تبلیغات


__
عشق هرگز نمیمیرد
17 مرداد 87 - 21:44

ساعت حدود 5 صبح بود که تینا با صدای زنگ ساعت بیدار میشه
،حدود نیم ساعت طول می کشه تا همه ی کارشو انجام بده،به سوده قول داده بود 5:30 جلوی در خونشون باشه حالا ساعت 5:30 رو نشون میداد و تینا هنوز راه نیوفتاده بود.
مادر قرآن گرفت ، تینا از زیرش رد شد ترانه رو تو بغلش گرفت و زیر گوشش گفت آبجی خوشگلم می خوام تا برگردم خوبه خوب شده باشی
بعدش نوبت پدر بود،مثه همیشه نگران تینا رو تو بغلش گرفت و گفت دخترم می تونستم نذارم اما نمی تونم مانعت بشم،تینا گونه ی پدر رو می بوسه و میگه خیالت راحت بابا جونم من قول دادم.
مامان هم دست کمی از بابا نداشت برق نگرانیرو تینا از تو چشاش خوند بعد از کلی قول و قرار بالاخره خانواده رضایت دادن تینا راه بیافته.
هنوز از سر کوچه نپیچیده بود که سوده زنگ زد
-دختر تو همیشه اینقدر خوش قولی؟البته من که رفیقه 10 سالتم یادم نمیاد تا حالا بد قولی کرده باشی نکنه پشیمون شدی؟
-نه بابا دارم میام 15 دقیقه دیگه اونجام
-زود باش
-اومدم
پنجره رو پایین کشید،راستی که هوای تهرون تو صبح چقدر مطبوعه
از آپادانا تا تهران پارس بدون در نظر گرفتن ترافیک تهرون 30 دقیقه طول میکشید با اینکه به پدر قول داده بود پا شو گذاشت رو گاز تا زودتر برسه
جلوی در خونه ی عمو علی فقط فرهاد ایستاده بود با دیدن تینا جلو اومد و باهاش دست داد حال همدیگرو پرسیدن تا سوده اومد با کلی بارو بندیل
تینا خندش گرفت
فرهاد گفت دیدی الان فک میکنه می خواییم بریم یه ما تلپ شیم،تینا جات خالی اگه بدونی چه چیزایی رو داره میاره از عروسکاشم دریغ نکرده
همه با هم خندیدن
تا از عمو و خانمش خداحافظی کنن و راه بیفتن ساعت شده بود 6:45.
تو ماشین کلی سر به سر هم گذاشتن،سوده که جلو نشسته بود گفت نگهدار فرهاد بیاد جلو من خوابم میاد،یه لحظه تینا قلبش لرزید،یاد سیاوش افتاد.
دقیقن جمله ای بود که سیاوش تو اون تصادف وحشتناک گفته بود،یه لحظه رفت به اون ساعت صدای سیا پیچید تو سرش(عزیزم نگه دار ترانه بیاد جلو منم یکم بخوابم)
با صدای سوده تینا برگشت به حال........
-تینا چت شد؟
-هی..هیچی
-پس نگه دار دیگه
-تینا نگه داشت،فرهاد اومد جلو،به تینا نگاه کرد و لبخند زد تینا تو این دنیا نبود نمیدونست چش شده
پیاده شد و از صندوق عقب یه بطری آب اورد بیرون،صورتشو شست،وقتی دوباره برگشت تو ماشین احساس کرده سوده خوابه برگشت که پشت رو نگاه کنه نگاش با فرهاد تلاقی کرد.
فرهاد نگران تینا بود
