- 1
- 2
باور 12 شهریور 84 - 08:12 |
باورش کردم و ندانستم تمام حرفهایش فریب است خنده هایش دروغ و بی احساس گریه هایش هم کمی عجیب است ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند ساحر است می خواهد سحر سامانم کند ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی برای اغفال من می آید از در دلبستگی باورش کردم و حرفهایش را شنیدم دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم زبان بازیش که تمام شد دل ساده ام که رام شد دیگر دوست داشتنی در کار نبود دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود راست و دروغ به عشق من قسم خورد چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را فریبی بیش نبود او که دم از محبوبیت میزد در شهر خود غریبی بیش نبود او از عشق بی نصیب بود او کارش فریب بود او بازی می خواست، بازیچه زیاد داشت یکی یکی می شکست و کنار می گذاشت او همیشه فکر دلبری بود چشمهای شیطان همه جا دنبال پری بود او به وفا و صداقت کرده بود پشت او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت. |
ساكی كوچولو 17 مرداد 84 - 10:12 |
مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند |
انار 7 مرداد 84 - 11:30 |
هرگز چیزی از شوهرش نخواسته بود، نه كه دلش نخواسته باشد، اما همیشه ترجیح داده بود فاطمه شرمنده دلش باشد تا علی شرمنده فاطمه. این فقط سفارش پدرش نبود، خودش می ترسید شرمندگی همسرش را ببیند. اینگونه بود كه علی با دیدنش همهی غم ها را از یاد می برد . اما این بار با همیشه فرق داشت. فاطمه به شدت بیمار بود و علی برای بار سوم از او خواسته بود آنچه میل دارد بگوید تا مهیا كند. دو بار از بیان خواستهاش امتناع كرده بود ولی این بار علی او را به حق خودش قسم داده بود، علی كم در دلش عزیز نبود، پس دهان گشود: «انار». علی برای برآوردن نخستین خواستهی همسرش از خانه بیرون رفت. چه لذتی داشت دیدن فاطمه هنگام دیدن انار . بالاخره انار خوشبخت خریده شد و علی به سمت خانه به راه افتاد. بین راه صدایی شنید. بیماری در گوشهی خرابه ای می نالید. جلو رفت، سرش را به دامن گرفت و او را نوازش كرد، پرسید: «چه میل داری؟» و برای بار اول شنید: «انار!» چه باید می كرد؟ بین خواسته فاطمه و خواست خدا كه از حلقوم این مرد برخاسته بود كدام را انتخاب می كرد؟ انار را به دو نیم كرد، نیمی برای فاطمه و نیمی برای خدا. نیمه خدا را كم كم در دهان پیرمرد گذاشت پس از آن دوباره پرسید : «چیزی میل داری؟» و شنید : «نیمه دیگر انار» اما این سهم فاطمه بود، آن هم برای برآوردن نخستین خواستهاش، باید انتخاب می كرد بین فاطمه و خدا. فاطمه از او بود، مثل خودش بود. پس با فاطمه همان كرد كه با خودش می كرد. بین خود و خدا، البته خدا. نیمهی دیگر انار را هم به پیرمرد داد و با همان حال روانه خانه شد. خدا به علی رحم كرد یا فاطمه نمی دانم، كدام سخت تر است؟ مردی شرمنده همسرش شود یا زنی شرمندگی شوهرش را ببیند؟ وارد خانه شد و فاطمه را مشغول خوردن انار دید. اگر علی خدا را فراموش نكرده، خدا چرا باید علی را فراموش كند؟ پس خدا هم با علی مثل خودش معامله كرد. ظرف اناری از طرف علی برای فاطمه فرستاد نه علی شرمنده فاطمه شد و نه فاطمه شرمندگی علی را دید! تقدیم به تمامی زنان مؤمنه و مردان مؤمن به مناسبت ولادت پر شور فاطمه زهرا سلام الله علیها |
مادر 3 مرداد 84 - 11:28 |
یادآور :
از چشمانی كه بر تو نگران بود و برای تو شادی ها آماده كرده بود یادآور از آن دست ها كه در شبهای كودكی كه با نوازش هایش دردهای تو را تسكین دادیادآور از آن دلی كه به خاطر تو زخم ها خورد و باز وفاداری كرد و وفادار ماند پس زانوی خود را به زمین بگذار و برای تقدیس مادرت دعا كن
|
معشوق 25 تیر 84 - 10:08 |
تا حالا شده به این فکر کنی که نکنه هر کدوم از ما معشوق باشیم؟ می دونی چرا اینو میگم؟ چون عاشق همیشه مراقب و نگران معشوقشه ،مرتب نگرانه که نکنه بلائی سر اون بیاد ،نکنه خاری به پای اون بره،نکنه تب کنه،نکنه........... اگر یه کم دقت کنی متوجه می شی که تمام نگرانیهائی که خدا نسبت به ما داره ،نگرانیهای یه عاشق نسبت به معشوقشه.نگرانی که از بدو خلقت پدر بزرگمون آدم و مادر بزرگمون حوا شروع شد و به اونها گفت بنده های من یه وقت از میوهء درخت ممنوعه نخورید ها! چون می دونست که با خوردن اون به چه رنج و سختی خواهند افتاد.حتی بعد از اینکه اونها نافرمانی کردن و به زمین تبعید شدند ،باز هم آدم و فرزندانشو به حال خودشون رها نکرد ،نگفت حالا که به حرف من گوش نکردید پس دیگه با شما کاری ندارم. نه ما رو به حال خودمون رها نکرد! این همه ولی و وصی و پیامبر و پیک که فرستاد همه دوستای خدا بودن که اومدن به ما اینو بگن که خدا هنوز هم نگران ماست و مراقبمون. اگه هر کدوم از ما فقط ذره ای از عشق خدا نسبت به خودمون و اینکه چقدر دوستمون داره رو درک می کردیم،مطمئن باشید روحمون از شوق یه لحظه هم نمی تونست تو این جسم خاکی دوام بیاره و به طرفش پرواز می کرد. |
فردا 25 تیر 84 - 09:00 |
فردا روز دیگری است
فردا روز من است وفرداها برای من
امروز را پشت سر میگذارم و فراموش میكنم هرچه در اوبود
