- 1
- 2
خدایا... 8 مرداد 87 - 13:38 |
آه ای خدای قادر بی همتا از دیدگان روشن من بستان شوق به سوی غیر دویدن را رحمی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او بینم یک قطره از صفای سرشت تو... فروغ فرخزاد |
به کجا می ایی...؟ 26 تیر 87 - 16:52 |
بر چفت مقبره پیر... قفلی میان گره ها و قفل ها دیشب گشوده شد... هیهات ... بدبختی چه کسی اغاز گشته است...؟ |
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد... 16 تیر 87 - 18:20 |
چقدر دست تو با دست من محبت کرد و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد کتاب چشم مرا خط به خط بخوان خانم! که ناب موی تو را مو به مو روایت کرد سرودن از تو شبیه نوشتم وحی است و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد الم تر... که غزل کیف می کند با تو!؟ تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد و تن،تننت که وطن شد غزل مطنطن شد! و رقص شد ... و تتن تن تنانه حرکت کرد به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند و بعد رو به تو قامت که بست نیت کرد! منم مسافر چشمت ، مرا شکسته نخواه! و نیت غزلی در چهار رکعت کرد رکوع کرد... و تسبیح هاش پاره شدند! و مهر را به سجودی هزار قسمت کرد! قنوت خواند،خدایا چرا عذاب النار؟! که آتشم به تمام جهان سرایت کرد و بی عذاب ترین عشق آتشی شد که فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد تشهد: اشهد ان،بوسه ات دو جام شراب و اشهد که لبانم به جام عادت کرد! سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد غزل تمام،نمازش تمام، دنیا مات! سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد و تو بلند شدی تا انار بشکوفد دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد غزل به روی لبت شادمانه می رقصید و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد... |
دل من سخت شکست... 12 تیر 87 - 18:32 |
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وخیالم می گفت: تا ابد مال تو بود
تو برو...
برو تا راحت تر فکرهای دل خود را
سر هم بند زنم مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود..... ![]() |
اسیر ماندم 12 تیر 87 - 17:25 |
من اسیر غم چشمان کبوتر بودم بام چشمان تو پروازم بود و نمی دانستم گاه،بام هم دام می شود... دل که بیچاره پرواز بود یادگاری شد و در دام افتاد ماندگاری شد و در بام افتاد...
دنیا بدون چشم تو یعنی عذاب و درد
نفرین به آنکه چشم مرا از تو دور کرد
هر سال روز اخر پاییز نازنین
احوال من بپرس از این برگ های زرد
ای کاش با تو بودم و تنها نمی شدم
رفتی و خاطرات تو با من چها نکرد
فصل بهار آمده اما برای من
دنیا بدون چشم تو یعنی عذاب و درد... |
متاسفانه ما هم ایرانی هستیم 9 تیر 87 - 08:46 |
در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی میكرد كه سالها بچهدار نمیشد. او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یك شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه نظرهای روبرو شد؟ فكركنید. شما هم یك ایرانی هستید. . . . چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر میزدند كه پس این مردك چرا مغازهاش را باز نمیكند |
بخوانید و کلی بخندید:D 3 اسفند 86 - 18:49 |
پنج سوال مهم در زندگی زناشویی به چی فکر می کنی؟... |
خداحافظی به سبك ایرانی ! :D :D :D 22 بهمن 86 - 14:56 |
دیشب خیلی خسته بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم گرم شده بود كه یكدفعه از خواب پریدم.
|
جواب نامردی 20 بهمن 86 - 07:29 |
دخترجوانی ازمکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل می شود.پس از دوماه، نامه ای ازنامزدمکزیکی خوددریافت می کند به این مضمون:«لورای عزیز، متأسفانه دیگرنمی توانم به این رابطه ازراه دورادامه بدهم وباید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من راببخش وعکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.»باعشق:روبرتدخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه 56 تا بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:«روبرت عزیز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قیافه تورا به یادنیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.» |
- 1
- 2











