تبلیغات


__
bazam tanhayi
10 مرداد 86 - 01:14

باز هم تنها شدم

تنها تر از دیروز

و بی فردا تر از فردا

فردایی که نزدیک من است

و دور از تو

باز هم تنها شدم

باز هم رفتی و من ماندم

و خاطره بودن تو

و تو رفتی برای یک شروع،

یک آغاز

و من ماندم تابرگشتن تورا با اشک التماس کنم

من ازتو همراهی خواستم که بمانی

و تا من بمانم بدانی که من هستم

بدانی تو هستی

در غمها

دلتنگی ها

در سکو ت

در غوغا

تو هستی من هستم ما هستیم

و اگرماهستیم غم وتنهایی و سکوت نیست

ولی تو این را باورنکردی

فراموشم کردی

چه آسان و چه بیصداو چه زود.

گفته بودی ازآزار دیگران بیزاری

ولی چه راحت و چه آسان آزارم دادی

چه راحت دعوتم را بی جواب گذاشتی

و چه راحت گذشتی

و چه سخت ماندم ماندم ماندم

و فریاد زدم خدایا آرامش

خدایا خدایا

خدایا مرگ عشق

  • ارسال نظر (16)
gharar nabood
5 مرداد 86 - 00:41

شبنم را به گواهی بگیر

از باد بخواه تا بگوید

از باران بخواه تا بگرید

از دریا بخواه تا فریاد کند

از ساحل بخواه تا تورا به آرامش فراخواند

و من رابه ظلمت برساند

از سکوت بخواه که سالهای حسرت مرا برایت بخواند

و بگوید که رویا از غبار آمد

وبا کابوس شومش تورا

و دنیای خاموش تورا

به یک غبارسنگین بدل کرد

تنهایی رویا با تو قسمت شد

سهم کمی نبودآن همه تنهایی و رسوایی سهم کمی نبود

که تنها با تو قسمت شد.

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام این پنجره ها را سرشار کنم

برمن مگیر که با تو نگفتم از رنجهایم

با تو نگفته بودم از غم هایم از سرنوشت شوم

وازآن من امده بودم

تا دراین غربت دراین حقارت غم هایم را به فراموشی بسپرم

آمده بودم تا دیگر رویا نباشم

یک سرنوشت شوم نباشم

گریه نباشم آه نباشم اشک نباشم سوز نباشم و حسرت نباشم

برمن مگیر لبریز از گفتن بودم

ولی درهیچ سویم محرمی نبود

من قصد نفی بازی گل وتگرگ راندارم

من قصد نفی دروغین بودن خویشتن را ندارم

ومن قصد نفی احساس پاک تورا ندارم که نادیده گرفته شد

ولی من نیامده بودم تا از غم هایم بگویم

نیامده بودم تا بگویم از زخم هایی که برتن دارم

از روحی که خسته است

قرار نبود از سرمای آن شب برفی برایت بگویم

قرار نبود از زخم هایی که برتن دارم بگویم

قرارنبود از تنها بهانه ماندنم

از تنها نقطه امیدی که هست و نفس می کشد و می خندد بگویم

قرار نبود که شبی باشد تا به روشنی بدل گردد .

قرار نبود که از غم خستگی ها برات شرح دهم

قرارنبود که تو قضاوت این قصه را به خدا واگذار کنی

ey khodaaaaa
3 مرداد 86 - 04:45

تقدیم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از یاس به خواب رفته اند ...

امشب باران به میهمانی چشمانم آمده ...

خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن...

امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم

---------------------------------------------------------------------------------------------------

دو خدا وجود دارد !

مرشد می گوید :

دو خدا وجود دارد : خدایی که استادانمان به ما آموختند و خدایی که به ما می آموزد ، خدایی که مردم همیشه درباره اش سخن می گویند و خدایی که با ما سخن می گوید ، خدایی که آموخته ایم از او بترسیم و خدایی که با ما از مهر می گوید .

دو خدا وجود دارد : خدایی که آن بالاست و خدایی که در زندگی روزمره مشارکت دارد ، خدایی که ما را مواخذه می کند و خدایی که قصورات ما را می بخشاید ، خدایی که ما را به آتش دوزخ تهدید می کند و خدایی که بهترین راه را نشان می دهد .

دو خدا وجود دارد :

خدایی که ما را زیر بار گناهانمان خرد می کند و خدایی که ما را با عشق می رهاند

یک دقیقه سکوت
1 مرداد 86 - 13:50

یک دقیقه سکوت به احترام همه اونایی که تو این لحظه عاشق شدن

یک دقیقه سکوت به احترام همه اونایی که دلشون رو به عشق فروختن

یک دقیقه سکوت به احترام همه دروغایی که گفتی

یک دقیقه سکوت به احترام همه شبهایی که برای تو بیدار موندم

یک دقیقه سکوت به احترام همه دعاهایی که برات کردم

یک دقیقه سکوت به احترام بالشی که تنها شاهد اشکام بود

یک دقیقه سکوت به احترام همه اونایی که تو این لحظه تو رو شناختن

یک دقیقه سکوت به احترام همه ارزوهایی که در حد یک ارزو یک رویا یک فکر احمقانه موندن

یک دقیقه سکوت به احترام پستی تو

یک دقیقه سکوت به احترام دلی که تو شکستی و......

