userinfo close

پیام های کوتاه

آرمیتا   , vivi_miti
سلام آقا محسن ، چطئری خوبی؟ منو میشناسی؟ پسر خوب یه سر به ما هم بزن ...
1 روز پیش
   
حسین ش , in_the_hell
mohsen salam
1 سال پیش
   
رامش  ا , tgu
خواهش میشه البته دست دوستان درد نکنه!
1 سال پیش
   
  , shahrivari
سنــامم خوبی آقاا موحسن؟! .. تــوو لیست بازدیدکنندگان کلوب اس امم اس دیدمت .. خوشحال میشمم زود زود بهمون سر بزنی دوست قدیمی!
1 سال پیش
   
شادمهر حسینی , lovetoyou
سلام محسن جان ... چطوری ؟؟؟ خیلی وقته نیستی !؟ کجایی
1 سال پیش
   
هیچ کس اشکی برای ما نریخت . . .

محسن

markazi20

مرد 24 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
5 سال و 20 روز سن کلوبی ،
خنده بر لب میزنم تا كس نداند راز من ورنه این دنیا كه ما دیدیم خندیدن نداشت
 
16:10 1389/01/28
پندار نیک، رفتار زشت

یک جوالدوز به خودم می‏زنم، یک سوزن به دیگران!

ما سبزها می‏گوئیم حریم خصوصی انسان‏ محترم است، البته حریم خصوصی بعضی‏ها را استثناء می‏کنیم.

ما سبزها به آزادی بیان ایمان داریم، ولی نمی‏دانم چرا حرف‏های مخالف را نشنیده هو می‏کنیم.

ما سبزها طرفدار دموکراسی هستیم، البته فکر می‏کنیم دموکراسی را باید خرید نه اینکه یاد گرفت.

ما سبزها با تعصب و بی‏منطقی مخالفیم، اما اگر جرات داری ایراد بعضی هایمان را بگیر.

ما سبزها اعتقاد داریم که زن‏ها هم دارای حقوق مساوی هستند، البته نه از نوع چادری‏شان.

ما سبزها آدم‏ها را برابر می‏دانیم، ولی زشت‏ها و بدتیپ‏ها را سزاوار رئیس جمهور شدن نمی‏دانیم.

ما سبزها قهرمان‏ها را دوست داریم، البته تا وقتی که در مقابل اعتراف کردن مقاومت کرده باشند.

ما سبزها گذشته‏ی بعضی‏ها را مدام توی سرشان می‏کوبیم و گذشته‏ی بعضی دیگر را به کل فراموش می‏کنیم.

ما سبزها بعضی‏ را سیب‏زمینی خطاب می‏کنیم، نمی‏دانیم برای بعضی‏ها سیب‏زمینی یعنی یک شب سیر خوابیدن.

ما سبزها مخالف سرسخت فساد و دزدی هستیم، اما به خاطر اهدافمان با دزدهای معروف متحد می‏شویم. همه سبزها که نه، تعدادی از ما.

متاسفانه ادامه دارد.



بیایید سبز بودن رو یاد بگیریم







  • ارسال کامنت(1)
19:50 1388/08/18

قلم چرخید و فرمان را گرفتند ...

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

ورق برگشت و ایران را گرفتند

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات

توجه کرده کیهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان

شبانه جای شاهان را گرفتند

همه از حجره‌ها بیرون خزیدند

به سرعت سقف و ایوان را گرفتند

گرفتند و گرفتن کارشان شد

هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هر انگیزه و با هر بهانه

مسلمان نامسلمان را گرفتند

به جرم بدحجابی، بد لباسی

زنان را نیز مردان را گرفتند

سراغ سفره ها نفتی نیامد

ولیکن در عوض نان را گرفتند

یکی نان خواست بردندش به زندان

از آن بیچاره دندان را گرفتند

یکی آفتابه دزدی گشت افشا

به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

یکی خان بود از حیث چپاول

دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسیار

مخالف‌های ایشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه

که شاکی‌های آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدی

گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت

برادرهای دربان را گرفتند

نمیخواهند چون خر را بگیرند

محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور میکرد

سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائین

به حکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روی توضیح‌المسائل

همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دین اسلام

دوباره شیخ صنعان را گرفتند

به این گله دوتا گرگ خودی زد

خدائی شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسیار

دلیلش اینکه درمان را گرفتند

همه این‌ها جهنم، این خلایق

ز مردم دین و ایمان را گرفتند

 

 

 


12:56 1387/03/15

20s7l9e.jpg


20:26 1386/11/17

 

به خدا لبخندم درد می کند....