دستشو گذاشت رو دست تینا و گفت می خوای من بشینم؟رنگت سفید شده
تینا با سر اشاره داد نه و گفت خوبم
فرهاد دست تینا رو فشار داد گفت من میدونم چته،تینا چرا بی خیالش نمیشی
همین کافی بود که بغض تینا بشکنه دستشو به اشاره بکوت برد رو بینیش
فرهاد گفت خوابه،مطمئن باش
تینا سکوت کرد،فرهاد خودشو جا به جا کرد و شروع کرد به حرف زدن
تینا فک میکنی هیچ کدوم از ما ضربه نخوردیم،سیاوش پسر عموی من بود،ما با هم بزرگ شدیم،هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره
تو قول داده بودی،من دارم عذاب میکشم تو روز به روز داری داغون تر میشی،سیا اینو نمی خواد اینو بفهم
تینا در ماشین رو باز کرد و پیاده شد جلوی سوده نمی تونست زار بزنه هر چند که اون خواب بود،روی سنگ کنار جاده نشست
فرهاد هم پیاده شد و کنارش نشست
آروم گفت بگو من گوش میدم قول میدم فقط گوش کنم
تینا یه لحظه برگشت چشم تو چشم فرهاد انداخت(وای که چقدر چشمای فرهاد شبیه سیا بود)
فرهاد یه بار دیگه گفت بگو به خاطر سیا
تینا با صدای لرزون شروع به صحبت کرد
فرهاد هیچکس هیچکس .......نتونست ادامه بده
-هیچکس چی عزیزم بگو؟
-من داغون شدم،من قول دادم ولی اون لحظه فک نمیکردم سیا میخواد تنها بره،تقصیره منه من اون مانع رو ندیدم،اگه روغن ترمز رو چک کرده بودم سیا ..........
باز هم گریه........
-سیا گفت خسته هست می خواد بره عقب دراز بکشه بهتره ترانه بیاد جلو،بهش گفتم صندلی رو بده عقب همینجا بخواب
گفت:عروسکم دیدی که امروز چقد سر پا بودم کمرم جوابم کرده نگه دار
من نگه داشتم اومد جلو گونم رو بوسید نمیدونم چرا اون لحظه تو گوشم گفت دوست دارم عشق من حتی اگه نباشم
اون لحظه به مغزم خطور نکرد که 10 دقیقه بعد قراره............فک کردم منظورش از نباشم اینه که جلو ننشسته باشم ....
ترانه اومد جلو...سیا دراز کشید برگشتم پشت رو نگاه کردم بهم آخرین لبخند رو زد و چشاشو بست
10 دقیقه فقط 10 دقیقه بعد اون حیون لعنتی تو بزرگراه نواب پرید جلو ماشین،سرعتم همش 80 تا بود ترمز کردم،لاستیکا لیز خورد پشت ماشین رفت طرف گارد ریل
تنها چیزی که شنیدم فریاد خودم بود
گارد ریل از در عقب وارد شده بود تا نیمه پیش رفته بود،سر سیا غرق خون بود چشام به ترانه افتاد جلوی ماشین در اثر اصابت خم شده بود پاهای ترانه
گیر کرده بود ولی من............من یه خراشم بر نداشتم آخه چرا اون میله لعنتی می تونست از در جلو وارد بشه.....
گریه باز امونش نداد
فرهاد بلند شد از پشت ماشین آب اورد تینا صورتشو شست و به فرهاد نگاه کرد
