~~~از تکرار این همه درد خسته ام ~~~ 14 خرداد 87 - 19:09 |
در مسلخ یک روز تنگ نشسته ام و دستانت را در میان انگشتان پوسیده ام مرور می کنم . آن سوی دلم انگار کسی می گرید و دستی نا آشنا انگار روزهای مانده از عشق را روی دلم خط می زند ! چه کسی دریا را در چشمهای من کاشت ؟ تو می دانی ؟ و آئینه را از دلم ربود ؟ من از فاصله ی دستهایم تا تو خسته ام از تکرار این همه روز ، بی تو از تکرار این همه شب این همه حرف از تکرار این همه درد خسته ام . دیگر هیچ حادثه ای را انتظار نمی کشم جز حلول دوباره ی تو بر صحنه ی زندگی ام . شکل تازه ای از عشق در من می دود
|
...مسافرم... 31 اردیبهشت 87 - 09:46 |
...من به اندازه تمام گناهانم پاکم... ...من فرزند بی خدای دیروزم... ...زاده حال بی مقدار امروز... ...انسان بی صدای فردا... ...مهرم به تمامی اگر باشد به نام تو... ...من سایه ی وهم و خرافه... ...جسم خاکیم به نام باد... ...ذهن بی سندم میان سنگ ها... ...سرگردان تو... ...ضربه های زمان بدرقه ی سکوت... ...لغزش دیوار از آن ریشه... ...رنگ دلت به یاد جاده... ...بر جای خالی من بتاب... ...در ظرف خالی من بریز... ...سر بر آسمان دلم بگذار... ...لمس کن حریر تنهاییم را... ...بی صدا میان حرکت مردگان... ...گردش ستارگان را سیر کن... ...سرگردانی چون من در آسمان نگاهت... ...مسافرم... ...بی تو می روم... ...بی توشه می روم... ...بی ندا می روم... ...بی خدا می روم... ...پشت پای من آبی نریز... ...سفرم بی بازگشت می ماند... ...نرخ نگاهم ارزان خواهد شد... ...جنس صدایم نامرغوب... ...دلم را در میان دستانت یادگار می گذارم... ...لمس کن گاه گاهی رنگ سیاهش را... ...گرد و خاک بگیر از ذره های بی مقدارش... ...خسته ات کرد به لطف دلت قربانی کن... ...نگاهم را بر سر طاقچه می گذارم بماند... ...چراغ نگاهت کم سو شد... ...تا آخرین ذره برای روشنایی نگاهت می سوزد... ...حرم دستانم لای سجاده برای نیت نمازت عطر یاس می آورد... ... ...مسافرم... ...بی تو می روم...
|
BARAYE ANAN KE AMIGHAN MINEGARAND!!!!! 19 اسفند 86 - 17:40 |
چشمانم چه گناهی كرده اند كه باید این همه اشك بریزند … آری گناه من عاشق شدن است … چشمانم نگاه به چشمی دیگر انداختند و عاشق شدند و دائم برای عشق اشك ریختند ، دستهایم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه های عاشقی سرد شدند ، پاهایم به سوی دیار عشق در حركت بودند و به خاطر این راه
مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم |
تو مثل یه اتفاقی 16 دی 86 - 11:24 | ||||
همه جا برف می بارد و تو در مقابل من راه میروی یک دام ، ناگهان بسته میشود و پاهایت را میبلعد و من ، تنها ، هیچ چاره ای ندارم
میدانم که زمستانی طولانی است و میترسم که تو را دیگر پیدا نکنم در آن چشم انداز که خیلی تغییر کرده است
برف برف برف برف همه جا را پوشانده است برای اینکه مانع من شود تا جای پای تو را بیابم
مدام و بی وقفه مدام فریاد میزنم و مدت طولانی بیهوده ، تو را می جویم
و ناگهان دام را میابم در مقابلم و جای چهار کفش بر روی برف تو برای همیشه ، رفته ای با دیگری و این درد را در من ابدی کردی
برف می بارد ، برف می بارد همه جا برف می بارد و زمان بسیار خوبیست برای داشتن غم و درد و اندوه در دل.