یک دقیقه سکوت به احترام گلی که یک روز به خاطر تو پرپر شد

یک دقیقه سکوت به احترام همه ساعت هایی که با تو حروم شد

یک دقیقه سکوت به احترام نفرینی که بدرقه راهت کردم

یک دقیقه سکوت به احترام نابود شدنت

یک دقیقه سکوت به احترام دل من که یک روز شکستیش

یک دقیقه سکوت به احترام دقایقی که از تو رها شدم

یک دقیقه سکوت به احترام ازادی که گم کرده بودم

30 بهمن 85 - 11:21

دیوار اسم


چند سالی بود که هر روز روی دیوار حیاطمان اسمهایی مینوشتم


و با چشمان بسته انگشتم را سعی داشتم روی یکی از آنها بگذارم


تا اسم معشوقم را دریابم . اما در این چند سال انگشتم به نقطه ای


خالی از دیوار میرفت.دیگه تحمل نداشتم اسم ها را همانجور به


حال خود رها کردم.روزی در حیاط مشغول بازی بودم که توپم


به خانه دیوار به دیوارمان افتاد.یکسالی بود که اهالی ان خانه آنجا


را ترک کرده بودند .پس از دیوار بالا رفتم ؛ ناگهان چشمانم به دیوار


آنطرف افتاد .وای خداوند؛ کسی هم؛ مانند من اسمهایی را روی


دیوار نوشته بود تا همدلی پیداکندولی جای انگشت او مانند من


در جایی بدون اسم رخنه میکرد؛وای.... من هر روز از پشت دیوار


او را نشان میدادم ونمیدیدم و او هم همچنین ولی چه سود دیگر


کسی در آنجا نمی زیست

20 آذر 85 - 21:14

برگزیده هایی از * نامه ای به قلبم * :


* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .


* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .


* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی خدا گام بر می داریم .


* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .


* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی


 


 


این متنو یکی از دوستام واسم فرستاده بود دیدم قشنگه واستون گذاشتم

31 مرداد 85 - 01:08

خط موازی


دو خط موازی زاییده شدند
پسركی در كلاس درس، آنها را روی كاغذ كشید
دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یك نگاه قلبشان تپید .
و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت میتونیم خانه ای داشته باشیم در یك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار میكنم ، میرم خط كنار یك جاده دور افتاده و متروك شوم ، یا خط كنار یك نردبام .
خط دومی گفت :
من هم میتونم خط كنار یك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، یا خط كنار یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خلوت .
خط اولی گفت :
چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت !!!
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تكرار كردند :
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
دو خط موازی لرزیدند .
به هم دیگر نگاه كردند .
و خط دومی زد زیر گریه
خط اولی گفت نه این امكان ندارد حتما یك راهی پیدا میشه .
خط دومی گفت شنیدی كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ راهی وجود ندارد، ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه
خط اولی گفت : نباید ناامید شد .
ما از صفحه خارج میشیم و دنیا را زیر پا میذاریم . بالاخره كسی پیدا میشود كه مشكل ما را حل كند.
خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بیرون خزیدند از زیر كلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از كوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند .
ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میكنید .
فیزیكدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان كنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل تركیب هستید . اگر قرار باشد با یكدیگر تركیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا كن فیكون می شود سیارات از مدار خارج میشوند كرات با هم تصادم می كنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض كرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به كودكی رسیدند كودك فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسید
نه در دنیای واقعیات!!!
آن را در دنیای دیگری جستجو كنید!
دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا یك چیز داشت در وجودشان شكل می گرفت .
?
آنها كم كم میل رسیدن به هم را از دست می دادند ?
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این كه به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فكر میكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
یك روز به یك دشت رسیدند . یك نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میكرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا كنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه كاغذ بیرون می آمدیم
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد !
و آنها دو ریل قطاری شدند كه از دشتی می گذشت و آنجا كه، خورشید سرخ آرام آرام، پایین می رفت، سر دو خط موازی،
عاشقانه

به هم می رسید


 


 

31 مرداد 85 - 00:53

سلام


خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


خوب نباشین هم فعلا کاری نمی تونم واستون بکنم 


البته ببخشین ها منظوری ندارم


امروز تولد یه نفری هست که خیلی ................


می خوام تولدشو تبریک بگم ولی باید قول بده که زیاد خودشو نگیره


خوب حالا بهش تبریک می گم


تبریک تبریک تبریک تولدت مبارک


در ضمن به خاطر مسایل امنیتی اسمشو نمی یارم دیگه  ;)



 



تولدت مبارک

سلام به تنها گلی که در جهان یافتم زیباترین ترانه ام را در وصف تو می سرایم و مستانه ترین نگاهم را تقدیم تو می دارم .


بگذار که تک بوته ی گل سرخ قلبم را بچینم و تقدیمت نمایم .

تقدیم به دستان پاک و بی آلایش تو. تا بدانی از صمیم قلب دوستت دارم


تولدت را به تو تریک می گویم و امیدوارم بتوانم تا هزارمین سال از زندگی ات را در کنار تو باشم.




اینم واسه این نوشتم که دلش نشکنه  ;)


خوب دیگه اگر بیشتر از این در موردش حرف بزنم فکر می کنه خبری یه


فعلا با ی

22 مرداد 85 - 02:00

دوباره سلام


اینم اولین شعرم البته بد برداشت نکنین ها !!!!


شعر از خودم نیست فقط زحمت کپی کردنش با من بود       ;)

 

وداع

 

می روم خسته و افسرده وزار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل دیوانه و شوریده ی خویش

 

میبرم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگزار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بنده سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

22 مرداد 85 - 01:54

ببخشید دوستان اول سلام داشت یادم می رفت!!!!!!


خوبین؟؟


ببخشید یه چند وقتی بود که حوصله نوشتن نداشتم


خیلی اتفاقا واسم افتاده ولی ..................


شرمنده که نمی تونم واستون تریف کنم 


دیگه می خوام تو وبلاگم شعرم بذارم............چیه چرا اینجوری نیگاه می کنین


بابا منم دل دارم خب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    


 

__