تبلیغات


__
نامه رضا کیانیان برای خسرو شکیبایی
29 تیر 87 - 14:12

می خواستم خودم بنویسم، برای عمو خسرو عزیز، برای رفتن بی خبرش، برای اینکه هنوز فکر می کنم یه شوخیه، یاد زندگی خصوصی حمید امجد می افتم شاید نرفته و هنوز هست، اما باید باور کرد...

نمی تونستم بنویسم برای همین نامه رضا کیانیان برای خسرو شکیبایی را در وبلاگم می گذارم...

سلام خسرو جان
بی‌خبر گذاشتی و رفتی. بدون خداحافظی!
دو هفته پیش هم كه آخرین جایزه‌ات رو گرفتی، روی صحنه لام تا كام حرف نزدی. از گوشه صحنه اومدی بالا و آروم جایزه‌ات را گرفتی؛ برای سی سال حضور پرشور و شوقت در سینمایی كه این روزها چندان شور و شوقی در آن نیست.
فقط لبخند زدی و رفتی پایین و لای جمعیت گم شدی. خوب اگه قرار بود بری و پشت سرت رو هم نگاه نكنی، چند كلمه‌ای برای ما كه پشت سرت بودیم، حرف می‌زدی!
یادمه وقتی آمدی رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه یكی دو بار دیگه كه این اواخر روی صحنه اومدی و دیدمت، حالت زیاد خوب نبود. ولی این دفعه، همه خوشحال شدیم. فقط نمی‌دونستیم داری میری. نمی‌دونم خودت می‌دونستی یا نه. می‌گن آدمای خوب قبل از رفتن، حال‌شون خیلی خوب می‌شه؛ چون دارن می‌رن یه جای خوب. ما از كجا باید می‌فهمیدیم كه این حال خوب نشانه‌ی چیه؟ همیشه بعد از این‌كه اتفاق می‌افته، می‌فهمیم. ولی فكر كنم خودت می‌دونستی؛ چون هیچی نگفتی و اون‌جوری فقط لبخند زدی. شاید داشتی خداحافظی می‌كردی و ما نمی‌فهمیدیم. ولی چه خداحافظی باشكوهی! خیلی‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظی كنن؛ اما نمی‌تونن. شاید هم اون لبخند همین معنا رو داشت. شاید اگر حرف می‌زدی، همه‌ی خداحافظی‌ات می‌شد همون چند تا كلمه؛ ولی چون همیشه شاعر بودی، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردی و لبخند زدی. حالا كه فكر می‌كنم، می‌فهمم این‌جوری بیش‌تر حرف زدی.
من هی باید از تو یاد بگیرم. یادته سال‌ها پیش وقتی از مشهد به تهران آمدم، تو روی صحنه‌های تئاتر می‌درخشیدی. من كلی دویدم تا روی صحنه بیام و دیده بشم.
بعدها هم كه تو روی پرده سینماها می‌درخشیدی، باز هم من كلی دویدم تا روی پرده بیام و دیده بشم.
یادته من اولین فیلمم رو كه بازی كردم، تو «هامون» بودی. من یادمه كه در فیلم «كیمیا»، دست منو می‌گرفتی. كلی حال می‌دادی كه رو بیام و دیده بشم. بعد هم فقط یك بار دیگه شانس داشتم در كنار تو بازی كنم؛ تو فیلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌ای رو كه فتح می‌كنن، می‌بینن پشتش یه قله‌ی بلندتر هست. من هرچی می‌دوم، تو یه قدم جلوتری؛ مثل الآن. جلوتری دیگه عموجون. رفتی اون‌ور. نمی‌دونم چقدر دیگه باید بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمی‌دونم در چه وضعیتی میام اون‌ور.
پس از اون‌ور یه دعایی برای من بكن. میگن دعای اون‌وری‌ها برای این‌وری‌ها زودتر مستجاب می‌شه. این‌جوری كه تو رفتی، كلی «خدابیامرزی» و «یادش بخیر» و «حال‌های خوب» و «یادهای خوب» و .. بدرقه‌ی راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشی، یه نگاهی به این‌ور بندازی می‌بینی.
دست پر رفتی دیگه. می‌بینی چقدر از من جلوتری! كلی باید بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پیش ما خالیه. هنوز سینمای ایران كلی با تو كار داشت. ولی خوب مثل به دنیا آمدنه دیگه. موقعش كه برسه، باید متولد بشیم. ما یه تولد رو دیدیم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
می‌دونم اون‌جا كلی از بر و بچه‌های سینما و تئاتر اومدن پیشوازت. حتما كلی هم تدارك دیدن.
ما كه اون دنیا به بازیگری‌مون ادامه می‌دیم. اون‌جا هم حتما نمایش هست. اون‌وری‌هام حتما به سرگرمی احتیاج دارن. پس اون‌جا بی‌كار نمی‌مونیم. وقتی مردم رو سرگرم می‌كنیم و حال‌شون خوب می‌شه. یه خدابیامرزی به ما و پدر و مادرمون می‌گن دیگه. وقتی مردم تو خیابون تو رو می‌دیدند و بی‌اختیار لبخند می‌زدند، خودش خدابیامرزیه دیگه. وقتی مردم می‌فهمن كه تو رفتی و دیگه میون ما نیستی، گریه می‌كنن و جاتو خالی می‌كنن، خدابیامورزیه دیگه.
می‌بینی خدا چه لطفی به تو داشته كه این موقعیت و جایگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحویلت می‌گیره و می‌بردت روی صحنه‌ها و پرده‌های اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببیننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابیامرزی ادامه داشته باشه.
به امید دیدار