 

خسته شدم از لبخند


و این که نیش‌ام


مدام باز باشد


در جواب سلام لبخند بزنم


به روی خانم فلانی


لبخند بزنم


به بقال بگویم:


دست شما درد نکند


و لبخند بزنم


به مدیرم بگویم چشم


و لبخند بزنم


به زن غرغرو و بداخلاق همسایه


که هر بار به بهانه‌های واهی


به در خانه‌ام می‌آید


تا لٌنده‌ای بدهد


لبخند بزنم


کارم به جایی رسیده که حتی


مجبورم


با تلفن هم که حرف می‌زنم


لبخند بزنم!


لبم ترک خورده


دهانم درد می‌کند


و فکم تیر می‌کشد


بس که ناچارم


لبخند بزنم


این روزها


طوری شده


که خندانک‌های یاهو


امتداد لبخندم شده


و هر بار که قلب‌ام پاره پاره می‌شود


با خندانکی


لبخند می‌زنم


آهای!


انسان‌های خوش‌برخورد مودب مهربان!


مرا معاف کنید


من این روزها


لبخندم درد می‌کند

 

 

14:01 1386/11/5
 

برف که می بارد

آدم ها حرف های خوشبو می زنند


مهربانی را


می شود در نگاهشان دید

 

.

 

.

 

.

 

اما این همدلی فردا مثل برف 

با نور خورشید ناپدید می شود

 

 

 

10:08 1386/09/15

 

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می

کند

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه

هایی را که توسط   

پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟ 

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و

ما دعاها و تقاضاهای   

مردم از خداوند را تحویل می گیریم.  

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل

پاکت می کنند و   

آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند

مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ 

کی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند

را برای بندگان به   

زمین می فرستیم

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟ 

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب

شده، باید جواب   

بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ 

فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند:

 خدایا شکر.


 I won't give up, no,
 من هیچوقت به عقب بر نمیگیردم
I won't break down,
و هیچوقت نا امید نمیشم
sooner than it seems life turns around,
زندگی همیشه در حال تغییره
and I will be strong even if it all goes wrong,
و من باید قوی باشم و در مقابل تمامش مقاومت كنم
when I'm standing in the dark I'll still believe,
حتی اگر همه چیز در تاریكی فرو بره من بیرون خواهم امد
someone's watching over me
یكی داره به من نگاه میكنه(از بالا)(خدا یا دوست یا فامیل)



خدایا گر بزرگی تو در این طبیعت وصف ناشدنی را هنوز درک نکرده ام

 

مرا ببخش که خیلی کوچکم  !!!

 

 


12:06 1386/08/15

2mrfguq.jpg

نظامی زن انگلیسی كه پس از بازگشت از ماموریت خود در عراق،
 فرزندش را در آغوش می فشارد.

آهای سرباز، آهای مادر!...
گریه كن، تو حق داری گریه كنی. شاید ماهها و سالهاست كه فرزندت را ندیده ای.
فرزند دلبندت را. كودك معصومی كه تاب دوری مادر نداشته و حتماً از تو بیشتر، برایت دلتنگی می كرده.
گریه كن سرباز، گریه كن تا سبك شوی...
گریه كن، بخاطر گوهر مادری كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به این لباسها.
این لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نیست...
گریه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گریه كن كه هیچ لذتی به پای مادری نمی رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...

اما
من چند حرف دیگر با تو دارم سرباز...
تو مادری، حق داری بچه ات را دوست داشته باشی... حق داری برایش دلتنگ شوی...

سوالی از تو دارم :
این كودك را می شناسی؟

210cz1t.jpg

می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس میكند؟
می بینی چگونه كفشهایش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
این پدر یكی از زندانیان تو و دوستان توست در عراق...
چه میشد اگر اجازه میدادی این پدر، بچه اش را ببیند؟
فكر كردی فقط خودت به فرزندت عشق می ورزی؟

این دختر را چطور؟

20qc36p.jpg

حتماً او را دیده ای...
در كوچه پس كوچه های بصره... پای برهنه می دوید و خنده كودكانه ای بر لب داشت...
الان به نظرت لكه های سرخ روی لباسش، نقش گلهای سرخ است یا رد پائی از خون تازه ؟
یا لكه های قرمز روی زمین، گلبرگهای پرپر شده گلهای پیراهن اوست؟
صورت ظریف او را با اسلحه ای كه در كنارش به دست گرفته ای چه كار؟
ببین چه گریه ای میكند؟ چه خونی از صورتش جاری است؟
این رنگین تر است یا خون فرزندت كه اینچنین در آغوشش كشیده ای؟
حال این دخترك را خوب ببین. نتیجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
این است آنچه برای این دختر و مردمش هدیه برده ای...