وفردا خواهم گفت به دلم كه زندگی بدون عشق مثل شب بی ستاره ؛ فقط بزرگ است بدون زیبایی وبدون روشنایی
فردا قلبم را پر ستاره و روحم را پر امید و زندگی ام را پر حادثه خواهم كرد
فردا فردا وفردایی كه خواهد آمد شایدم فردام مثله دیروز باشه |
حسرت 25 تیر 84 - 08:59 |
حسرت خوردن به حال و روز مرده ها خیلی خنده دار است.نه؟ حسادت به آنهایی که برای همیشه رفته اند این هم لابد تازه ترین حسادت در عصر تکنولوژی است. باید هم همین طور باشد : اگر می خواهید بوی مرگ راحس کنید فقط کافیست نفس عمیقی بکشید . بوی مرگ از نفس زنده ها به مشام می رسد |
امید 25 تیر 84 - 08:57 |
دو خط موازی زائیده شدند . پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یك نگاه قلبشان تپید و مهر یكدیگر را در سینه جای دادند خط اولی گفت : ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یك صفحه دنج كاغذ من روزها كار میكنم میتوانم بروم خط كنار یك جاده دور افتاده و متروك شوم خط دومی گفت : من هم میتوانم خط كنار یك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط كنار یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خلوت خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند و بچه ها تكرار كردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه كردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امكان ندارد حتما یك راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی كه چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم بالاخره كسی پیدا میشود كه مشكل ما را حل كند خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بیرون خزیدند از زیر كلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد آنها از دشتها گذشتند از صحراهای سوزان از كوهای بلند از دره های عمیق از دریاها از شهرهای شلوغ سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میكنید فیزیكدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان كنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیك وجود نداشت پزشك گفت : از من كاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل تركیب هستید . اگر قرار باشد با یكدیگر تركیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا كن فیكون می شود سیارات از مدار خارج میشوند كرات با هم تصادم می كنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض كرده اید فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است و بالاخره به كودكی رسیدند كودك فقط سه جمله گفت : شما به هم می رسید نه در دنیای واقعیات . آن را در دنیای دیگری جستجو كنید دو خط موازی او را هم ترك كردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند اما حالا یك چیز داشت در وجودشان شكل می گرفت « آنها كم كم میل رسیدن به هم را از دست می دادند » خط اولی گفت : این بی معنیست خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟ خط اولی گفت : این كه به هم برسیم خط دومی گفت : من هم همینطور فكر میكنم و آنها به راهشان ادامه دادند یك روز به یك دشت رسیدند . یك نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میكرد خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا كنیم خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه كاغذ بیرون می آمدیم خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد و آنها دو ریل قطار شدند كه از دشتی می گذشت و آنجا كه خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط بهم میرسید. |
آرزو!!!!! 15 تیر 84 - 08:46 |
یک بنده خدایی ، کناراقیانوس قدم می زد،وزیر لب دعایی راهم زمزمه میكرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ - ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید كه میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من؟ مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: - ای خدای کریم از تو میخواهم جادهای بین کالیفرنیا و هاوایی بسازی تا هر وفت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!! از جانب خدای متعال ندا آمدکه: - ای بندهی من! من ترا بخاطر وفاداریات بسیاردوست میدارم و میتوانم خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ میدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هیچ میدانی که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همهای اینها را میتوانم انجام بدهم! اما آیا نمیتوانی آرزوی دیگری بکنی؟ - مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت: - اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد كه: - ای بنده من! آن جادهای را که خواستهای، دو بانده باشد یا چهار بانده!!؟؟ |
مسافر 13 تیر 84 - 07:10 |
و من مسافرم ای بادهای همواره ! مرا به وسعت تشكیل برگ ها ببرید مرا به كودكی شور آب ها برسانید........... دقیقه های مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپید غریزه اوج دهید ............. و در تنفس تنهای دریچه های شعور مرا به هم بزنید روان كنیدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید. حضور((هیچ )) ملایم را به من نشان بدهید . |
- 1
- 2







