تبلیغات


__
~~~از تکرار این همه درد خسته ام ~~~
14 خرداد 87 - 19:09

33m1lr9.jpg

 

در مسلخ یک روز تنگ

نشسته ام

و دستانت را

در میان انگشتان پوسیده ام مرور می کنم .

آن سوی دلم

انگار کسی می گرید

و دستی نا آشنا

انگار

روزهای مانده از عشق را

روی دلم خط می زند !

چه کسی دریا را در چشمهای من کاشت ؟

تو می دانی ؟

و آئینه را از دلم ربود ؟

من از فاصله ی دستهایم تا تو خسته ام

از تکرار این همه روز ، بی تو

از تکرار این همه شب

این همه حرف

از تکرار این همه درد خسته ام .

دیگر هیچ حادثه ای را انتظار نمی کشم

جز حلول دوباره ی تو

بر صحنه ی زندگی ام .

شکل تازه ای از عشق در من می دود

 

2yl8z76.jpg

hit counters

 

 

 

<embed src=

...مسافرم...
31 اردیبهشت 87 - 09:46

2nbvb13.jpg

...من به اندازه تمام گناهانم پاکم...

...من فرزند بی خدای دیروزم...

...زاده حال بی مقدار امروز...

...انسان بی صدای فردا...

...مهرم به تمامی اگر باشد به نام تو...

...من سایه ی وهم و خرافه...

...جسم خاکیم به نام باد...

...ذهن بی سندم میان سنگ ها...

...سرگردان تو...

...ضربه های زمان بدرقه ی سکوت...

...لغزش دیوار از آن ریشه...

...رنگ دلت به یاد جاده...

...بر جای خالی من بتاب...

...در ظرف خالی من بریز...

...سر بر آسمان دلم بگذار...

...لمس کن حریر تنهاییم را...

...بی صدا میان حرکت مردگان...

...گردش ستارگان را سیر کن...

...سرگردانی چون من در آسمان نگاهت...

...مسافرم...

...بی تو می روم...

...بی توشه می روم...

...بی ندا می روم...

...بی خدا می روم...

...پشت پای من آبی نریز...

...سفرم بی بازگشت می ماند...

...نرخ نگاهم ارزان خواهد شد...

...جنس صدایم نامرغوب...

...دلم را در میان دستانت یادگار می گذارم...

...لمس کن گاه گاهی رنگ سیاهش را...

...گرد و خاک بگیر از ذره های بی مقدارش...

...خسته ات کرد به لطف دلت قربانی کن...

...نگاهم را بر سر طاقچه می گذارم بماند...

...چراغ نگاهت کم سو شد...

...تا آخرین ذره برای روشنایی نگاهت می سوزد...

...حرم دستانم لای سجاده برای نیت نمازت عطر یاس می آورد...

...

...مسافرم...

...بی تو می روم...

30igsk8.jpg

BARAYE ANAN KE AMIGHAN MINEGARAND!!!!!
19 اسفند 86 - 17:40

چشمانم چه گناهی كرده اند كه باید این همه اشك بریزند …
دستهایم چه گناهی كرده اند كه باید این همه از سردی نا توان باشند…
پاهایم چرا باید این همه خسته و نا توان باشند…
چهره ام چرا باید این همه پریشان و غم زده باشد…
قلبم چرا باید شكسته و پر از شور و التهاب باشد…
دلم چه گناهی كرده است كه باید در قفس دلی دیگر اسیر باشد…
احساسات پاك من چه گناهی كرده اند كه باید اینك دروغین و پر از ریا باشند…
زندگی ام چرا باید این همه پر از اضطراب و ترس و نا امیدی باشد….
من چرا باید در این راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگیرم و راهی برای بازگشت
نداشته باشم…
گناه من چه بوده است ای خدا؟… چرا باید تاوان این همه سختی و غم و غصه را
بدهم؟…

آری گناه من عاشق شدن است …

چشمانم نگاه به چشمی دیگر انداختند و عاشق شدند و دائم برای عشق اشك ریختند ، دستهایم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه های عاشقی سرد شدند ، پاهایم به سوی دیار عشق در حركت بودند و به خاطر این راه
دشوار عاشقی خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را دید و عاشق شد و پریشان از عشق سفر كرده و غم زده از عشق پر درد !