؟
23 تیر 87 - 15:18

تا كه بودیم نبودیم كسی،

 

كشت ما را غم بی همنفسی،

 

تا كه رفتیم همه یار شدند،

 

خفته ایم و همه بیدار شدند ،

 

قدر آئینه بدانیم چو هست،

 

نه در آن وقت كه اقبال شكست

 

من
18 خرداد 87 - 17:37

چقدر وحشتناکه که هیچ کس دلش برای من تنگ نشد

هیچ کس نپرسید کجایی؟

حتی اونایی که خیلی دم از معرفت می زدند!!!

یاد حرف همسایه افتادم که یک بار بهم گفته بود ... به سایه ها دل نبند!...

راست گفت....

من
8 خرداد 87 - 14:45

توبه می كنم دیگر كسی را دوست نداشته باشیم حتی به قیمت سنگ شدن

 

توبه می كنم دیگر دلم برایی كسی تنگ نشود حتی چند لحظه

 

توبه می كنم دیگر عاشق نشوم..................

 

قلبم را برای همیشه دور میندازم و به كویر تنهایی سلام می كنم

در زندگی فهمیده ام
7 خرداد 87 - 15:38

فهمیده ام که آدم عصبانی هیچ کاری را درست انجام نمی دهد.

فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن.

 فهمیده ام که زندگی مثل دستمال کاغذی لوله ای است هرچه به آخرش نزدیک تر می شود سریع تر می گذرد.

فهمیده ام که اعتماد مهم ترین رکن روابط فردی و کاری است.

فهمیده ام که بیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.

فهمیده ام که هرگز نباید آن قدر سرت شلوغ باشد که برای گفتن کلمات «لطفا» و «متشکرم» وقت نداشته باشی.

فهمیده ام که وقتی گرسته ام نباید برای به سوپر مارکت بروم.

فهمیده ام که وقتی در مدرسه تو دردسر بیفتم٬ تو خونه وضع بدتره

فهمیده ام که تحصیلات٬ تجربه و خاطرات٬ سه چیزی هستند که هیچ کس نمی تواند آن ها را از شما بگیرد.

فهمیده ام که میزان اعتماد به نفس هر شخص تعیین کننده میزان موفقیت اوست.

فهمیده ام که موفقیت کاری اگر به قیمت شکست در زندگی خانوادگی باشد٬ ارزشی ندارد.

فهمیده ام که هیچ کس نمی تونه رازدار باشه.

فهمیده ام که هیچ محبت بی ارزشی وجود ندارد.

 فهمیده ام که اگر سعی نکنم کارهای جدیدی انجام دهم٬ چیزهای جدیدی هم یاد نمی گیرم.

فهمیده ام که گذشته را نمی توانم تغییر دهم٬ ولی می توانم رهایش کنم.

فهمیده ام که بهترین آرام بخش٬ یک وجدان پاک است.

