عشق هنگامی عشق است كه پاك باشد ، یعنی در آن انگیزهای دیگر نباشد ، مگر خود آن ، یعنی هدفی جز خود نداشته باشد . عشق هنگامی پاك است كه اصیل باشد ، وسیله ای در خدمت چیزی دیگر نباشد ، وجد و سروری باشد كه سرریز كرده است ، بخشی از یك معامله ، بخشی از دغدغهی سود و زیان ، راهی به یك مقصود و ابزاری برای رسیدن به هدفی نباشد . عشق پاك ، ساده و بیپیرایه است ، به گل باز شدهی بهاران میماند ، شاد و شكوفا و سرشار . عشق پاك ، آزاد می كند ، رستگاری میبخشد . عشق پاك ، همان خداست .
آنچه به عنوان عشق میشناسیم ، عشق نیست ، چیزی است كه ما را به خدا نزدیك نمیكند ؛ بر عكس ، ما را از او دور می كند . چیزی است كه از نزدیك ساختن آدمها به یكدیگر نیز عاجز است ؛ بیش تر به یك نزاع می ماند تا عشق و هم آهنگی . آنچه به نام عشق میشناسیم .، میل به تفوق است ، برتری جویی است ، استثمار است ، وسیله ساختن دیگری برای رسیدن به هدفی است .
ما گاهی نفرت را كه در پوشش عشق پنهان شده است ، به جای عشق عوضی می گیریم ؛ گاهی حرص ماست ، لباس عشق را پوشیده است ؛ گاهی حسادت ، خود را عشق معرفی میكند ؛ گاهی ترس از تنهایی است كه تو را درگیر نوعی رابطه میكند . گاهی به شغل میماند ، خود را چنان گرفتار آن میكنیم ، شاید دمی فرصت گریختن از خویش را پیدا كنیم . به جای آن كه تو را به خانهات بازگرداند ، به جای آنكه چشمان تو را بر روی تو بگشاید ، به جای آنكه به تو كمال و انسجام ببخشد ، به آشوب درون تو دامن می زند ، از تو موقعیتی غم انگیز میسازد و به جای رهایی ، وابستهات میكند .
اگر كسی بتواند زنگار همهی ناخالصیها را از چهرهی عشق بزداید ، به گونهای كه تنها عشق بماند و بس ، بی هیچ بستگی دیگری ، آنگاه عشق نیایش میشود ، عشق خدا میشود .