قلبم شكسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پریشان بود ، دلم در قفس عاشقی اسیر شد چون عاشق شد …
احساست من بی هوده برای عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغین از آب در آمد … زندگی ام نابود شد ، زندگی ام پر از درد شد ، چون زندگی ام رنگ عشق را دید و عاشق تر شد …
آری ، تمام این دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهی بود كه در یك نگاه و در یك لحظه چشمانم مرتكب شدند … پشیمانم از اینكه دستهایم را به سوی خداوند بردم و از او خواستم كه عشقی مقدس را به من هدیه كند…
پشیمانم از اینكه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند !
پشیمانم از اینكه دلم را به دلی هدیه دادم كه دلم در آن دل اسیر شد …
پشیمانم از اینكه دستهای گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهایم سرد و ناتوان شد…
پشیمانم از اینكه تمام زندگی و امیدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و كلیدش را به دست روزگار سپردم …
خدایا این گناه مرا ببخش ، مرا از این عذاب عاشقی نجات بده ، و مرا به همان دوران تنهایی بازگردان …
میخواهم همان انسان تنها وغریبه باشم ، میخواهم همان انسانی باشم كه برای خود رویاها و آرزوهایی داشت ، میخواهم همان انسان تنها و بی كس باشم…
می خواهم همان قلبی داشته باشم كه پاك و بی ریا و ساده باشد …خدایا مقصر تویی من از تو و چشمانم شاكی هستم ! ، اینك كه مرا در این زندان
عاشقی اسیر كرده ای ،و راهی برای بازگشت به گذشته برایم نگذاشته ای ، و مرا عاشق كردی و در قلب معشوقم طلسم كرده ای لااقل بیا و با ما باش ، بیا و این زندگی را برایم عذاب نكن ، بیا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوی دنیای خوشبختی ها روانه كن ، بیا و ما را مثل دو كبوتر عاشق در این آسمان آبی ات رها كن … خدایا تو كه مهربانی تو كه بخشنده ای پس مهربانی و بخشندگی ات را به ما نشان بده ، خدایا تو مرا در این سیلاب عشق رها كرده ای پس بیا و به من كمك كن كه در این سیلاب عشق فرو نروم . به پاهایم قدرت بده تا از این سیلاب به راحتی عبور كند ، به دستهایم قدرت بده تا محكم و با قدرت دستان یارم را بگیرم تا آن را به سلامت و موفقیت از این سیلاب عبور دهم …
خدایا به من اراده بده كه عشق را رها نكنم و با توكل به تو به هر آنچه كه میخواهم برسم…
خدایا اینك كه تو مرا در این سیلاب عاشقی رها كرده ای به قلبم نیروی عشق و دوست داشتن عطا كن تا با احساس پاك و بی ریا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگی كنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم …
خدایا تو را به آن عظمت و بزرگی ات قسم میدهم كه به ما كمك كنی ، تو كه ما را در این سیلاب عاشقی رها كرده ای لااقل هوای ما را داشته باشی…
خدایا اگر نمیخوای كمك كنی ، اگر میخواهی ما را به حال خود رها كنی ، مرا از این سیلاب و این زندان عاشقی نجات بده تا بیشتر از این عذاب این زندان پوچ نشوم … مرا
از عشق جدا كن و مرا همان انسان غریبه و تنها و بی ریا كن …!!!!
خدایا مقصر تویی و چشمانم ، اینك كه خودت مرا در این دنیای عاشقی رها كرده ای پس تا آخر راه با من باش!
خدایا من از تو شكایت دارم كه این چشمان ساده را به من دادی! ، اینك كه نمیتوانم از تو كه اختیار تمام دنیا در دستانت میباشد ، به تو كه ما را آفریده ای ، به تو كه تنها امید مایی ، به تو كه كبیر و مهربانی به كسی شكایت كنم ،پس تنها راه این است كه در
خاكت سجده كنم ، و التماس كنم تو را كه به ما كمك كنی ، من شاكی ام از این دنیای عاشقی واز چشمانم ، شكایتم را به چه كسی بگویم ؟ پس مجبورم كه در مقابل تو كه قاضی دنیایی از چشمانم شكایت كنم !!!
خدایا ، یــــا به من كمك كن تا به تنها آرزویم كه رسیدن به عشقم میباشد برسم و یا اینكه مرا از عشق جدا كن و چشمانم را برای همیشه از من بگیر تا عاشق كسی دیگر نشود!
من اعتراف می كنم كه چشمانم گناهكارند !
آهای چشم گریان من تو نیز اعتراف كن كه گناهكاری!

