masih 21 مهر 85 - 16:07 |
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان |
جبران 19 مهر 85 - 16:09 |
هر وفت به یا خدا آدم میوفته دلش میگیره میخواد شعر بخونه باد جبران میوفته و میگه خداوندا من در كلبهی فقیرانهی خود چیزی را دارم كه تو در عرش كبریائی خود نداری من چون توئی دارم و تو چون خود نداری... در نگاه كسانی كه پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری كوچكتر خواهی شد....!!!!!! خدایا,دوست دارم نه بهشت باشد و نه دوزخ ونه هیچ جاده ای که بین من تو فاصله بیندازد.دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه خورشید و هر شب در سایه- روشن ماه بیبینم.دوست دارم نیمه شبها با من به کوچه های اندوه بیایی و ببینی که چگونه کنار گلهای شمعدانی و با بونه ها نی مینوازم. خدایا,دروازه های اسمان را به من نشان بده و بگذار دست هایم در منظومه ی شمسی جریان پیدا کنند. فانوسهای مهربانی ات را بر سر راه من بر افروز تا در بیشه های زشت و مه الود گناه گم نشوم. خدایا,مرا در گرد و غبار رویاها یم تنها رها مکن و پرنده ها وابرها را از من مگیر! وهنگامی که سوسن های بی قرار در دود و باران اواز می خوانند,مرا به خا نه ات ببر! خدایا,دوست دارم در زیباترین اسمان تو زندگی کنم و دوشنبه ها با رودخانه و رازیانه ها به گردش بروم. سوگند به دریا و به هر موجی که هر دم به سویت بال می گشاید ,شبها گاهی در در جستجوی تو پوست اشیا را لمس کنم وحتی از سنگها سراغت را میگیرم. ای اولین نامی که شنیده ام و ای اخرین عطری که خواهم بویید! دلم می خواهد زیر پلکهای تو نفس بکشم و برای افرینه های تو شعر گویم. به احترام زخمهایت سکوت کن ... سکوت زیباترین اعتراض است ...معجزه می کند. من و تو همون قدر وقت داریم که آدمای بزرگ داشتن پس هیچ وقت نگو وقت ندارم زندکی برگ بودن در میان باد نیست زندکی امتحان ریشه هاست سعی كنیم كارهایی رو كه دوست داریم انجام بدیم و گرنه مجبوریم كاری رو كه انجام میدیم دوست داشته باشیم شاید کسی را که با او خندیده ای از یاد ببری ولی کسی را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد
یه چیز دیگه هم بگم یه روز یه فرشته از خدا میپرسه ای خدا تو که این همه آدم رو دوست داری چرا غم را آفریدی میگه غم را برای خودم آفریدم چون این بنده دوست داشتنی من تا وقتی که غمگین نباشه یادی از من نمیکنه |
سهراب 19 مهر 85 - 16:05 |
با سهراب چطورید حال میکنید تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن چرا گریه نمیکتن چون برای گریه کردن یک عمر بعد از رفتن تو وقت دارم ولی برای تماشا همین یک لحظه باقی است من اناری می كنم دانه به دل می گویم كاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود به تو می رسم تنها می شوم به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا كه ترك بردارد چینی نازك تنهایی من به تماشا سوگند من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم |
فرخی 19 مهر 85 - 16:04 |
یکمی هم از فرخی میخواد بگه این دل من با اجازتون ای رفیقان گرهی سخت به کار افتاده آنچه را با کارگر سرمایه داری می کند گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است هرگز دل ما ز خصم در بیم نشد
|
مردم 19 مهر 85 - 14:57 |
در عجبم از مرام این مردمان پست این طایفه زنده کش مرده پرست |
مسیح 19 مهر 85 - 14:51 |
دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داری؟گفت نوچ؟گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هیچی نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم میمرم
گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
فرقی نمیکند آن فصل -فصلی که میتوان متولد شد- حتما بهار باید باشد و نام تازه ما،حتما دیوانه وار باید باشد * فرقی نمیکند امروز هم ما هر چه بوده ایم،همانیم ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم ما همزاد عاشقان جهانیم
دوست داری بگم میخوام هر روز صبح با صدات بیدار بشم؛ بعد بفهمی با ساعت بودم؟! دوست داری بگم چرا رفتی؟ بعد بفهمی با برق بودم. دوست داری بگم هر جا باشی پیدات میکنم بعد بفهمی با دسته کلیدم بودم؟! دوست داری بگم دوستت دارم بعد فکر کنی با... نه! ایندفعه با خودت بودم
بوسه زیباست نه برای هوس پرنده زیباست نه برای قفس دوست داشتن زیباست نه برای لمس كردن برای حس كردن با تمام وجود كاش می شد گریه را تهدید كرد مدت لبخند را تمدید كرد كاش می شد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیك كرد
یه روز یه دختر کوری بود که یه دوست پسر داشت که اونو خیلی دوست داشت یه روز گفت به پسره اگر من بینا بودم تا آخر عمر باهات میموندم یه روز یکی پیدا شد چشماشو به اون دختر داد دختر وقتی بینا شد دید دست پسرش کوره گفت من دوست پسر کور نمیخوام داشت از پیش پسر میرفت که پسر لبخند تلخی زد و گفت مواظب چشمهای من باش |
دنیا 15 مهر 85 - 16:16 |
ای همسفران باری اگر هست ببندید این ملک اقامتگاه ما رهگزران نیست به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی که در شهر ددان میراثی از انسان نمی بینی زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکس نغمه خود خواند و از صحنه رود خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد یه روز دل نشست با خودش فکر کرد گفت میرم سنگ میشم رفت سنگ شد ولی عاشق سنگها شد
|