چشماتو ببند عزیزم ، دنیای ما دیدنی نیست سیب رویائی عاشق خیلی کاله ، چیدنی نیست چشماتو ببند عزیزم ، دل آسمون کبوده دیدت این همه زشتی واسه چشمای تو زوده تو چشمات نجیب و پاک ، تو مسافر بهشتی با چشمهای بسته شاید رد بشی از دنیای زشتی . گوشاتو بگیر عزیزم ، گریه هام شنیدنی نیست ، دیگه معرفت تو قلب داداشای نا تنی نیست . گوشاتو بگیر عزیزم این صدا ، صدای جنگه صدای جیغ یه بچه ، صدای تیرو تفنگ گوش نکن صدای جنگو . بو نکن عطر جنونو چشاتو ببند عزیزم تا نبینی رنگ خونو وعده من با تو باشه دیدن یه جای بهتر . سر ایستگاه ترانه ، اون ور گریه آخر .............. رفتیُ خاطره های تو، نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست، آرزوهای محالم یاد من نبودی اما، من به یاد تو شكستم غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم
هم ترانه ، یاد من باش
اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد
تو مثل یه اتفاقی که میخواد یه روز بیفته
| ||||
KHODAYISH KACHAL BE IN KHOSHGELI DIDIDDD??? 13 دی 86 - 23:30 |
Chorus
|
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 12 دی 86 - 11:32 |
و این منم
|
لبخند تلخ 18 آذر 86 - 21:28 |
و اینک لبخند می زنم به عبور لحظه های شیرین و نگاه می کنم به آسمان آبی و جان می گیرم با حضور تو مرا همراه باش بدان که دل شکسته ام بذار که باز باران ببارد تا حس بودنم در اوج بوی نم پر از مهربانی شود این یک حس مبهم است مرا دریاب که پر از روح خسته ام همین یک لحظه کافیست تا شکسته شود تن ترک خورده ام من از لحظه های تکراری و به اوج نرسیدن ثانیه های زندگی به آرامش آبی گله دارم... من متولد خواهم شد با شوری تازه و حسی روشن و یکباره دیگر نام خدا و همیشه یاد خدا و یک سلام سفید با عطر مهربانی و محبت و شروعی با دوستان همیشه همراه من |
chera???? 26 آبان 86 - 19:31 |
خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم
نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم بعد به خودمون می گیم: وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده بعد کم کم به هم دلبسته می شیم دیگه تنهایی ممکن نیست این حرفی که هر روز توی آینه به خودمون می زنیم وای چقدر خوشبختم نمی فهمیم که روزهاو شبامون چطوری داره می گذره کلی آدم توی دنیا پیدا می شه و بهمون حسادت می کنه ما هم کلی پز می دیم آخ که چقدر احساس غرور می کنیم دیگه زیاد به آدمهای اطرافمون توجهی نمی کنیم بعد واسه همدیگه هر کاری می کنیم برای اینکه نشون بدیم عاشقیم به هر دری می زنیم اوضاع بر وفق مراد نمی فهمم، یعنی هر چی فکر می کنم که چرا آدمها می تونن این همه عوض بشن نمی فهمم من عوض می شم تو عوض می شی خواسته هامون تغییر می کنه دیگه احساس می کنیم به درد هم نمی خوریم اولش سر هر چیزی جر و بحث می کنیم بعدی اوضاع رو به هم می زنیم و چند روز قهر می کنیم یواش یواش قهرامون طولانی می شه و هیچ کس ناز هیچ کسی رو نمی کشه وای چقدر دلتنگی درد داره دلمون برای هم تنگ می شه اما به روی خودمون نمی آریم فکر می کنیم اگه حرف بزنیم نصف دنیا کم می شه واسه هم تب می کنیم اما به هم دروغ می گیم که سرما خوردیم بی قراری می کنیم ، بهونه می گیریم اما فکر می کنیم اولشه ، بعد به خودمون می گیم : نگران نباش همه چیز درست می شه بعد دیگه از دست خودمون هم خسته می شیم و به خودمون می گیم: بس کن لعنتی، چی از جونم میخوای تصمیم می گیریم از هم جدا بشیم مهم نیست چقدر خاطره داشتیم مهم نیست که یه روزی عاشق هم بودیم مهم نیست واسه هم نفس بودیم دیگه هیچ چیزی از با هم