 

مجرم آزاده منم                             تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی                          حكم سحرگاه تویی

تو مثل یه اتفاقی
16 دی 86 - 11:24

6xhvf6c.jpg879kkdd.jpg85aa5mr.jpg

برف می بارد ، برف می بارد

همه جا برف می بارد

و تو در مقابل من راه میروی

یک دام ، ناگهان بسته میشود

و پاهایت را میبلعد

و من ، تنها ، هیچ چاره ای ندارم

 

میدانم که زمستانی طولانی است

و میترسم که تو را دیگر پیدا نکنم

در آن چشم انداز که خیلی تغییر کرده است

 

برف برف برف

برف همه جا را پوشانده است

برای اینکه مانع من شود

تا جای پای تو را بیابم

 

مدام و بی وقفه

مدام فریاد میزنم

و مدت طولانی

بیهوده ، تو را می جویم

 

و ناگهان دام را میابم در مقابلم

و جای چهار کفش بر روی برف

تو برای همیشه ، رفته ای با دیگری

و این درد را در من ابدی کردی

 

برف می بارد ، برف می بارد

همه جا برف می بارد

و زمان بسیار خوبیست

برای داشتن غم و درد و اندوه در دل.

6kee61s.jpg71xougw.jpg

چشماتو ببند عزیزم ، دنیای ما دیدنی نیست

سیب رویائی عاشق خیلی کاله ،

چیدنی نیست

چشماتو ببند عزیزم ، دل آسمون کبوده

دیدت این همه زشتی واسه چشمای تو زوده

تو چشمات نجیب و پاک ، تو مسافر بهشتی

با چشمهای بسته شاید رد بشی از دنیای زشتی .

گوشاتو بگیر عزیزم ، گریه هام شنیدنی نیست ،

دیگه معرفت تو قلب داداشای نا تنی نیست .

گوشاتو بگیر عزیزم این صدا ، صدای جنگه

صدای جیغ یه بچه ، صدای تیرو تفنگ

گوش نکن صدای جنگو . بو نکن عطر جنونو

چشاتو ببند عزیزم تا نبینی رنگ خونو

وعده من با تو باشه دیدن یه جای بهتر .

سر ایستگاه ترانه ، اون ور گریه آخر ..............85vdyjs.jpg

رفتیُ خاطره های تو، نشسته تو خیالم

بی تو من اسیر دست، آرزوهای محالم

یاد من نبودی اما، من به یاد تو شكستم

غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم

 

هم ترانه ، یاد من باش
بی بهانه یاد من باش
وقت بیداریِ مهتاب،
عاشقانه یاد من باش،

 

اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد
میشه تو آتیش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
اگه دوری، اگه نیستی، نفس فریاد من باش
تا ابد، تا تهِ دنیا، تا همیشه یاد من باش



هم ترانه ، یاد من باش
بی بهانه یاد من باش
وقت بیداریِ مهتاب،
عاشقانه یاد من باش6sqr9es.jpg81h3kp4.jpg8b40mlj.jpg82scqw5.gif

تو مثل یه اتفاقی که میخواد یه روز بیفته
مثل اون شعری تری که هیچ کسی هنوز نگفته
مثل قاب عکس سردی که نشسته روی دیوار
مثل اشکایی که آروم میچکن رو سیم گیتار
رو سیمه گیتار
دست تو حسیه مثل چیدن سیبای قرمز
مثل سینه ریزی که روش مینویسم:
بی تو هرگز... بی تو هرگز... بی تو هرگز

تو مثه یه اتّفاقی که می خواد یه روز بیفته
مثه اون شعر تلخی که هیچ کسی هنوز نگفته
مثه قاب عکس سردی که نشسته روی دیوار
مثه اشکایی که آروم می چکن رو سیم گیتار
بی تو هرگز بی تو هرگز بی تو هرگز

دست تو حسّیه مثل چیدن سیبای قرمز
مثه سینه ریزی که روش می نویسم بی تو هرگز
مثه داغ یه کویری بعد یک دعای بارون
مثه نقش فال قهوه توی کوچه های تهرون


 


KHODAYISH KACHAL BE IN KHOSHGELI DIDIDDD???
13 دی 86 - 23:30

8af1hmx.jpg87m0s46.jpg6ss9yxd.jpg6lalpiq.jpg


Massari
Real Love

Chorus
Girl)Girl, im going out of my mind(mind)
and even though i dont really know you(you)
and plus im feeling im running out of time
im waiting for the moment i can show you(show you)
and baby girl i want u to know, im watching you go ,im watching you pass me by

its real love that that you dont know about...

Baby i was there all alone.. when you'd be doing things i would watch you
i'd picture you and me all alone .. im wishing you was someone i can talk to
i gotta get you out of my head but baby girl i gotta see you once again(again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that that you dont know about...

Every now and now i go to sleep, i couldn't stop dreaming about you
your love is got me feeling kinda weak.. i really cant see me without you
and now u're running around in my head im never gonna let you slip away again(again)

its real love that that you dont know about...

