بیاییم توی این دوره ی کوتاهِ زندگی، خر نباشیم
م . روان شید

4 / 2 / 1388
یادش به خیر بچه که بودیم، معلمِ انشا هر دو هفته یک بار وقتی موضوع کم می آورد می گفت: بچه ها این هفته هم می خواهم ببینم نظرتون در مورد علم چیه، و باز روز از نو روزی از نو: "علم بهتر است یا ثروت ؟" ما هم هر دو هفته یک بار مثلِ یک گوساله ی حرف شنو می نوشتیم " البته واضح و مبرهن است که علم بهتراز ثروت است... " و این " البته " را چنان حق به جانب می نوشتیم که انگار هفت جدمان فیلسوف بوده و ما هم پس از سال ها تحقیق و تفحص و دود چراغ خوردن به این نتیجه ی فلسفی رسیده ایم ...
البته بعدها به این نتیجه ی واقعی رسیدیم که : علم ، بعد از ثروت بهتر است .
حالا این را گفتیم که یک چیز دیگر بگوییم .
در دورانِ سربازی، مسئولِ بهداری پادگان بودم، دوران جنگ بود و خیلی از داروهایی که نایاب بود توی بهداری من وجود داشت . طبق معمول هم دکتر دکتر بسته بودند به دُنبمان ...
یک آقایی بود که مسئولِ انجمن اسلامیِ پادگان بود و از آنجایی که بنده ( قبلا هم که گفته بودم ) پالانم از همان نخست کج بود و با اینجور انجمن ها سر و کاری نداشتم، مدام در جمعِ سرانِ پادگان می آمد و می گفت: حالِ دامپزشکِ ما چطوره؟ از آنجایی که بنده هم هیچوقت احساسِ دکتر بودن نداشتم، در نتیجه خب عکس العملی هم نشان نمی دادم...
گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه ایشان، مسئولِ انجمن اسلامی پادگان، یک شب که در جمعِ سرانِ پادگان بودیم، هراسان آمد و گفت: آقای دکتر ازتون کمک می خوام ... ( دقت بفرمایید ایشان فرمودند : آقای دکتر... و نگفتند آقای دامپزشک ) گفتم خب بفرمایید، آقا یک نسخه از جیب درآورد و گفت این داروها را لازم دارم، توی داروخانه های شهر موجود نیست، و پرسید شما این داروها را دارید؟ گفتم بله... همه تعجب کرده بودند که چقدر آرام و با احترام با همین آقایی که همیشه توهین آمیز برخورد می کرد حرف می زنم ...
خلاصه : بنده هم سینه ای صاف کردم و خیلی خیلی بلند پرسیدم : بیمار چه جونوریه ؟ پرسید بله؟ گفتم خب این داروها را به چه حیوانی می خواهی بدهی؟ یارو گفت : آقای امینی شوخی نمی کنم، باید این داروها را سریع به بیمارم برسانونم ... بنده هم با خونسردی گفتم : تا ندانم بیمار چه جانوری است نمی توانم دارویی بدهم، یعنی اصلا صلاح نیست داروی گاو را به خر داد یا داروی سگ را به گوسفند ، یا داروی بُز را به گربه ...
خلاصه : نتیجه می گیریم که چی؟ که : واضح و مبرهن است خر نباید و نمی تواند آدم باشد، یعنی آدم می تواند خر باشد، اما خر نمی تواند آدم باشد ... بیاییم توی این دوره ی کوتاهِ زندگی، خر نباشیم، همین .

و آدمی، اتفاقی است که می افتد ...
............................................................
و آدمی همچون گوسفندی قربانی است
نشسته بر سرِ کاسه ی آبی
خورده نخورده منتظر است
همچنان منتظر است
تا دستی و چاقویی از پشت
گلویش را رو به روی آفتاب
بدرد
تا آدمی دست و پا بزند
تا در خودش بغلتد و
لخته های خاطرات و نگفته هایش
لخته های آرزوهایش
با هم
بر خاک بیامیزد و تمام شود ...
و آدمی
آدمی عجیب همیشه منتظر چیزی است -
اتفاقی که می افتد بر خاک
و نمی داند
هیچوقت نمی داند :
کِی
کجا
و چگونه می افتد ...
.......................................
از مجموعه ی
" ولگردی در خودم "

غروبِ آزادی
.....................
آزادی
غروب
کلاغ ها ...
آن مرد
با منقلِ آتش می آید
روز را درو می کند
کنارِ جدولِ آزادی
جدول تمام می شود – اما
زن
همچنان مانده است
و بوی کباب
کبود می کند
عالم و آدم را .
آزادی
غروب
کلاغ ها ...
کش می آید غروب
تا کشاله ی ران
روحِ روانِ خوارج
سر می برد عبور آدم را در صف –
صف رفته تا " نمی دانم آن کجا "
اما
آزادی آنقدر جا دارد که
غوغا شود امشب .
آزادی
غروب
کلاغ ها ...
کلاغ ها صف کشیده اند
بال تا بال
زن رفته است – اما
آن مرد
با منقلِ آتش
مانده تا کباب کند
عالم و آدم را
تا سحر ...
......................
م . روان شید – خرداد 1377
از کتابِ : باران تمام این سال ها