بودنمون مهم نیست آره مهم نیست کی تصمیم می گیره که جدا بشه تو باید بسوزی و بسازی چون خودت خواستی چون جرمت عاشقی و صادقی چون گناهت متعهد بودن به عهدته بعد مجرم می شی سزای جرمت هم اینه که فراموش کنی همه می گن ول کن بابا اون نبود خوب یکی دیگه اما هیچ کسی توی دله کسی دیگه ای نیست اینا همه جزوه هایی که به دیگری می دیم و گر نه در مورد خودمون که باشه تجدید می یاریم بعد برای اینکه به هم نشون بدیم که دیگه مهم نیست وما به شرایطمون عادت کردیم اگه بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم یا حرف زدیم سرد سرد می شیم انگار که هیچ وقت همدیگه رو نمی شناختیم اما مگه ممکنه .... بعد شروع می کنیم به گم و گور کردن خاطراتمون اما به قول پناهی: همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه دلت می گیره و مدام بغض می کنی و اشک می ریزی بی تاب می شی، کم می یاری موقع با هم بودن یادت نمی یومد که کی روز می شه، کی شب می شه اما وقتی جدا می شی، حساب دقیقه های جداییتون رو هم داری هر روز می شماری 1، 2، 3، ..... بعد باورت نمی شه که چند ماه شده، انگار همین دیروز بود بعد واسه بقیه می شی مادربزرگ همه رو نصیحت می کنی که صادق نباشن رو راست نباشن، همه چیزشون رو به پای کس دیگه ای نزارن از تنهایی و کوله بار غصه ای که هیچ کس درک نمی کنه ناخودآگاه می ری سراغ یکی دیگه اما اینار با زره و شمشیر مبادا که توی این جنگ زخمی بشی ، می خوای هر جور باشه برنده باشی آخه یکی نیست بگه بچه جون مگه می خوای بری بجنگی و آدم بکشی اما طفلکی تقصیری نداره، هر کاری می کنه که دیگه اینار زخمش نزنن اما مگه ممکنه... می یای زرنگ بازی دربیاری و برنده باشی اما نمی شه اون یکی هم مثل تو شاید یه تجربه تلخ داشته اونم انگار که اومده بجنگه و برنده بشه حالا می مونی بین والا بلا بعد برای اینکه از راه دیگه ای بری مثل موش می شی می ری سراغ یه راه میون بر میخوای از پشت حمله کنی مهربون می شی دائم بهش زنگ می زنی، براش هدیه می خری الکی بهش حرفای عاشقانه می زنی می دونی چرا اینکار رو می کنی؟ برای اینکه بهت وابسته بشه و تو دخلش رو بیاری، آره این بهترین راه ممکنه بعد یهو چشمات رو باز می کنی خوب نگاه می کنی و مات و مبهوت می مونی تو خودت افتادی توی راهی که به خودت زخم زدی اون ولت می کنه و می ره تو می مونی و یه دنیا وابستگی و غصه بعد دنیا پر می شه از آدمهای زخم خورده ای که هراسون دنبال کسی می گردن که بهشون زخم بزنن دیگه به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کنیم یا شایدم دیگه صداقت رو باور نداریم یا خودمون رو توی این آشفته بازار گم می کنیم خلاصه آخر سرش هم همه بدیا و دوریا و غصه هامون رو میندازیم گردن عشق بیچاره " همش تقصیر عشق " دنیا دنیای بدی شده یا نه ما آدمهای بدی شدیم نامهربونیامون واسه چی چرا هیچکسی با خودش و دنیای خودش رو راست نیست بیا یه کاری واسه همدیگه بکنیم بیا یه کاری واسه خودمون بکنیم آره این یکی بهتره هر کسی یه فکری به حال خودش کنه تا دنیامون بهتره بشه خوش رنگ تره و زنده تر بشه بعد یه روزی ببینیم که هیچ کس با کسی جنگ نداره دیگه کسی به خاطر کسی غصه نداره یعنی می شه؟ |
kheili sakhteee 24 آبان 86 - 01:08 |
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. |
ghalbe oryan 18 آبان 86 - 01:58 |
تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد به او بگو كه تو را بیش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم ا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم |
































