که می تونه یاورو ببینه وقت ناهاره...خیال میکنه ماها نمیدونیم _
آیینه داره!!! ما میبینیم اما به روی خودمون نمیاریم...آخه آیینه اینجا غدقنه!س
گنگ بودم...رابطه ی عشق و آِیینه و لیلا و یاور چه می توانست باشد؟؟؟ ناگهان لیلا را دیدم که دستش را زیر بالش کرد..رژ لب صورتی رنگی را بیرون آورد ...آیینه را روی پایش گذاشت ورژ لب را روی تنها بخش باقیمانده ی لب پایینش با دقت کشید!!!!م صدای پروینی در مغزم پیچید که آرام زیر گوشم زمزمه کرد:ه
این یعنی امید...
راهنمای آزار کودکان زیر 9 سال
30 مهر 86 - 14:32
1 ـ علم ثابت کرده که غذا رو بمالی به صورتت خوشمزه تر می شه

۲ـ خودتو خسته نکن که فرق آره و نه را یاد بگیری

۳ـ همیشه دو تا شیرینی بردار با هر دستت یکی

۴ـ سینه خیز برو تو جاهای تنگ و تاریک که دست مامان بهت نرسه

۵ ـ اون لیوان پلاستیکی که سرش چند تا سوراخ داره می دونی اسمش چیه : آب پاش

۶ ـ مداد شمعی هاتو گاز بزن نترس گلم اونا به هیچ وجه سمی نیستند

۷ ـ اگه گفتی کاغذ توالت چند متره ؟

۸ ـ می تونی واسه خوابیدنت شرط بذاری مثل اینکه همه جک و جونورات باهات بیان تو رختخواب

۹ ـ یاد بگیر در توالت و از تو قفل کنی و جیغ بزنی

۱۰ ـ شب که می خوای بخوابی وانمود کن که ترسیدی مامان و مجبور کن تا گوشه کنار اتاقت و بگرده تا هیولا را پیدا کنه وقتی همه جا رو گشت و رفت بیرون پنج دقیقه صبر کن دوباره جیغ بکش تا بیاد همه جا رو بگرده

۱۲ ـ یاد بگیر در یخچال و خودت باز کنی نمی دونی انداختن تخم مرغ روی زمین چه کیفی داره

۱۳ ـ آرد آب = ماکارونی

۱۴ ـ برو جلوی میز توالت مامان و رنگهای قشنگو روی خودت امتحان کن خیلی قشنگ میشی

۱۵ ـ وقتی در حال کار خرابی هستی مامان می پرسه چه کار میکنی؟ بگو هیچی مامان جونم

۱۶ ـ وقتی با مامان میری رستوران همه ظرفها رو بنداز زمین

۱۷ ـ مامان عاشق نقاشی های تست دیوارهای اتاقشو.......

۱۸ ـ وقتی مامان جاروبرقی رو روشن میکنه از ترس جیغ بکش

۱۹ ـ وقتی مامان بند کفشتو می بنده هی لگد بزن دفعه دیگه کفش بی بند برات می خره

۲۰ ـ وقتی با مامان میری مهمونی برو سراغ چیزای شکستنی
20مهر
پس از مرگ ...
30 مهر 86 - 14:30

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازد

سوتكی باشد به دست طفلكی گستاخ و بازیگوش

و او همه روز پی در پی دم گرم خودش را درگلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشكند دائم

سكوت مرگبارم را


 


کوهنورد
30 مهر 86 - 14:29
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد. ولی از آنجا كه افتخار كار را برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب، بلندیهای كوه را تماماً‌ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سایه بود.
اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور كه از كوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله كوه، پایش لیز خورد و در حالیكه به سرعت سقوط می كرد. از كوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لكه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناك مكیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می كرد و در آن لحظات ترسناك، همة رویدادهای خوب و بد زندگی، به یادش آمد.
اكنون فكر می كرد مرگ چقدر به او نزدیك است و ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در این لحظه سكون، برایش چاره ای نماند جز اینكه فریاد بكشد.
«
خدایا كمكم كن»
ناگهان صدای پرطنینی كه از آسمان شنیده می شد جواب داد : از من چه می خواهی ؟
خدایا نجاتم بده !
واقعاً باور داری، طنابی را كه به كمرت بسته است پاره كن.
یك لحظه سكوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند: روز بعد یك كوهنورد یخ زده را مرده پیدا كردند.
بدنش از یك طناب آویزان بود و با دست هایش محكم طناب را گرفته بود و او فقط یك متر از زمین فاصله داشت
فلک ...
30 مهر 86 - 14:29

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
احوال فلک جمله پسندیده بدی
ور عدل بدی به کارها در گردون
کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی؟



چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
وآسوده کسی که خود نیامد به جهان



من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوش دلی می خوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم


 


گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولی است خلاف و دل در آن نتوان بست
گر عاشق و می خواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت را چون کف دست


 


خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش


 


هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا



گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد



هر راز که اندر دل دانا باشد
باید که نهفته تر از عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در
آن قطره که راز دل دریا باشد


 


هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
بالای بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش می آید
کو دامن خویش را فراهم گیرد



هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد



هم دانه امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از ذز می تا بجوی
با دوست بخور گر نه به دشمن ماند



یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شد
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند



یک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعه می مملکت چین ارزد
جز باده لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد



یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و نا پیدا شد



یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
وز کوزه شکسته دمی آبی سرد
مامور کم از خودی چرا باید بود؟
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد؟



دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمدهای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت



از بودنی ای دوست چه داری تیمار
وز فکرت بیهوده دل و جان افکار
خرم بزی و جهان به شادی گذران
تدبیر نه با تو کرده اند اول کار



افلاک که جز غم نفزاید دگر
ننهند بجا تا نربایند دگر
نامدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می کشیم نایند دگر


 


ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نا بوده مخور



این اهل قبور خاک گشتند و غبار
هر دره ز هر ذره گرفتند کنار
آه این چه شراب است که تا روز شمار
بیخود شده و بیخبرند از همه کار



خشت سرخم ز ملکت جان خوشتر
بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینه خماری
از ناله بوسعیدوادهم خوشتر



در دایره سپهر نا پیدا غور
جامی است که جمله را چشانند بدور
نوبت چو بدور تو رسد آه مکن
می نوش به خوش دلی که ذور است به خور



دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همه زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او می گفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار



با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
از دست منه جام می و دامن گل
زان پیش که ناگه شود از باد اجل
پیراهن عمر تو چو پیراهن گل



زان می که حیات جاودانی است بخور
سرمایه لذت جاودانی است بخور
سوزنده چو آتش است لیکن غم را
سلزنده چو آب زندگانی است بخور



گر باده خوری تو با خردمندان خور
یا با صنمی لاله رخی خندان خور
بسیار مخور ورد مکن فاش مساز
اندک خورو گه گاه خور و پنهان خور



وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
پر باده لعل کن بلورین ساغر
کانن یک دم عاریت درین کنج فنا
بسیار بجویی و نیابی دیگر



از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا به ما گوید راز
پس بر سر این دو راهه آز و نیاز
تا صبح نمانی که نمی آیی باز



وقت سحر است خیز ای مایه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی
وانها که شدند کس نمی آید باز



ای پیر خردمند پکه تر برخیز
وان کودک خاک بیز را بنگر تیز
پندش ده و نرم نرمک می بیز
مغز سر کی قباد و چشم پرویز



مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
در پیش نهاده کله کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس



جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میساز و دوباره بر زمین می زندش



ایام زمانه از کسی دارد ننگ
کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
زان پیش که آبگینه آید بر سنگ



از جرم گل سیاه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات کلی را حل
بگشادم همه بند های مشکل بحیل
هر بند گشاده شد به جز بند اجل



ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا در گذریم
با هفت هزار سالکان سر ببریم



این چرخ فلک که در ما درو حیرانیم
فانوس خیال ازو مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندرو حیرانیم



برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم



گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را



برخیزم و عزم باده ناب کنم
رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
این عقل فضول را مشتی می
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم



بر مفروش خاک خفتگان می بینم
در زیر زمین نهفتگان می بینم
چندان که به صحرای عدم می نگرم
نامدگان و رفتگان می بینم



تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم
در ده تو به کاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم



چون نیست مقام ما درین دهر مقیم
پس بی می و معشوق خطایی است عظیم
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم
چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم


4170097-lg.jpg

خدایا ...
30 مهر 86 - 14:28
خدایا تاپاكم نكردی خاكم نكن

 


شادی خود را به هیچ چیز و هیچ كس وابسته نكن تا همیشه از آن برخوردار باشی

 


خدایا! ما اگر بد کنیم،تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی مارا خدای دیگر کجاست ؟

 


اگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستارگان را نیز از دست خواهی داد .

 

 


کوچکترین انسانها کسانی هستند که برای به دست آوردن دیگران ، خودرا هم عقیده و هم فکر با او نشان می دهند

 

 


افسوس ..... آن زمان که باید دوست بداریم ، کوتاهی می کنیم. آن زمان که دوستمان دارند، لجبازی می کنیم. وبعد........ برای آنچه از دست رفته آه می کشیم

 

 

اگر می خواهی برای حال و آینده مفید باشی از گذشته درس بگیر (ناپلئون

 
باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

یاد ارد, روز باران

یاد اید مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

بشنو از من, کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و ان باران که دارد عشق...فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد


خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ,عدل کم دارد
تفاوتهای زن و مرد ...
30 مهر 86 - 14:27

تفاوت های زن و مرد !

سالگرد ازدواج

1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن

1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد

1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

40 روز بعد از تولد بچه

1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد

1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ

1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه

وصیت نامه

1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

اون دنیا

1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

اگر کسی را دوست داری ...
30 مهر 86 - 14:26

شكسپیر : اگر كسی را دوست داری رهایش كن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده

دانشجوی زیست شناسی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... او تكامل خواهد یافت

دانشجوی آمار : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یك رابطه مجدد غیر ممكن است

دانشجوی فیزیك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطكاك بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است

دانشجوی حسابداری : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر كن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهكار بفرست

دانشجوی ریاضی : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1 1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن

دانشجوی كامپیوتر : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپی - پیست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه دیلیت اش كنی

دانشجوی خوشبین : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن... نگران نباش بر می گردد

دانشجوی عجول : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ... اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش كن

دانشجوی شكاك : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

دانشجوی صبور : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

دانشجوی رشته صنایع : اگر كسی را دوست داری ، به حال خود رهایش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش كن ، این كار را مرتب تكرار كن

__