تبلیغات


__
حسرت های یك عكاس
2 خرداد 87 - 15:11

حالا كه  به گذشته فكر میكنم

. ترا پیچیده در ملافه های سفید میبینم...

..با موهای سخت اشفته و گردنبندی كه میان سینه هایت با برق طلایی اندكی میدرخشید.

تصویری گویا...تجسم كامل تمامی تمناهای من كه در یك لحظه جمع شده بود و به من مینگریست

پروردگارا كاش هرگز دكمه دوربین را فشار نداده بودم

گاهی بهتر است فراموش كنی

            (( برگرفته از كتاب داستان های 55 كلمه ای))  

                                             (( د.بوون))

  • ارسال نظر (0)
آخرش که چی؟؟؟!!
26 بهمن 86 - 20:21

ظرف میشویم

....

سبد لیز میخورد...

توی ظرفشویی

غرق میشود..

و تفاله های چایش را میسپرد به دسته اب

و من همه این جریان را نگاه میکنم

و خودم را میبینم

لبه پرتگاه 730jmdv.jpg

در لحظه ای که

میخواهم خالی شوم

میخواهم سُربخورم

مثله سبد

و

غرق شوم

... در دنیایی غیر از دنیای خودم

جایی که بشود بی رودربایسی تفاله های ذهن را دک کرد

و مدتی جوابه ازار دهنده این سوال را از یاد برد

40.gif

 

دیوانگی
20 دی 86 - 13:51

دارم خودم

دعوتش میکنم به دخول

شاید شروع همه ی دیوانگی ها

به همین سادگی باشد:

کسی آرام

در میزند

و تو

بی تامل

میگویی:

بیا تو...

saharr.jpg

دارم دیوانه میشوم...

لبخندی برای روز مبادا...
27 آذر 86 - 01:11

 

 35080bl101tedyr.jpg

لبخند زده ام

لبخند میزنم

به همه چیز..

به افکار پوسیده آنها

به فلسفه یک رنگیم

به نا امیدی تو

به آرزوهای معمولی او

به قلب روسپی ام 46.gif

به توهمات پدرم

و نصیحت های تکراری مادرم

وگاهی به توقعات ساده دوستم23.gif

...

و امروز...

در این غروب روزِ مبادا

 

زهرخندی هم ندارم ...برای بدرقه ات

اِی زندگی

مرده ی ابدی
20 آذر 86 - 23:17

 

به من فکر نکن

به من که فکر میکنی

همه ذرات وجودم

دوباره عاشق ات میشوند2u4j05e.jpg

برایم اشک مریز

قبل از مردنم

با اشکهایم

غسل کرده ام

مرده ات برای همیشه مرده است

او نمیتواند گورش را گم کند

2d8hsbd.jpg

 

تو ...

تو یادش را گم کن

ارامشی که شده کیمیا ...
19 آذر 86 - 21:48

یه اتفاق ساده

مثه یه شوخی شیطانی

مثه یه خطای دید ساده

همچین میترسونتت که...

 

یه اتفاق ساده...

مثه ول شدنه لگام امورات

از دستاتtars.jpg

مثه وا شدن یکی از گره هایی

که زدی به تارو پود زندگیت 

باعث میشه هر چی بافتی

....

هر چی تاختی....

هروقت خواستم این ترازوی لعنتی رو دعوت به ارامش کنم

یه چیزی زدی و ...هر چی توگوشش خوندمو هیچ کردی

اشکال نداره

بتازون ببینم به کجا میرسی

 

 

چرا نمیای؟؟؟
27 آبان 86 - 21:48

دلگیر م از نیامدنت

نه از آن رو که نمی آیی

از آن رو که اشکهایم را میبینند

32969_da2a38e1-32b4-4023-8583-547da32219f7.jpg

قطعه ای از بیژن نجدی
11 آبان 86 - 11:58

کسی می‌داند

شماره شناسنامه‌ی گندم چیست؟

کدامین شنبه

آن اولین بهار را زایید؟

یک تقویم بی پاییز را

کسی می‌داند از کجا باید بخرم؟

هیچ‌کس باور نمی‌کند که من پسرعموی سپیدارم

باور نمی‌کنند

که از موهایم صدای کمانچه می‌ریزد

 pic.jpg

کسی می‌داند؟

گروه خون جمعه‌ای که افتاده روی پل امروز

پل حالا

پل همین لحظه

O منفی‌ست؟

A یا B؟

یا AB؟

کلاغی که به خونش نرسید
17 مهر 86 - 21:41

دوست داشت اروم دستای کوچیکشو دوباره تو دست بگیره

و مثله قدیما بغلش کنه

دلش میخواست بازهم دوباره تو حیاط بزرگ خونه باهم بازی کنن

پشت دره حیاطی که هر دو میدونستن قفله بشینن و به عابرای کوچه یواشکی بخندن

گربه رو دور از چشم مادراون بیارن و بهش غذا بدن

دوست داشت دوباره نفس گرمش تو صورتش باشه

براش مهم نبود برا دوستش یه عروسک بود یا چیزی شبیه اون

مهم این بود که بهترین همبازی دوستش بود

عزیزترین اسباب بازیش

حالا ته صندوقچه خاطرات پسرک

تو سکوت و سیاهی

داشت میپذیرفت

هرچیزی دورانی داره

دوران قصه های کودکی هم مثه قصه مادر بزرگ به سر رسیدچ

 

Copyrighted_Image_Reuse_Prohibited_472539.jpg

...
15 مهر 86 - 13:18

ایمان بیاوریم

به پایان فصل کودکی

و از یاد ببریمi_will_survive.jpg

اسباب بازیهایمان روزی حرف میزدند

عاشق میشدند

گریه میکردند

شعر میگفتند

__