- 1
- 2
.......؟ 28 دی 86 - 08:39 |
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد.... |
پسورد کلوبمو به کمک تیم پیدا کردم 10 آذر 86 - 21:50 |
سلام دوستای گلم من بازم با همون آی دی قبلیم برگشتم پسوردمو بعد از کلی به کمک تیم مدیریت کلوب گرفتم خوشحالم دوباره می بینمتون ممنون از دوستایی که تو آی دی جدیدم ادم کرده بودن مرسی یک دنیا و خوشحالم بازم پیشتونم |
این یکی از شعرای خودمه امیدوارم خوشتون بیاد 2 آبان 86 - 16:59 |
بی تو ... بیا که بی تو خسته ام سوار دل شکسته ام من و تمنای دل و این دل پینه بسته ام بیا به حق دوستی به حق مهر و راستی خزان دستان مرا بهار کن چو خواستی بیا به لحظه های من امید ده به زندگی پرتو ماهتاب شو به فصل دل شکستگی بیا سرود جویبار به قلب داغ دیده باش بیا و چون دم مسیح روح به جان مرده باش بیا جهنم را بهشت کن پر از سرور پر از امید زندگی پر از ترانه پر ز نور بیا برای لحظه ای فضای خانه مرا پر از هوای تازه کن، ببین نیاز دانه را خزان دست خسته ام سوار دل شکسته ام به لحظه های بی امید من دست پینه بسته ام جهنم و بهشت من این بخت و سرنوشت من ثانیه های بی رمق این قلب یأس کشت من همه بهانه تو و من عاشق بهانه ام... |
می نویسم از تو... 27 مهر 86 - 13:31 |
من هستم و تو هستی و این روزهای بد می خواهم از تو شعر بگویم نمی شود من هستم و تو هستی و حسی که بین ماست تا باد تو ی کوچه همین طور می وزد درباره تو، چشم تو تا فکر می کنم صدها هزار خاطره از ذهن می رود می خواهم از خود بنویسم چه می کشم اما غریبه غصه رهایم نمی کند این روزها بدون تو من غصه می خورم این روزها اگر تو بیایی چه می شود... پنهان نمی کنم به تو محتاجم و هنوز می خواهم از تو شعر بگویم نمی شود...
|
به یاد یک دوست... 11 مهر 86 - 19:40 |
آخرین دیدار است من نگاهم پر اشک ولبانم بسته بسته از شکوه تکراری عشق او باز هم می خندد، خنده اش شیرین است با تلنگر به بیان پیشین ، باز هم می پرسد! گوییا باورش نیست که من من افسرده و تنها دیگر دیگر از کوچه تنهایی او به ملاقات دلش باز نخواهم آمد باز هم می پرسد« من تو را فردا به چه ساعت و کجا باز هم خواهم دید؟» باز هم می پرسد! و جوابش تنها دیده گریان من است ته آن کوچه پیر «زیر گیسوی بلند آن بید» باز هم می آیی؟ دستم از گرمی دستش تب دار می فشارد محکم با بیانی قاطع ولی این بار به لحنی دیگر من تو را خواهم دید « دل قوی دار قوی» قوی چون یک مرد....
|
برای همه خاطرات تلخ و شیرین گذشته 9 شهریور 86 - 12:43 |
در سایه های قافیه ماندیم یاران به آفتاب رسیدند....... امروز به یاد تک تک لحظه هایی که با دوستام بودم افتادم و واقعاً دلم گرفت حالا دیگه بیشترشون نیستن اینجا ،خوب رسم روزگار اینه "دنیا را بد ساخته اند" تقصیر ما نیست
|
تنها.... 15 تیر 86 - 15:43 |
به چه می اندیشم ؟ به همان لحظه که در چشمانت صوت زیبای قنای می خواند و به یک جنبش پلک که پر شاپرکی را می ماند دل مجنون مرا دزدیدی و من ساده تورا با تمام کلمات سخنت یک نفس فهمیدم. و به من فهماندی عشق آب زلالیست گل نباید کرد آنرا یاد آن رو بخیر....
باورم نیست که آن دختر مغرور بهار عاشق چشم پسر خوانده پاییز شود...
آمد سلام گفت و به چشمم نگاه کرد یعنی به خاطر هیجانش گناه کرد تا آن زمان تمام خیالم سپید بود او آمدو تمام دلم را سیاه کرد تنها دلیل عشق من و او نگاه بود با این فریب قلب مرا سر براه کرد راهی برای رد شدن از این مسیر نیست تقصیر او نبود دلم اشتباه کرد...
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشید، ببین که چه ساکت و گریانند... چراغ روشنی بودم برای چشم های تو... نمی دانم چه خواهد شد فقط بی تابو گریانم، کجا مانی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم.... |
تقدیم به همه آنان که به معجزه عشق ایمان دارند 14 مهر 85 - 22:32 |
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدای قادر بی همتا
شبی از شبها تو مرا گفتی که شب باش من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم ماند شب شب گشتم به امید آنکه تو فانوس نظرگاه من باشی....! زندگی پر از دوست داشتن است ،پژواک صدای دوست روزی صد بار در من تکرار می شود. وقتی گیسوان خیس خاطراتم را نوازش می دهم دوستی کنار پنجره سکوت می ایستد و چراغ شکسته دل را تسلا می دهد. ای دوست.....! اگر تو نباشی پرستو ها دیگر به خانه بر نمی گردند و من می مانم و تنهایی، یک چراغ شکسته و آنگاه.... سکوت......!!!!!!
پای دیوار بلند کاج ها در پناه از آفتاب گرم دشت آهوی چشمان او در سبزه زار چشم من می گشت سبزه زاری بود و رازی داشت تا دیاری دور چشم انداز بازی داشت برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت تاک خشک تشنه بودم سر نهاده روی خاک جان گرفتم زیر باران نوازش های او خوشه های بوسه اش در من شکفت شاخه گستردم همه آفاق را هر رگ من سیم سازی شد، با طنین خوش ترین آوازها از شراب عطر شیرین تنش نبض من می گفت با من رازها ذره ذره هستی من چون غبار در زلال آسمان می گشت مست سر خوش از بالاترین پروازها معبد متروک جانم را بار دیگر شبچراغ دیدگانی روشنایی داد دست پر مهری در آنجا شمع روشن کرد نوری از روزن فرو تابید بوی عود آرزویی نو شکفته در فضا پیچید ارغنون های تمنا را نوا برخاست... معبد متروک جانم را شکوه کبریایی داد این به محراب نیاز افتاده را از نو خدایی داد از لب دیوار سبز کاج ها آفتاب زرد بالاتر نشست بوته سرخ غروب، بر کبودی های صحرا در نشست بوسه گرمش- به هنگام وداع تیر شد، در قلب من تا پر نشست! در هوای سبزه زارم بوی اوست برگ برگ این چمن جادوی اوست....!!
|
- 1
- 2