آمدم
آمدم تا اینک به تمامی عشق باشم
تو و من تنها –
پس عریان شو
نیکنامیِ نگاهت را به من بنما
اکنون از سنگ و سنگلاخ آمده ام
رو عریان کن
رو عریان کن
می خواهم آوازت را
دهانِ آوازخوانت را
جانت را با جانم حس کنم محبوبه ی کامل !
محبوبِ من !
آمده ام
به پا و سر آمده ام
آغوشت را بگشا
اینک منم
اینک تویی
و بی ما جهان از هر تمنایی تهی است ...
................................................................................
م روان شید
از کتاب " غزل غزل های سلیمان "
انتشارات ویستار
از سرِ بی قراری، به او
م . روان شید
بامداد سه شنبه 15 / 2 / 88 تهران
بعضی وقت ها تنهایی بد جوری آدم را اذیت می کند، هم خنده دار می شود هم غم انگیز، می خواهی فرار کنی می بینی نمی شود، موسیقی گوش می کنی، کتاب می خوانی، آشپزی می کنی، بلند بلند شعر می خوانی، خاطره ها را زنده می کنی، گریه می کنی ... اما این تنهایی دست از سرت بر نمی دارد، مثلِ لحظه ی مردن می ماند، می گویند آدم در لحظه ی مرگ همه ی خاطره های پیدا و ناپیدایش می آید جلوی چشم اش، پیش از مرگ در کمتر از چند ثانیه همه چیز برایت دوره می شود... این تنهاییِ لعنتی هم کم از مرگ نیست.
نوشته های نیمه تمام، نگفته های ناتمام مانده، ندیده ها، آرزوهای ساده، دلگرفتگی های نیمه شبی، مرورِ همه ی آن چیزهایی که دلت خواست و دست و زبانت نگفت و به آن نرسید... نوازشی که خواستی و نشد، لبخندی که دلت خواست و ندیدی، یک شوخی، یک شیطنت، یک آغوش شاید...
قدم زدن با او زیرِ باران، یک شعر، صبحانه ای با عشق، چیزی که توی ذهن ات بود و هیچوقت نگفتی، حرفی که هیچوقت نتوانستی بگویی، یک آرزو، یک آرمان و آرزو، یکی که دلت خواست و نشد...
ای لعنت به این زندگی.
دارم چه می گویم؟ انگار همه ی این ها معنایش دلتنگی است، معنایش دلگرفتگی است . دلتنگی انگار یعنی همین، یعنی بلند بلند فکر کردن، یعنی مهم نیست که کی چه می گوید، مهم تویی و تنهایی هایی که دورت را احاطه کرده است، مهم خلوتِ خبیثِ توست وقتی که کسی نمی فهمد چه می گویی و چه در دل داری...
آشوب است، آشوب است این روزهای من، نباید و نمی توانم دلگرفتگی ها و دلتنگی هایم را بگویم ... چقدر تلخم من، بعضی وقت ها دلم می خواهد فرار کنم، فرار از چی؟ نمی دانم ... تنها فرار گاهی آدم را رها می کند انگار...
تنهایی انگار همین هذیان های گاه و بی گاه است
دلم عبور می خواهد، دلم رسیدن می خواهد، دلم زانو زدن می خواهد، دلم گریه می خواهد، بارانی بی قرارم امشب ...
های منم !
ابری که نه می بارد، نه رها می شود
ابری که دارد له می شود، نگاهش کن، در آسمان دارد له می شود .
من فقط بلند بلند فکر می کنم ، آنقدر بلند که همسایه ها هم صدایم را می شنوند...
از سرِ بی قراری، به او
م . روان شید
بامداد سه شنبه 15 / 2 / 88 تهران
بعضی وقت ها تنهایی بد جوری آدم را اذیت می کند، هم خنده دار می شود هم غم انگیز، می خواهی فرار کنی می بینی نمی شود، موسیقی گوش می کنی، کتاب می خوانی، آشپزی می کنی، بلند بلند شعر می خوانی، خاطره ها را زنده می کنی، گریه می کنی ... اما این تنهایی دست از سرت بر نمی دارد، مثلِ لحظه ی مردن می ماند، می گویند آدم در لحظه ی مرگ همه ی خاطره های پیدا و ناپیدایش می آید جلوی چشم اش، پیش از مرگ در کمتر از چند ثانیه همه چیز برایت دوره می شود... این تنهاییِ لعنتی هم کم از مرگ نیست.
نوشته های نیمه تمام، نگفته های ناتمام مانده، ندیده ها، آرزوهای ساده، دلگرفتگی های نیمه شبی، مرورِ همه ی آن چیزهایی که دلت خواست و دست و زبانت نگفت و به آن نرسید... نوازشی که خواستی و نشد، لبخندی که دلت خواست و ندیدی، یک شوخی، یک شیطنت، یک آغوش شاید...
قدم زدن با او زیرِ باران، یک شعر، صبحانه ای با عشق، چیزی که توی ذهن ات بود و هیچوقت نگفتی، حرفی که هیچوقت نتوانستی بگویی، یک آرزو، یک آرمان و آرزو، یکی که دلت خواست و نشد...
ای لعنت به این زندگی.
دارم چه می گویم؟ انگار همه ی این ها معنایش دلتنگی است، معنایش دلگرفتگی است . دلتنگی انگار یعنی همین، یعنی بلند بلند فکر کردن، یعنی مهم نیست که کی چه می گوید، مهم تویی و تنهایی هایی که دورت را احاطه کرده است، مهم خلوتِ خبیثِ توست وقتی که کسی نمی فهمد چه می گویی و چه در دل داری...
آشوب است، آشوب است این روزهای من، نباید و نمی توانم دلگرفتگی ها و دلتنگی هایم را بگویم ... چقدر تلخم من، بعضی وقت ها دلم می خواهد فرار کنم، فرار از چی؟ نمی دانم ... تنها فرار گاهی آدم را رها می کند انگار...
تنهایی انگار همین هذیان های گاه و بی گاه است
دلم عبور می خواهد، دلم رسیدن می خواهد، دلم زانو زدن می خواهد، دلم گریه می خواهد، بارانی بی قرارم امشب ...
های منم !
ابری که نه می بارد، نه رها می شود
ابری که دارد له می شود، نگاهش کن، در آسمان دارد له می شود .
من فقط بلند بلند فکر می کنم ، آنقدر بلند که همسایه ها هم صدایم را می شنوند...

