- 1
- 2
هذیان 24 بهمن 84 - 00:40 |
![]() امشب فقط شانه ای برای گریه کردن میخواهم وبس دگر امیدی به فردا نیست همین امشب میخواهم وبس خانه آرزوهایم را که سالها طول کشید با دست خالی وقلب پاک ساختم سیل غارتگر زمانه ودست ناپاک کسی به جرم صداقت یا خاک یکسان کرد حالا ای دل بیچاره با تو چه کنم تو که هر دم منو تنها نگذاشتی تو که .... دیگه قاطی کردم کلمات هم داره از ذهن آشفته ام پاک میشه شاید تا صبح اسم خودم هم یادم نباشه خسته شدم از بس روزگار دفتر مشق منو خط زد و من مجبور شدم دوباره بنویسم خسته شدم از بس معلم روزگار به خاطر اینکه در دفترم دوستانی که فقط به خاطر یادگاری در آن نقاشی کشیده بودند مرا تکرار تکرار جریمه کرد ومن هر گز به دوستان نتوانستم بگویم مهرشان باعث خستگی انگشتانم میشود یادم می آید زمانی که کودکی بیش نبودم دختری همسایمان بود که همیشه مینوشت وبرایم میخواند من هرگز در آن زمان نتوانستم حتی یک کلمه از نوشته های دخترک را بفهمم و همیشه دانه به دانه ازش می پرسیدم و او با خنده میگفت : عجله نکن زمانی خواهد رسید که همه اینها را بتوانی حس کنی چه برسد که بخوانی راست میگفت حالا تمام نوشتنی ها را در درونم حس میکنم و لغت به لغتش در زندگیم قابل لمس است نمی دان او کجاست اگر میدانستم حتما به سراغش می رفتم وازش می پرسیدم تو از کجا میدانستی که روزی همه نوشته هایت را من دوباره زنده خواهم کرد نکند آن روزها سر گذشت مرا قلم هایت رقم میزدند خنده دار است دیگران وقتی به در بسته میخورند سراغم می آیند و میخواهند کلیدی برایشان بسازم اکنون که خودم پشت ای در بسته مانده ام به خودم میخندم ........ میگویم کلید هایت کوای ..... خنده دار است ..... نمدان باز میتوانم دوباره از صفر شروع کنم یا نه جوانتر که بودم هرگز از دزدیده شدن دفتر خاطراتم نمی هراسیدم چون به خودم میگفتم دوباره می نویسمش ولی اکنون ترسی در تمام وجودم شکل گرفته که به خستگی هایم دامن میزند هی روزگار چرا کسی مرا به میهمانی آفتاب قلبش دعوت نکرد درست مگویی حتما ایراد از از من است وگرنه این همه قلب واین همه... راستی میدونی چقدر دلم واست تنگ شده خیلی دوست دارم یک بار دیگه ببینمت الان که یادت افتادم بغض گلوم رو گرفته درد بدی رو تو گلوم حس میکنم دلم میخواد داد بزنم های های گریه کنم اگر میشد کلی سبک میشدم ولی جواب همسایه هارو چی بدم نصفه شبه اونا چه گناهی دارن که من غم دارم میشه بگی چرا اینکارو کردی که من این همه آزار بکشم یک روز سرزده اومدی ویک شبم بی خبر رفتی از اومدنت چنان شگفت زده شدم که تا بیام به خودم بجنبم دیدم بی خبر رفتی هنوز که هنوزه از رفتنت گیجم خیلی ساله که همین جوری همش به یادتم اصلا شده یک بار به یادم بیفتی شده نمیدونم ... عجب شب سنگینیه دارم خفه میشم بعد تو هیچ کس نتونسه دلم رو رازی کنه یک شب مهمان دلش باشم میدونی چند سال گذشته 1/2/3/4/5/........./10/....15/..../.... این همه ساله دارم با یادت زندگی میکنم همیشه آرزو میکنم که فقط یک بار هم شده بتونم دوباره راست راستی ببینمت فقط یک بار دیگه شاید اون زمان دیگه راحت راحت بشم شاید بعد دیدنت دیگه کاری تو این دنیا نداشته باشم وهمه آدماشو ول کنم و اونام از دست من راحت بشن بیچاره مادرم چه آرزوهایی که نداره روم نمیشه بهش همه چیز رو بگم هر موقع میخواد صحبت کنه یه جوری بحث رو می پیچونم وپا میزارم به فرار و همیشه ام بهم میگه ای پسر... امشب چقدر راحت نوشتم اون جوری که دلم میخواست شاید اونهای که همیشه منو مثل یک کوه استوار فرض میکردنند تعجب کنن اشکال نداره بزار هرجوری دلشون میخواد فرض کنن مهم اینه که منو تو هنوز با هم هستیم دل فکر میکنم اگه یه روز حرفای دلم رو خالی کنم جسمم اندازه یه کاه وزنش بشه اون وقته که میشه پرواز کرد تا بیکرانها ولی ای بار سنگین رو به کی بدم؟ کجا بذارم؟فکر میکنی بشه یه روز این همه حرف رو از درونت بیرون بیارم؟ شایدم روز به روز به این حرفقها اضافه بشه و سنگینیش باعث بشه هی منو وتو بیشتر تو خاک فرو بریم تا روزی که من وتو واون حرفها به زیر خروار ها خاک مدفون بشم بدون اینکه کسی از ما خبر دار باشه عیبی نداره روزگاره دیگه اینم یه مطلب جالبه از خوندنش ضرر نکردم: « از پریشانی شبهای درازم ... » با كسی سخن نمی گویم ... دیگر این باد وحشی گیسو پریشان عربده كش بیابانگرد از خود بیخود است و ترانه آوارگی سر داده است شكسته تراز روزهای قبل ... ! خدایا به كدام گوشه این بیابان و پشت كدام شته ای می توان سنگر گرفت ؟ چه پشته ای مرا پناه خواهد داد ؟ مگر بیابان فقط خار ندارد ؟ من از چه اسیر این گریز و بازگشت هستم ؟ نه آنقدر زبان اعتراضم هست كه رو به آسمان كنم و نه آنقدر شكوه دارم كه خویش را نگون بخت باز یابم ! من فقط مسخ شده ترین آدمی هستم كه در این بیابان فرار می كند .... فکر نمیکنم حالا حالا ها دوباره بتونم اینجوری راحت بیام و بنویسم چون دوباره از فردا من میمانم یک دنیا پر مخاطره که باید باهاش دست پنجه نرم کنم یعنی دوبار ه نقطه سرخط شاید دفعه بعد که خواستم بنویسم مثل تکرار هر باره آخر خط نباشم وشاید هم دوباره بازی نقطه سرخط تا آخر عمر ادامه داشته باشه ... آنکه می گذشت روزی به شیشه کوبید و گفت نسیم می گذرد تماشا کن ببین حدیث دیگران که رفته از نظر جای پای لحظه های رفته را تماشا کن .... من نگاه کردم به شیشه های زمانه هر آنچه می گذشت می دیدم مسیر بود و راه بود و انسانها شب بود و روز بود و من بودم ..... پشت قاب خاکی دیروز عکس من بود با کسی که دیگر نیست می نوشتم به خط پاییزی اسم من هم زمان دیگر نیست. 24 بهمن ماه نیمه شب |
... 19 دی 84 - 00:03 |
![]() گذشت زمان غارتگر خاطره هاست |
هیچ کس 18 دی 84 - 23:59 |
![]() ............................................................................................................ |
رسوا 30 آذر 84 - 01:27 |
![]() خواهی نشوی همرنگ |
تن 14 آذر 84 - 23:21 |
![]() تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری |
آیینه 14 آذر 84 - 23:18 |
قــــــدر آیینه بدانیــــــد كه هست
نه در آن وقت كه افتاد و شكست |
دلم برایش تنگ است ... 11 آذر 84 - 07:30 |
دلم برایش تنگ است ... دلم برای كسی تنگ است كه ؛ آفتاب ِ صداقت را به میهمانی ِ گلهای باغ می آورد وگیسوان بلندش را به بادها میداد ودستهای سپیدش رابه آب می بخشید ... دلم برای كسی تنگ است كه ؛ همچو كودك ِ معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثارمن میكــــرد ... دلم برای كسی تنگ است كه ؛ تا شمال ترین ِشمال ودر جنوب ترین جنوب ، همیشه .. در همه جا ... با من بود ..... كسی كه بود با من و بی من ماند ... كسی كه .... آه ... دگر كافیست ... |
خاطره 29 آبان 84 - 09:31 |
![]() بعد از این دیگر کسی نیست که جاده انتطار نگاهم را پایان بخشد پس از این من هستم و یک دنیا خاطره من می مانم و درد دوری من می مانم و نگاه ت ... |
ساکت! 29 آبان 84 - 05:01 |
![]() هیس ساکت!! شکوه موقوف!..... صدا خفه!..... درد و دل ممنوع!..... حرافی تعطیل!! انتظار همیشگی!..... تنهایی ارثی!...... بغض فرو خوردن!! خنده نا مفهوم!....... ناز کردن بی جواب!....... غم همزاد!! گریه خوراک شبانه!....... عاشقی در به در!...... دوست داشتن درد سر!! خوب پس چی آزاد؟ هیس! ساکت! شکوه موقوف!! دیوونه بودن آزاد |
سالی یک بار 29 آبان 84 - 01:59 |
![]() سالی یک بار بیا عشق به ورزیم بههم
این من وتو ما که از هم هزار سال دوریم ما که در برزخ خویش جاماندیم ما که بیهوده نشستیم به خاک در عزای دل خویش ما که آرام رفتیم تا فراسوی خیال و در آنجا بودش ، من و تو بشکستیم و چه آسان رفتیم تا به اوج فریاد و در آن اوج چه سکوتی کردیم همه چیز از یاد رفت همه چیز آرام مرد لیک برای دل من یا برای دل تو خاطراتی برجاست پس تو بگزار در این رویایم سالی یک بار برای توباز بمیرم |
- 1
- 2














