تبلیغات


__
جام
28 آبان 84 - 07:58
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

  • ارسال نظر (1)
خنجر
28 آبان 84 - 07:50

تو اگر میدانستی

كه چه دردی و چه زخمی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی

آه ای مرد چرا تنهایی؟


کویر
28 آبان 84 - 07:28

درکویر!

خداوند قطره قطره احساس میشود

چه حس نزدیکی...!


بازیگر
28 آبان 84 - 07:20

 

بازیگر گریم کرده بود و در حال پوشیدن لباسهایش بود

 پسری به زحمت خود را وارد اتاق میکند

 خبر ناگواری دارد و بازیگر به زانو می افتد

 مدیر صحنه وارد اتاق شد

 بازیگر بایست میرفت

 پسرش را به بیمارستان برده بودند

مدیر میگفت جواب تماشاچی ها را چه کسی بدهد؟

 بازیگر گفت خودم با آنها صحبت میکنم

 فقط اجازه بدهید من بروم

بازیگر روی سن ظاهر شد

سالن گوش تا گوش پر شده بود

 همه منتظر دیدن او بودند

 یکباره سن غرق گل شد و صدای دستها اجازه صحبت به بازیگر نمیداد

 تلاش کرد تا مردم را ساکت کند ولی با هر حرکت او صدای دستها دوچندان میشد

بازیگر دوزانو بر زمین نشست دستهایش را به روی صورتش گذاشت و گریه افتاد

 سالن آهسته آهسته ساکت شد به قدری که صدای هق هق بازیگر شنیده میشد

 صدای پچ پچی میان مردم درگرفت

عجب بازیگری! چه طبیعی میگرید

اشک در چشم همه حلقه زده بود

 بازیگر دستهایش را به سمت مردم گرفت و گفت:خواهش میکنم

 پسرم بیمار است. من باید بروم

 همه میگفتن:آفرین ! گفت:به خدا بازی نیست

 من باید بروم

امشب نمیتوانم بازی کنم

 پسرم بیمار است

 باید بروم

اشک میریخت و سخن میراند و مردم لذت میبردند

گریه می افتادند که چه بازیگر  قهاری است

بازیگر از سن پایین رفت در حالی که گریمش قطره قطره با اشکهایش چکیده بود و همه برایش دست میزدند و اشک میریختند ولی هیچ کس باورش نشده بود

مدیر گفت:آفرین عالی بود خیلی خوب بود

 چه طور است فردا هم همین را اجرا کنیم

 


__