تبلیغات


__
20 بهمن 85 - 04:38

 


·                  بزن رفیق که با ناله سه تاربگریم


به سوز ساز تو چون ابر نوبهار بگریم


 


بزن رفیق که در روزگاریار ندیدم


زیار شکوه کنم یا زروزگار بگریم


 


بزن که سوز غمی شعله می کشد به دل من


بزن که همره ساز تو زار زار بگریم


 


به مویه تو نبازم زسیم شور برآور


مگر ز رنج اسیری در این حصار بگریم


 


به پردهای دل من هزار اشک نهان بین


ز نغمه های تو خواهم که آشکار بگریم


 


خوشا دمی که به جان سوزی نوای سه تارت


به خلوتی بخزم در شبان تار بگریم


 


بهار شو که به صحراو کوه ازغم غربت


چو رود ناله برآرم چو آبشار بگریم


 


گهی به نغمه چو مرغ سحر به باغ بنالم


گهی به زمزمه در پرده سه تار بگریم


 


ز مکر خصم ننالم کجاست ساز موافق؟


که با نوای مخالف ز جور یار بگریم


 


به اشک خویش رخ لاله را بشوییم و در دل


به یاد مردم دلتنگ داغدار بگریم


 


 به یاد فرقت یاران واشک سرخ بهاران


هزار بار بزن تا هزار بار بگریم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


                                                  

  • ارسال نظر (2)
15 آذر 85 - 23:13

 


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی؛ همت کن و بگو:


ماهی ها حوضشان بی آب است.

15 آذر 85 - 23:11

 


 


به دیدارم بیا هر شب،


در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،دلم تنگ است.


بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند ؛


شبم را روز کن در زیر سر پوش سیا هیها؛دلم تنگ است.


بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،


در این ایوان سر پوشیده ، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهیها؛


و این نیلو فر آبی و این تالاب مهتابی.


در این ایوان سر پوشیده متروک،


شب افتاده است ودر تالاب من دیریست؛


که در خوابند آن نیلوفر آبی وماهیها،پرستوها.


بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.


بیا ای روشنی،ام بپوشان روی،که می ترسم تو را خور شید پندارند.


و می ترسم همه از خواب برخیزند.


و می ترسم که چشم از خواب بردارند.


نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.


و نیلوفر که سر بر میکشد از آب؛پرستوها که با پروازو با آواز،

و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛نمی خواهم بفهمانند بیدارند
21 آبان 85 - 22:31

راستی!!


آنهایی که خیره می شوند به جایی که هیچ جا نیست


کجا را می بینند؟!!


 


 


 


 


All Right Reserved By Marshal-Modern.Net


 


زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش پرکشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر همه دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت

تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد....


بدرود



 

__