وقتی صدای هواپیما می آید، مثلا نیمه های شب، یا دم دمای صبح ... حس می کنم ... نه، فکر می کنم: او دارد می رود.
عجیب است، همیشه در تاریک روشنای بامداد، صدای هواپیمایی که از بالای سرم رد می شود، همین حس را در من تقویت می کند: او رفت ...
و عجیب تر است اینکه: هر روز صبح، در تارک روشنای صبح، صدای هواپیما باز هم همین حس را در من تقویت و تکرار می کند، انگار او هر روز می رود، هر روز یادآور می شود که : من رفتم، هر روز تکرار می کند که : من رفتم ...
نمی دانم چرا صدای هواپیما، همیشه رفتن را برایم تداعی می کند، چرا هیچوقت حس نمی کنم دارد می آید، کسی دارد می آید .(3 بامداد 27 / مهر/ 1390 )

آهو (4)
....................
به زیباییم غبطه می خورد
خورشید
آندم که ناب
به رقص می آیی و نرم
به نام می خوانی ام ...
چه زیباست دل
وقتی که مستِ مست
دریده می شود .
آهو !
بی تو تن به خشخاش می سپارم و
بریده بریده می میرم .
.......................................
م روان شید - اهواز 16 / خرداد / 1366
از دفترِ " آهو در فراز و فرود "

امروز اتفاقِ جالبی افتاد . دوستِ شاعری شعری از خودم را نشانم داد که سال 1372 در کتابی به نامِ " کاشفانِ فروتنِ شعر " چاپ شده بود، شعر مربوط به سال های حدود 65 تا 67 باید باشد .
این شعر را خودم نداشتم دیگر .
از پیدا کردنش چقدر ذوقمرگ شدم امروز ...
.....................................
مرثیه
م . روان شید
.................................
دل
در کمینِ کوچه می بندم
شکلِ کودکی هام
که رنگِ حناییِ مویم را
با خود برد .
با فشرده ی بغض در مشت
ردِ خیال و خوابِ پیشین را
که می داند ؟
لانه ها که نباشند
کوچه ها شکلِ دیگری دارند .
کلام از مشت و
بغضِ بسته ی من نیست
نشانِ " من "
از ویرانه ها می جویم ...
فشرده ی رویا
در مشت
دل
در کمینِ گریه می بندم ...

بخش از غزل غزل های سلیمان(از سرودِ هفتم)
م.روان شید
........................................
بانو قسم به خدات ! زیبایی تو !
زیبایی تو
غایتی به غایتِ عشق !
و جهان پیشِ پای توست
که ناتوان و درمانده از رفتار می ماند و
فرود می آید ...
دوباره می گویم
بشنوید یاران و دخترکانِ کنجکاو !
من از آنِ اویم
و تنها اوست که بر جانِ من اشتیاق دارد –
می خواهدم
در آغوشم می کشد
نرم و نازک، چون ابر در ملکوت .
بانو !
بکرِ بی بدیلِ خلقت !
برویم
برویم جایی دور
یر بگذاریم و بر تاکستانِ جانمان آرام گیریم
مست،
زلال و بهشتی ...
بگذار میانِ باغِ جهان از شراب و سرخیِ انار
نوشانوش باشیم و تنها –
تنها تو و من برای زمینِ خدا کفایتِ مطلقیم .