بعد از مرگ سیا با تنها کسی که تونست صحبت کنه اون بود
فرهاد دستشو دراز کرد و تینا رو از جا بلند کرد
بهش گفت خوشحالم که بالاخره حرف زدی
تینا گفت:این همش نبود
فرهاد:من فرصت زیادی دارم که با تو باشم و حرفاتو بشنوم
تینا تشکر کرد
فرهاد رفت طرف ماشین تینا گفت می شه پشت فرمون بشینی
فرهاد گفت با کمال میل
تینا:فرهاد کسی بهت گفته چقد شبیه سیاوش هستی؟
-کاش خودش بودم
تینا اون لحظه فک نمیکرد عشقی توی دل فرهاد در حال شکل گرفتنه که به خاطر جواب رد تینا بهش حاضر میشه واسه همیشه ایران رو ترک کنه
حدود ساعت 12:30 بود که گرگان می رسن،نهاری در کار نبود واسه همین تینا گفت میره بیرون بگیره و برگرده
فرهاد گفت منم میام که سوده صداش درومد گفت پس من چی؟
واسه همین تینا تنها از خونه بیرون اومد
یه ماهی بود که گرگان نیومده بود گرچه این مردم عوض بشو نیستن
یهو یاد معصومه افتاد......تازگیها با بچه های یه کافی نت آشنا شده بود که فقط خواهران اونجا رفت و آمد داشتن
غذا رو که به رستوران سفارش میده،تا حاضر شدنش میره پاساژ صدرا،مثه همیشه مسی(معصومه)گوشه ی نت نشسته بود
با سرو صدا میپره تو نت
مسی به خودش میاد لحظه ی بعد همدیگرو بغل کردن و می بوسن
حدود نیم ساعت بعد گوشیه تینا زنگ می خوره سوده بود تینا یه دفعه به خودش میاد
از بچه ها خداحافظی میکنه و میدوه طرف رستوران..........
بعد از نهار فرهاد می خوابه سوده هم دور از چشم داداشش گوشه ی اتاق خیلی مورچه وار با دوست پسرش حرف میزنه و به تینا میگه بپا نیاد بدبخت شم
تینا می خنده و میگه باشه
خوابش نمیاد حوصلش سر رفته....یه لحظه یاد سایتی که سوده داده بود میوفته
www.cloob.com  الان وقتشه
لبتابو از کیفش در میاره.
صفحه مورد نظرو باز میکنه
واسه ثبت نام نیم ساعتی وقت میذاره
ورود به دنیای مجازی و پر از خاطره های جدید..............
اگه سیا نرفته بود هیچ وقت پاشو تو این دنیای پر از دروغ نمیذاشت.
اطلاعاتشو پر کرد، عکسی گذاشت که چهرشو زیاد نشون نده،حالا تنها چیزی که منتظرش بود کسی بود که بیاد و اونو از تنهایی درآره
زهی خیال باطل...........
بعد ها تینا فهمید این سایت تنهاییاشو بیشتر کرد..چون به خاطر یه نفر دست رد به سینه کسی زد که می تونست جای سیاوش رو پر کنه........
تینا دنبال کسی بود که مثه خودش تنها باشه بدون دوسته مخالف خیلی سعی کرد که قبول کنه اما نشد..اون کسیو قبول کرد که فقط اسمش تنها بود ولی دورش پر از دختر
.
.
.
شب که شد با فرهاد و سوده رفتن نهار خوران جایی که دیگران فقط تعریفشو شنیدن...........

