تبلیغات


__
anar
7 شهریور 84 - 23:17
من اناری را میکنم دانه به دل میگویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
معشوق من (فروغ)
15 بهمن 83 - 13:07
معشوق من
با آن تن برهنه بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد

خطهای بیقرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش دنبال می کنند
معشوق من
گویی ز نسلهای فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
بیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق بر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست

معشوق من همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تعیید می کند
او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نا مسکون
معشوق من همچون خداوندی در معبد نبال
گویی از ابتدای وجودش بیگانه بوده است
او مردیست از قرون گذشته
یادآور اصالت زببایی

او در فضای خود
چون بوی کودکی
بیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی

او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
غمهای باک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را

معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت
در لا به لای بوته هایم بنهان نموده ام

__