این پدر را میشناسی؟

2jaj6yq.jpg

دارد به چه حالی، جسم بی جان دخترش را میگذارد كنار بقیه جنازه ها.
یادت هست؟ همین چند شب قبل، خانه شان را بمباران كردید.
تو و همقطارانت.

این را چطور؟

17911s.jpg

این اما مال افغانستان است.
شاهكار قدیمی تر شما.
اما مگر زخم این پدر كهنه می شود؟
این هم كادوی یكی دوسال قبل توست برای كوكان افغان.........

از این دست اگر بخواهم برایت بیاورم، بسیارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتیلا... و ....

............ ...
............ ...
............ ...

گریه كن سرباز
گریه كن، اما نه فقط برای دلتنگی فرزندت ...
شاید نپذیری، اما من در گریه های تو هیچ عاطفه ای نمی بینم سرباز!
گریه كن برای انسانیتی كه در زیر پای تو و رهبرانت لگد مال شده...
گریه كن برای عاطفه ای كه در وجودت مرده...
گریه كن برای شرف و آزادگی كه از دست داده اید...

گریه كن سرباز..

 


09:19 1386/08/7

کاش هرگز آشنایی ها نبود

 

یا که بعد از ان جدایی ها نبود

 

یا که او با من نمی شد آشنا

 

 

 یا  که هرگز از من نمی شد او جدا ..........

 

 

 

29duzw0.jpg


16:56 1386/08/3

 

نمیدونم امید چیه نمیدونم کجاست ؟

 

نمیدونم به برق نگاه پسرک گل فروش سر چهار راه وقتی دسته گلشو با قیمت بیشتری میخری میگن امید یا به لبخند ملیحی که وقتی میری پرورشگاه دختری با موهای پریشون بهت میزنه یا به قطره اشکی که پشت پنجره فولاد حرم امام رضا از چشم پیرزنی میافته....

 

نمیدونم زندگی چیه نمیدونم کجاست؟

 

نمیدونم توی کلمه خدایا شکرت پیرمرد راننده تاکسیه یا تو خنده های بی غل و غش بچه دوساله ای که داره بازی میکنه یا توی اون لحظه که دو تا آدم وقتی نگاهشون بهم گره میخوره احساس میکنن قلبشون تو تنشون گم شد

اینو باور کنم و بگم زندگی یا چشمای بی رمق کودکی که شب باز هم باید گرسنه بخوابه یا نگاه مادری که پشت در اتاق عمل به دکتره و میشنوه که اون میگه خیلی متاسفم یا توی این پا و اون پا کردن مردی پشت در خونه که باز هم باید در جواب خواسته های اهل خونه سرشو پایین بندازه...

 

کدومو باور کنم زندگی کدومه؟!

 

زندگی فاصله بین یک نگاهه یک کلمه یک چشم به هم زدن فاصله ثانیه هاست یا نه اصلا فاصله معنی نداره...

 

نمیدونم تنهایی چیه نمیدونم کجاست؟

 

نمیدونم به آدمی که کنج اتاقش سرشو گذاشته رو ی پاهاش میگن تنها یا به آدمی که توی یه جمع شلوغ داره زورکی لبخند میزنه،نمیدونم به زنی که شوهرشو از دست داده ومرده میگن تنها یا به زنی که شوهرش هست اما یکی دیگه رو توی قلبش جا داده....

 

نمیدونم رنج و غم چیه ؟

 

نمیدونم باید توی چهره آفتاب سوخته و دستای پینه بسته کشاورز دنبالش بگردم یا توی خونه سرد آدمی ثروتمند.............

 

نمیدونم ................................................................


22:50 1386/07/27

 

همگی به صف ایستاده بودند. تا از آنها پرسیده شود . نوبت به او رسید. از او پرسیدند:دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟ گفت:میخواهم به دیگران یاد بدهم. پذیرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت:حتما اشتباهی رخ داده . من که این را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود حس کرد. با خود گفت:و این چنین عمر به پایان رسید و من بهره خود را از زندگی نگرفتم. با فریادی غمبار سقوط کرد. با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد ، به هوش آمد. حالاتخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود

 

 

 


کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.