- 1
- 2
baran 4 تیر 87 - 01:44 |
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
*****
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد |
از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم 26 اردیبهشت 87 - 21:36 |
نه! تحمل ِ تنهایی از گدایی ِ دوست داشتن آسان تر است. تحمل اندوه از گدایی همه ی شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدیِ حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتنِ انحراف نیست؟نه ... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند؛ زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوبِ ایمان به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم... خواب.تنها خواب ! دستمال های مرطوب تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند. اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند. اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ِ ازلی ِ خویش را پایدار می بیند.شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی ِ یک تقدیر بوده ییم... نمی دانم... از نادر ابراهیمی |
tnx 23 اردیبهشت 87 - 15:21 |
khob merc az hameye doostani ke too bloge ghabli nazar dade boodan. nazarate jalebi bood. va omidvara konanade khodaro shokr ke harchizi ke az bein mire engar ye behtaresh bar migarde.
|
soal 9 اسفند 86 - 17:22 |
age kasi zibaeish ro az dast bede bayad chikar kone? dar hali ke ghablan kheili ham behesh minazide |
هنر عشق ورزیدن 2 اسفند 86 - 11:46 |
شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت. پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد. پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد. بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود. بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند. پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست. پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد. نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد. پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود. مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟! مرد جوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد. پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟ مرد پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد... |
سپندارمذگان 28 بهمن 86 - 22:52 |
|
HAPPY VALENTINE'S DAY 25 بهمن 86 - 10:08 |
من تو را چون عشق در سر كرده ام
از سایت آویژه |
hichi 29 دی 86 - 23:49 |
خیلی تلخه ببینی یه اهو اسیر چنگال یه شیر شده ولی تلخ تر اینه که ببینی یه شیر اسیر چشمای یه اهو شده |
تلاش 22 دی 86 - 01:34 |
اگر نمیتوانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی ، بوته ای در دامنه ای باش. ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید.
اگر نمی توانی بوته ای باشی ، علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن.
اگر نمی توانی نهنگ باشی ، ماهی کوچکی باش . ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه! همه ما راکه ناخدا نمی کنند ، ملوان هم می توان بود.
در این دنیا برای همه ما کاری هست . کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست. اگر نمی توانی شاه راه باشی ، کوره راه باش.
اگر نمی توانی خورشید باشی ، ستاره باش . با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه هستی بهترینش باش.
|
niki o badi 28 آذر 86 - 01:02 |
لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد، می بایست "نیكی" را به شكل عیسی" و "بدی" را به شكل "یهودا" یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد.كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا كند.
روزی دریك مراسم همسرایی, تصویر كامل مسیح را در چهرة یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود.كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است به كلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كردوقتی كارش تمام شد گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!"می توان گفت: نیكی و بدی یك چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگیرند." |
- 1
- 2










