تبلیغات


__
زندگی
5 مرداد 87 - 03:39

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن.

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت.

علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت

عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام

درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها

می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من ,در شهر احسـاسم گم است

حال من ,عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا

صبـــح هـا , لبـخند هـا , آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من

ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود

مثنوی هایـم همــه نو می شـود.

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد

واژه هایـم بوی بـاران می دهد

  • ارسال نظر (0)
زندگی
9 تیر 87 - 08:36
  1. زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست،
  2.  در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست!
  3. زندگی آب روانی است و روان می‌گذرد
  4.  آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد 
دل
1 بهمن 86 - 23:45

دلا در خویشتن سر را فرو کن     

                                             کمی انصاف در خود جستجو کن

مرا هردم به چاهی در نینداز      

کمی صبر وتحمل آرزو کن

مرا در چشم مردم خار کردی

اسیرم کردی و بیمار کردی

نمودی آشکارم بین مردم

شدم من نقطه افکار مردم

همه گویند من دیوانه هستم

پریشان حالم و ویرانه هستم

مرا بیرون نمودند از جماعت

بگفتند من دگر بیگانه هستم

زدند سنگم به دست کودک مست

زدند صد طعنه تا قلبم بشکست

مرا گفتند رو بیرون از ما

بدادندم به دست خان یغما

پریشانم نمودند غم در آغوش

به چشمم اشک ها دادند دم نوش

تو را خون آبه کردند در بر من

شکستند پیکرت در پیکر من

برایم آرزوی مرگ کردند

وجودم را سراسر درد کردند

همه اینها ز دست توست برما

زچشم هرزه گرد توست برما

برو ای دل برو پروا کن ای دل

کمی عقل و شعور احیا کن ای دل

به هر چشمی نگاه غمزه ناکن

به هر نامحرمی خود ناسزا کن

مرا زنجیر مکن بر کیسوانش

قدم را ناشکن در ابروانش

به دریای نگاهش غرق ناکن

به طوفان دلش ما نارها کن

وجودش در غباری گشت خاموش

هزاران گفته ها داشت لیک نی گوش

تو اورا سرنگون در خاک کردی

جهان از خاطرش نایاب کرد

دگر از هستی ناماند یادی

نه کس بشنید از او فریادی

 

 

             

بی پروا
28 دی 86 - 22:11

دلی چون آفتاب دادم به دستت

شکستی این دل و پروا نکردی

مرا دریای اشکی بود در چشم

به پایت ریختم پروا نکردی

مرا بر لب هزاران گفته ها بود

شنیدی 'گفته ها پروا نکردی

بگفتم سری از صدها نگفته

همه بشنیدی و پروا نکردی

نبودی آشنا با درد عشقی

کــــلامت بود ریا پروا نکردی

مرا با سنگ دلان کاری نباشد

نگاهت بود گناه پروا نکردی

عبث بودی سرابی پوج و خالی

کلامت ناروا پروا نکردی

نمی خواهم چنین کس بر رفاقت

همه بودی جفا پروا نکردی

ستم بر من روا می داشتی ای یار

پریشان روح ما پروا نکردی

دل هستی هزاران بار بشکست

نبود در تو حیا پروا نکردی  

 

 

 

 

 

شکوه
22 دی 86 - 00:17

به دریا شكوه بردم از شب دشت

وزین عمری كه تلخ تلخ بگذشت

 به هر موجی كه میگفتم غم خویش

 سری میزد به سنگ و بازمیگشت

 

نمی دانم

رفتیم
17 دی 86 - 01:47

اگر بار گران بودیم رفتیم

اگر نا مهربان بودیم رفتیم

اگر از ما هزاران رنج دیدی

ز هستی نا توان بودیم رفتیم

دو صد بار آمدم از بهرت ای یار

دودست شسته زجان بودیم رفتیم

ز ما بگذر این دم بد گمانی

که ما مست و جوان بودیم رفتیم

ز بهر توهزاران کس شاید

رفیق بد ز جان بودیم رفتیم

 

ما نیستیم
16 دی 86 - 14:58

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

 فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

 بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم می زنی

 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

az hichestan

پاییز و جاده
20 آذر 86 - 09:03
  •  

  • عشق آمد به تنم شعله کشید  

  • پرده صبر مرا تا به نهایت بدرید

  •  

  • چند گاهی به لب زمزمه اش خوش بودم

  •  

  • ناگهان باد وزید .عشق من با او رفت

  •  

  • او که با زمزمه فصل بهار آمده بود .رفت و با خود بهارم را برد

  • من زمستان پر از برف شدم .قلب من سرد و یخی .

  •  

  • دل من افسرده .هر دوچشمم پره از دانه اشک

  • من نگاهم به رهش مانده به جا .هر دو پایم خسته

  •  

  • نا امید و دلتنگ که شبی باز در این قربت دل تنگیها

  • در میان تنه ی خسته من . بدمد جانی باز

  •  

  • که بیاید عشقی تن من گرم شود از نفسش

  • من هنوز اسیر این فاصله ام که مرا کرد جدا

  •  

  • من و این فاصله ها به چه سو خواهیم رفت

  • من و این جاده  پر پیچ و خم تنهایی تا کجا راه رویم

  •  

  • کوله بارم همه غم . نان من مشتی خاک اب من مشکی اشک

  • می روم در دل تنهایی شب .در بیابان سکوت

  •  

  • می روم در  قفس تنهایی  در پناه شبح خاطر او

  •  

  • در پس خاطره ها محو شوم تا رود خاطر او از نظرم

  •       مینا         

بهارتازه
11 آذر 86 - 21:55
مرا هــــــر دم گرفتاری !                                   رها از بند هـــــر یاری!
بهاری تازه ســـر کردی!                                     نسیم عشق می باری!
کنم در دیده ات هستی                                    رهایم کن ز هــر مستی
که من یاری دگــر دارم                                     هوایش را به ســر دارم
نفس در خاطرش جویم                                    بدون او چو ســـــر ارم ؟
مرا زو جستجـو گـردان                                      که مـــن مست دل یارم
قلب من
10 آذر 86 - 20:31

آسمان شب ستاره بـــــــــانی کرد

باقچه راگل ارغوانی  کرد

عشق با مهربانیت آمیخت

در بیابان چمن جوانی کرد

مینا

اشک گــــــرد از رخ تو برمیداشت

تا نـــــگاه تو شادمانی کرد

گرچه زنــــــدانی دلم بودی

قلب من با تو مهربانی کرد

مست تو بــــودم و ندانستی

مستی من چه در نهانی کرد

مینا

__