ادامه دارد

  • ارسال نظر (2)
عشق هرگز نمی میرد
25 تیر 87 - 15:35

سلام
می خوام داستان جدیدم رو قبل از چاپ بیارم تو پرفایلی که خاطره ها واسم داشت
تاکید می کنم هر گونه مشابهت اسمی فقط یه تصادفه(داستان از زبان سوم شخصه)

به نام خدا
قسمت اول
تینا چشاشو وا کرد،یه لحظه اتاق دور سرش چرخید.باورش نمیشد بعد چهار سال بازم کابوسای اون تصادف وحشتناک بیاد سراقش،
چرا،چرا بازم باید اون صحنه ها واسش تکرار بشن،مثه همیشه به خودش لعنت فرستاد و پاشود.
طبقه ی پایین هیچکی نبود،حتما مامان بازم ترانه رو برده بود فیزیوتراپی،
در یخچال رو باز میکنه تا یه لیوان آب بریزه واسه خودش تلفن زنگ میزنه(یه لحظه وحشت)لیوان
از دستش پخش زمین میشه،تلفن رو که بر میداره بابا پشت خطه،ازش می پرسه چرا نفس نفس میزنی؟
میخنده میگه بابا جونم اسپری بالاست داشتم می رفتم برش دارم که زنگ زدی،بابا میگه ماشینت
سرویسه یه آژانس بگیر برو بیارش کی میری؟
-نیم ساعت دیگه
-منظورم گرگان بود کی میری؟
-فردا،سوده و داداششم باهامن می خوان بیان مگه عمو علی نگفته بود؟
-چرا عزیزم،یواش برون
-چشم بابا جونم
-خداحافظ
-خداحافظ
45 دقیقه بعد تعمیرگاه
ماشین رو تحویل میگیره،میدونه که باید برگرده خونه ولی.........
جلوی یه گل فروشی وایمیسته،چند دقیقه بعد با یه حلقه گل خوشگل که با یه کارت زینت شده میاد بیرون.
پاشو میزاره رو گاز دلش میخواد اون تصادف دوباره تکرار بشه اما نه اون قول داده بود که بمونه زندگی کنه.......چه قول بیهوده ای
مگه میشه بدون سیاوش زندگی کرد....مقصدش بهست زهرا بود،فردا می خواست بره شاید تا بعد از
امتحانا نتونه قبر عزیزشو تو بغل بگیره.
ماشینو پارک میکنه،چند لحظه بعد کنار قبر کسی که قول داده بود تا آخر خط باهاش باشه نشسته،
یه روان نویس قرمز از کیفش در میاره و روی کارت می نویسه(عزیزم،هر جا باشی،هر جا هستی
به اندازه ی تک تک تپش قلبم دوست دارم)یه قطره اشک آروم می چکه روی سنگ،بغض میشکنه،تینا محکم خاک رو بغل میکنه
وقتی برمیگیرده خونه میبینه مامان میز شام رو چیده تو نگاهش برق شیطنت بود...لپ مامان رو میکشه میگه شیطون با این نگاهات قاپ بابا مو دزدیدی؟
مامان:برو دستاتو بشور بیا واست یه سورپرایز دارم.
یواشکی یه ناخنک میزنه به شام مامان،مامان میبینه میپره که بگیرتش ولی تینا فرز میپره رو پله ها و بلند داد میزنه:دوست دارم مامان جونم
توی اتاق لباساشو که عوض میکنه وایمیسته جلوی آیینه موهاشو شونه بزنه یه سایه پشت سرش پیدا میشه فک کرد اشتباه میبینه
ترانه رو پاهاش ایستاده بود.....ولی دکتر گفته بود شدت جراحت اینقدر زیاده که بعید میدونه ترانه تا آخر عمرش بتونه راه بره.حالا اون روبروش ایستاده بود و می خندید
محکم خواهرشو بغل میکنه......گریه امونش نمیده،اگه سیا رفته بود ولی خدا خواهرشو برگردونده بود،
مامان از پایین داد میزنه تینا،ترانه شام سرد شد.
بعد از شام تینا میاد تو اتاقش وسایلشو جمع کنه که تلفن زنگ میزنه صدای سوده از پشت خط میاد که میگه چطوری قهرمان کوچولو
-خوبم تو چطوری مهندس؟
-خوبم،چرا خوشحالی؟کلک سر کیو زیر آب کردی بدون من؟
-بی خیال دیونه،ترانه تونست رو پاهاش وایسه دارم می ترکم از خوشحالی
-مبارکه مبارکه خودم میدونستم از صبح تا حالا زنگ نزدم که لو ندم
-ای نامرد،تو هم؟
-فردا چه ساعتی؟
-ساعت 6 صبح جلو در خونتونم
-کی میرسیم؟
-12 گرگانیم
-پس میبینمت،ببین یه سایت پیدا کردم واسه مواقع بیکاری من و فرهاد هم عضویم به میلت درخواست دادم اما آدرسشم داشته باش
www.cloob.com،از تنهایی درت میاره.
-امیدوارم
-تا فردا خداحافظ
کلوب چه اسمی باید جالب باشه....................

ادامه دارد

 


 

__