تبلیغات


__
ارزش انسان
8 مرداد 87 - 01:48

ارزش انسان

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعۀ دلها را
علف هرزۀ کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

 

 

 

حمید مصدق

 

  • ارسال نظر (6)
تو بنویس
7 مرداد 87 - 02:05

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!

!
28 تیر 87 - 22:40

گاهی روح من خود را تا استانه معبد با شکوه یک ساقه علف پیش میکشد و در آن جا به پای موعظه های عاشقانه و آرام یک کبوتر مینشیند. وقتی به مسیحا می اندیشم پایه های چوبی صندلی قدیمی اتاقم جوانه میزنند! فرشتگان چیستند؟ آدمهائی که تا قله همه خوبی ها و زیبائی های بشری صعود کرده اند!....

من هنوز زنده ام اما تا مرگ راهی نیست.....)
23 تیر 87 - 23:09

 از غم دوست در این میکده فریاد کشم

 

                             داد رس نیست که در هجر رخش داد کشم

 

                                  داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

 

                                 که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست
30 خرداد 87 - 02:48

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست

      مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

 

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

و جاده یی که از  گرده ی پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

 

آدم ها و بویناکی دنیاهاشان

                                               یک سر

دوزخی ست در کتابی

که من آن را

                 لغت به لغت

                                   از بر کرده ام

تا راز بلند انزوا را

                           دریابم_

راز عمق چاه را

از ابتذال  عطش.

 

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

 

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست

 

حقیقت ناباور

چشمان بیداری کشیده را باز یافته است:

رویای دلپذیر ،زیستن

در خوابی پا در جای تر از مرگ،

از آن پیش تر که نومیدی انتظار

تلخ ترین سرود تهی دستی را باز خوانده باشد

 

و انسان به معبد ستایش های خویش

فرود آمده است.

 

انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من

در قلمرو شگفت زده ی دستان  پرستنده ام .

انسانی با همه ی ابعادش_فارغ از نزدیکی و بعد_

که دستخوش زوایای نگاه نمی شود.

 

با طبیعت همه گانه بیگانه یی

که بیننده را

                از سلامت نگاه خویش

                                                 در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمت او

                 تأثیر نیست

و نگاه ها

در آستان رؤیت او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

           می ریزند...

 

 

انسان

به معبد ستایش خویش باز آمده است.

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست

 

مهربانی ممنوع
28 خرداد 87 - 22:44

مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا کهپایبند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار و دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

 

من غریبم
27 خرداد 87 - 13:08

غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد

همین که عزیزت،یارت،عشقت نگاهش را به دیگری فروخت

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تو غریبی

 

 

بیعنوان
26 خرداد 87 - 16:30

گذشته ام ز هر چه باید میگذشتم

آزاد شدم از هر چه اسیرم میکرد

هجرت کردم از شهری که تنفر از آن میبارید

مدفون کردم خاطراتی که عمری عذابم می داد

دیگر به هیچ نگاهی امیدوار نخواهم بود

هیچ دلی را ماوا نخواهم کرد

و به هیچ زبانی اعتماد نخواهم کرد!

 

خانه ام ابری ست
22 اردیبهشت 87 - 22:39
 

خانه ام ابری ست

 

خانه ام ابری ست...
خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

تفاوت دیدگاه سگ و گربه نسبت به انسان:
4 اردیبهشت 87 - 00:23
 سگ: اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه. باهام مهربونه و بازی می کنه . اون باید خدا باشه! گربه: اون به من غذا و آب می ده . برام جای خواب درست می کنه . باهام مهربونه و بازی می کنه . من باید خدا باشم
__