Every now and then when i watch you... i wish that i could tell you that i want you
if i can have the chance to talk with to you.. if i get up the chance to walk with you
then i would stop holding it in ..and never have to go through this again (again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that that you dont know about...

Today when i saw you alone... i knew had to come up and approach you
coz girl i really gotta let you know ...all about the things you made me go through
and now she looking at me in the eye and now you get me open and now you dreaming
again(again)

its real love that that you dont know about...

Every now and then when i watch you... i wish that i could tell you that i want you
if i can have the chance to talk to with you.. if i get up the chance to walk with you
then i would stop holding it in and never have to go through this again (again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that you dont know about..


You're the one that i wanna know thatti can take it from me nononoo
even thought i dont really know you.. i gotta lotta love i wanna show you
and youd be right there infront of me.. i see you passing infront of me nonono
girl i need ur love ...baby i need ur love

6z7uw5j.jpg6k4os2v.jpg6jox6j4.jpg6pf1udh.jpg

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
12 دی 86 - 11:32

8aog7c6.jpg

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش



زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت



در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم



در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است



در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد



آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟



ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود



در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد
باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه
آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد .
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟



من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد



سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم



میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد



چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود
، و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم
.انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به ان زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر میبرد



آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم"


انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
،صبور
،سنگین
.سرگردان


در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش ان هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام

آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟



زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد



من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم



چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب
مینشست
و آن ستاره ها مقوایی
. به گرد لایتناهی میچرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست


سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد



این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه توحید میرود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند
آغز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست



پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی



...و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند


جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
واین صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ،باید ، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....


من از کجا میآیم؟


به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
."


سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند



ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

6nt18a9.jpg

لبخند تلخ
18 آذر 86 - 21:28

و اینک لبخند می زنم

به عبور لحظه های شیرین

و نگاه می کنم به آسمان آبی

و جان می گیرم با حضور تو

مرا همراه باش

بدان که دل شکسته ام

بذار که باز باران ببارد

تا حس بودنم در اوج

بوی نم پر از مهربانی شود

این یک حس مبهم است

مرا دریاب که پر از روح خسته ام

همین یک لحظه کافیست

تا شکسته شود تن ترک خورده ام

من از لحظه های تکراری

و به اوج نرسیدن ثانیه های زندگی

به آرامش آبی گله دارم...

من متولد خواهم شد

با شوری تازه و حسی روشن

و یکباره دیگر نام خدا

و همیشه یاد خدا

و یک سلام سفید

با عطر مهربانی و محبت

و شروعی با دوستان همیشه همراه من8f3phxv.jpg

chera????
26 آبان 86 - 19:31
 
خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم
نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم
به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم
بعد به خودمون می گیم:
وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده
بعد کم کم به هم دلبسته می شیم
دیگه تنهایی ممکن نیست
این حرفی که هر روز توی آینه به خودمون می زنیم
وای چقدر خوشبختم
نمی فهمیم که روزهاو شبامون چطوری داره می گذره
کلی آدم توی دنیا پیدا می شه و بهمون حسادت می کنه
ما هم کلی پز می دیم
آخ که چقدر احساس غرور می کنیم
دیگه زیاد به آدمهای اطرافمون توجهی نمی کنیم
بعد واسه همدیگه هر کاری می کنیم
برای اینکه نشون بدیم عاشقیم به هر دری می زنیم
اوضاع بر وفق مراد
نمی فهمم، یعنی هر چی فکر می کنم که چرا آدمها می تونن این همه عوض بشن نمی فهمم
من عوض می شم
تو عوض می شی
خواسته هامون تغییر می کنه
دیگه احساس می کنیم به درد هم نمی خوریم
اولش سر هر چیزی جر و بحث می کنیم
بعدی اوضاع رو به هم می زنیم و چند روز قهر می کنیم
یواش یواش قهرامون طولانی می شه و هیچ کس ناز هیچ کسی رو نمی کشه
وای چقدر دلتنگی درد داره
دلمون برای هم تنگ می شه اما به روی خودمون نمی آریم
فکر می کنیم اگه حرف بزنیم نصف دنیا کم می شه
واسه هم تب می کنیم اما به هم دروغ می گیم که سرما خوردیم
بی قراری می کنیم ، بهونه می گیریم
اما فکر می کنیم اولشه ، بعد به خودمون می گیم :
نگران نباش همه چیز درست می شه
بعد دیگه از دست خودمون هم خسته می شیم و به خودمون می گیم:
بس کن لعنتی، چی از جونم میخوای
تصمیم می گیریم از هم جدا بشیم
مهم نیست چقدر خاطره داشتیم
مهم نیست که یه روزی عاشق هم بودیم
مهم نیست واسه هم نفس بودیم
دیگه هیچ چیزی از با هم بودنمون مهم نیست
آره مهم نیست کی تصمیم می گیره که جدا بشه
تو باید بسوزی و بسازی
چون خودت خواستی
چون جرمت عاشقی و صادقی
چون گناهت متعهد بودن به عهدته
بعد مجرم می شی
سزای جرمت هم اینه که فراموش کنی
همه می گن ول کن بابا
اون نبود خوب یکی دیگه
اما هیچ کسی توی دله کسی دیگه ای نیست
اینا همه جزوه هایی که به دیگری می دیم
و گر نه در مورد خودمون که باشه تجدید می یاریم
بعد برای اینکه به هم نشون بدیم که دیگه مهم نیست وما به شرایطمون عادت کردیم
اگه بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم یا حرف زدیم
سرد سرد می شیم
انگار که هیچ وقت همدیگه رو نمی شناختیم
اما مگه ممکنه ....
