دلتنگی 12 بهمن 86 - 12:48 |
خدایا دلم تنگهههههههههههههههههه
|
تقدیر 29 دی 86 - 20:04 |
سلام دوستای گلم از همه اونایی که تولدمو تبریک گفتم ممنونننننننننننننننننن
این گلا هم قابل شما عزیزانو ندارههههههههههههههه بازم ممنون
|
..... 3 دی 86 - 14:48 |
سا ل های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد وبا هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد. سیب ها هر کدام یک کلمه بود. کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستد که درخت اسم خدا را منتشر می کند. درخت اما می دانست خدا هم . درخت اسم خدا را به هر کس که می رسید می بخشید. آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند. بچه ها اما بیشتر. و وقتی که سیب می خوردند خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت. درخت سیب زیادی پیر شده بود. خسته بود.می خواست بمیرد اما اجازه خدا لازم بود. درخت رو به خدا کرد وگفت : <<همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم اسمی که طعم زندگی را یاد آدمها می داد.حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم. >> خدا گفت: << عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن. آخرین سیب ات سهم کودکی است که دندانهایش هنوز جوانه نزده این آخرین هدیه را هم ببخش. صبر کن تا لبخندش را ببینی. >> و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند . برای آخرین لبخند و وقتی که کودک آخرین سیب رااز شاخه چید خدا لبخند زد و درخت آرام در آغوش خدا جان داد |
تا حیاط خلوت خدا 21 آبان 86 - 22:51 |
می روی سفر برو ولی زود برنگرد مثل آن پرنده باش آن پرنده ای که رو به نور کرد *** می روی ولی به ما بگو راه این سفر چه جوری است؟! از دم حیاط خانه ات تا حیاط خلوت خدا چند سال نوری ست؟! *** راستی چرا مسیر این سفر روی نقشه نیست؟ شاید اسم این سفر که می روی زندگی ست! یک سبد جواب کال تو رسیده ای و می روی باز هم به شهری از علامت سوال *** جز دلت که لازم است هیچ چیز با خودت نمی بری نبر ولی از سفر که آمدی راه را با خودت بیار راه های دور و سخت خسته ایم از این هه جاده های امن و راه های تخت *** می روی سفر برو ولی زود برنگرد مثل آن پرنده باش آن پرنده ای که عاقبت قله سپید صبح را فتح کرد |
......... 11 آبان 86 - 03:12 |
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود ***** زیر کنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود وازه ای نبود وهیچ کس شعری از خدا نخوانده بود ***** تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت : ((تو دعای کوچک منی )) بعد هم مرا مستجاب کرد ***** پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت ***** با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست |
با توام ای خدا 7 آبان 86 - 11:08 |
با تو ام با تو خدا یک کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست کوچه های دل من باز خلوت شده است قبل از اینکه برسم دوستی را بردند یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است با توام با تو خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد من که هر جا رفتم جار زدم بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید با توام با تو خدا پس بیا این دل من مال خودت من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت |
...... 3 آبان 86 - 16:29 |
دختری دلش شکست رفتو هر چی پنجره روبه نور بود بست رفت و هر چه داشت یعنی آن دل شکسته را توی کیسه زباله ریخت پشت در گذاشت صبح روز بعد رفتگر لای خاکروبه ها یک دل شکسته دید ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید چیزی از کنار چشم های خسته اش قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش آب و دانه برد رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد
سال هاست توی این محله با طلوع آفتاب پشت هر دری یک گل شقایق است چون که مرد رفتگر سال هاست عاشق است |
عروسک خدا 27 مهر 86 - 01:34 |
من عروسکم عروسک کسی که پشت پرده است دست های او مرا درست کرده است من عروسکم عروسک خدا دوست عزیز و کوچک خدا یک عروسک نخی که شب به شب توی دامن خدا به خواب می رود روی بال نازک فرشته ها سوار می شود تا دم حیاط آفتاب می رود صبح ها خدا به من نان داغ و آفتاب می دهد شب که می شود مرا توی ننوی سپید ماه تاب می دهد راستی خدا خودش برای من یک لباس تازه دوخته جای دگمه های آن ولی چند تا ستاره کاشته یک کمی هم از خودش توی جیب من گذاشته قلب یک عروسک نخی نمی زند ولی خدا قلب شد توی سینه ام تپید تیله های چشم من اشک را بلد نبود یک شب او قطره قطره از کنار چشم من چکید این عروسک نخی کار دستی خداست خنده ای او چقدر مثل خنده فرشته هاست هیس! فکر می کنم عروسک خدا باز هم به خواب رفته است یا سوار بال نازک فرشته ها تا دم حیاط آفتاب رفته است شب بخیر عروسک خدا دوست عزیز و کوچک خدا |
خاک خوشبخت 21 مهر 86 - 03:05 |
سال ها پیش از این زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد یک شب آخر دعایش اثر کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کرد و خدا تکه ای خاک بر داشت آسمان را در آن کاشت خاک را توی دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض داد خاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد راستی من همان خاک خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم |
بار پروردگارا 19 مهر 86 - 15:43 |
پروردگارا! این كه من ترا پرستش مىكنم نه براى بهشت توست و نه براى ترس از جهنمت. اگر بهشت و جهنمى هم خلق نمىكردى من تو را چون شایسته پرستش هستى عبادت مىكردم |











