حسرت های یك عكاس 2 خرداد 87 - 15:11 |
حالا كه به گذشته فكر میكنم . ترا پیچیده در ملافه های سفید میبینم... ..با موهای سخت اشفته و گردنبندی كه میان سینه هایت با برق طلایی اندكی میدرخشید. تصویری گویا...تجسم كامل تمامی تمناهای من كه در یك لحظه جمع شده بود و به من مینگریست پروردگارا كاش هرگز دكمه دوربین را فشار نداده بودم گاهی بهتر است فراموش كنی (( برگرفته از كتاب داستان های 55 كلمه ای)) (( د.بوون)) |
آخرش که چی؟؟؟!! 26 بهمن 86 - 20:21 |
ظرف میشویم .... سبد لیز میخورد... توی ظرفشویی غرق میشود.. و تفاله های چایش را میسپرد به دسته اب و من همه این جریان را نگاه میکنم و خودم را میبینم لبه پرتگاه در لحظه ای که میخواهم خالی شوم میخواهم سُربخورم مثله سبد و غرق شوم ... در دنیایی غیر از دنیای خودم جایی که بشود بی رودربایسی تفاله های ذهن را دک کرد و مدتی جوابه ازار دهنده این سوال را از یاد برد
|
دیوانگی 20 دی 86 - 13:51 |
دارم خودم دعوتش میکنم به دخول شاید شروع همه ی دیوانگی ها به همین سادگی باشد: کسی آرام در میزند و تو بی تامل میگویی: بیا تو...
دارم دیوانه میشوم... |
لبخندی برای روز مبادا... 27 آذر 86 - 01:11 |
لبخند زده املبخند میزنم به همه چیز.. به افکار پوسیده آنها به فلسفه یک رنگیم به نا امیدی تو به آرزوهای معمولی او به قلب روسپی ام
|
مرده ی ابدی 20 آذر 86 - 23:17 |
به من فکر نکن به من که فکر میکنی همه ذرات وجودم دوباره عاشق ات میشوند برایم اشک مریز قبل از مردنم با اشکهایم غسل کرده ام مرده ات برای همیشه مرده است او نمیتواند گورش را گم کند
تو ... تو یادش را گم کن |
ارامشی که شده کیمیا ... 19 آذر 86 - 21:48 |
یه اتفاق ساده مثه یه شوخی شیطانی مثه یه خطای دید ساده همچین میترسونتت که...
یه اتفاق ساده... مثه ول شدنه لگام امورات از دستات مثه وا شدن یکی از گره هایی که زدی به تارو پود زندگیت باعث میشه هر چی بافتی .... هر چی تاختی.... هروقت خواستم این ترازوی لعنتی رو دعوت به ارامش کنم یه چیزی زدی و ...هر چی توگوشش خوندمو هیچ کردی اشکال نداره بتازون ببینم به کجا میرسی
|
چرا نمیای؟؟؟ 27 آبان 86 - 21:48 |
دلگیر م از نیامدنت نه از آن رو که نمی آیی از آن رو که اشکهایم را میبینند
|
قطعه ای از بیژن نجدی 11 آبان 86 - 11:58 |
کسی میداند شماره شناسنامهی گندم چیست؟ کدامین شنبه آن اولین بهار را زایید؟ یک تقویم بی پاییز را کسی میداند از کجا باید بخرم؟ هیچکس باور نمیکند که من پسرعموی سپیدارم باور نمیکنند که از موهایم صدای کمانچه میریزد کسی میداند؟ گروه خون جمعهای که افتاده روی پل امروز پل حالا پل همین لحظه O منفیست؟ A یا B؟ یا AB؟ |
کلاغی که به خونش نرسید 17 مهر 86 - 21:41 |
دوست داشت اروم دستای کوچیکشو دوباره تو دست بگیره و مثله قدیما بغلش کنه دلش میخواست بازهم دوباره تو حیاط بزرگ خونه باهم بازی کنن پشت دره حیاطی که هر دو میدونستن قفله بشینن و به عابرای کوچه یواشکی بخندن گربه رو دور از چشم مادراون بیارن و بهش غذا بدن دوست داشت دوباره نفس گرمش تو صورتش باشه براش مهم نبود برا دوستش یه عروسک بود یا چیزی شبیه اون مهم این بود که بهترین همبازی دوستش بود عزیزترین اسباب بازیش حالا ته صندوقچه خاطرات پسرک تو سکوت و سیاهی داشت میپذیرفت هرچیزی دورانی داره دوران قصه های کودکی هم مثه قصه مادر بزرگ به سر رسیدچ
|
... 15 مهر 86 - 13:18 |
ایمان بیاوریم به پایان فصل کودکی و از یاد ببریم اسباب بازیهایمان روزی حرف میزدند عاشق میشدند گریه میکردند شعر میگفتند
|