بعد شروع می کنیم به گم و گور کردن خاطراتمون
اما به قول پناهی:
همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه
دلت می گیره و مدام بغض می کنی و اشک می ریزی
بی تاب می شی، کم می یاری
موقع با هم بودن یادت نمی یومد که کی روز می شه، کی شب می شه
اما وقتی جدا می شی، حساب دقیقه های جداییتون رو هم داری
هر روز می شماری 1، 2، 3، .....
بعد باورت نمی شه که چند ماه شده، انگار همین دیروز بود
بعد واسه بقیه می شی مادربزرگ
همه رو نصیحت می کنی که صادق نباشن
رو راست نباشن، همه چیزشون رو به پای کس دیگه ای نزارن
از تنهایی و کوله بار غصه ای که هیچ کس درک نمی کنه
ناخودآگاه می ری سراغ یکی دیگه
اما اینار با زره و شمشیر
مبادا که توی این جنگ زخمی بشی ، می خوای هر جور باشه برنده باشی
آخه یکی نیست بگه بچه جون مگه می خوای بری بجنگی و آدم بکشی
اما طفلکی تقصیری نداره، هر کاری می کنه که دیگه اینار زخمش نزنن
اما مگه ممکنه...
می یای زرنگ بازی دربیاری و برنده باشی اما نمی شه
اون یکی هم مثل تو شاید یه تجربه تلخ داشته
اونم انگار که اومده بجنگه و برنده بشه
حالا می مونی بین والا بلا
بعد برای اینکه از راه دیگه ای بری مثل موش می شی
می ری سراغ یه راه میون بر
میخوای از پشت حمله کنی
مهربون می شی
دائم بهش زنگ می زنی، براش هدیه می خری
الکی بهش حرفای عاشقانه می زنی
می دونی چرا اینکار رو می کنی؟
برای اینکه بهت وابسته بشه و تو دخلش رو بیاری، آره این بهترین راه ممکنه
بعد یهو چشمات رو باز می کنی
خوب نگاه می کنی و مات و مبهوت می مونی
تو خودت افتادی توی راهی که به خودت زخم زدی
اون ولت می کنه و می ره
تو می مونی و یه دنیا وابستگی و غصه
بعد دنیا پر می شه از آدمهای زخم خورده ای که هراسون دنبال کسی می گردن که بهشون زخم بزنن
دیگه به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کنیم
یا شایدم دیگه صداقت رو باور نداریم
یا خودمون رو توی این آشفته بازار گم می کنیم
خلاصه آخر سرش هم همه بدیا و دوریا و غصه هامون رو میندازیم گردن عشق بیچاره " همش تقصیر عشق "
دنیا دنیای بدی شده
یا نه ما آدمهای بدی شدیم
نامهربونیامون واسه چی
چرا هیچکسی با خودش و دنیای خودش رو راست نیست
بیا یه کاری واسه همدیگه بکنیم
بیا یه کاری واسه خودمون بکنیم
آره این یکی بهتره
هر کسی یه فکری به حال خودش کنه
تا دنیامون بهتره بشه
خوش رنگ تره و زنده تر بشه
بعد یه روزی ببینیم که هیچ کس با کسی جنگ نداره
دیگه کسی به خاطر کسی غصه نداره
یعنی می شه؟
kheili sakhteee
24 آبان 86 - 01:08
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
ghalbe oryan
18 آبان 86 - 01:58
تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد به او بگو كه تو را بیش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم ا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم
__