فهمیده ام که هیچ وقت برای پیشرفت دیر نیست.

فهمیده ام که بزرگ ترین نیاز هر انسان این است که احساس کند قدرش را می دانند.

فهمیده ام که اگه می خواهی بدونی که چه کسی تو هر خونه رئیسه٬ ببین که کنترل تلویزیون دست کیه.

كاش
5 خرداد 87 - 11:46

دلتنگی چه حس بدی است

تنهایی چه حس بدی است

كاش

پاره‌ای ابر می‌شدم دلم مهربانی می‌بارید

كاش نگاهم شرار نور می‌شد

آشتی می‌داد

...

و دوست داشتن چه كلام كاملی است

و من چقدر دلم تنگِ دوست داشتن است

آرزو
29 اردیبهشت 87 - 16:07

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ؛ و اگر هستی ؛کسی هم به تو عشق بورزد ؛

و اگر این گونه نیست ؛ تنهاییت کوتاه باشد ؛ و پس ازتنهاییت نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که این گونه پیش نیاید....اما اگر پیش آمد ؛

بدانیچگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ؛

از جمله دوستان بد و ناپایدار ....

برخی نادوست و برخی دوستدار ...

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادتباشد.

و چون زندگی بدین گونه است؛

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشتهباشی....

نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه ... ؛ تا گاهی باورهایترا مورد پرسش قرار دهند ؛

که دست کم یکی از آنها اعتراضشان به حق باشد ...

تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزومندم مفید باشی ؛ نه خیلی غیر ضروری ...

تا در لحظات سخت ؛ وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ؛

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگاه دارد .

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی؛

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ... چون این کار سادهای است ؛

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ...

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی .

و امیدوارم اگر جوان هستی ؛ خیلی به تعجیل ؛ رسیده نشوی ...

و اگر رسیده ای ؛ به جوان نمائی اصرار نورزی ؛ و اگر پیری ؛تسلیم ناامیدی نشوی ...

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم استبگذاریم در ما جریان یابد .

امیدوارم سگی را نوازش کنی ؛ به پرنده ای دانه بدهی و بهآواز یک سهره گوش کنی ...

وقتی که آوای سحر گاهی اش را سر میدهد ...

چرا که به این طریق ؛ احساس زیبایی خواهی یافت ...

به رایگان ...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ...

هرچند خرد بوده باشد ...

و با روییدنش همراه شوی ؛ تا دریابی چقدر زندگی در یک درختوجود دارد .

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ؛ زیرا درعمل به آن نیازمندی ...

و سالی یک بار پولت را جلویت بگذاری و بگویی " این مال مناست " ؛

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان ؛ اگر مرد باشی ؛ آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...

و اگر زنی ؛ شوهر خوبی داشته باشی؛

که اگر فردا خسته باشید ؛ یا پس فردا شادمان ؛

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید ...

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ؛ دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم
یا
11 اردیبهشت 87 - 20:31

اسمم را مادرم انتخاب كرد، فامیلم را اجدادم

می خواهم راهم را خودم انتخاب كنم

 

این روزها
7 اردیبهشت 87 - 13:36

میدانی این روزها آدمها به دنبال آسانترین رابطه هایند.

همه چیز را کوتاه و قشرده می خواهند،حاضر و آماده.برای همین آخر مطالب طولانی نطر می دهند:
وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن!
ابن روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند.
آدمهای امروز دوستهای کنسروی می خواهند.
هیچ کس حوصله پخت و پز نداردیک کنسرو می خواهند که درش را باز کنند وبعد یک نفر مهربان و شیرین از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست.
اما کاش ذهن آدمها را بخوانیم
دردهایشان را بچشیم شادیهایشان را حس کنیم و آنها را دوست داشته باشیم.
نه به خاطر آنچه بروز می دهند،به خاطر آنچه که هستند و نمی توانند فریاد بزنند
سهمیه
24 آبان 86 - 10:28

سهمیه‌ات که تمام شود

هرچه بگویی دوستت دارم

نمی‌شنود

سهمیه‌ات که تمام شود

در آغوشش که بگیری

دیوار است در آغوشت

سهمیه‌‌ات که تمام شود

دستش در دستت

تکه یخ است در آتش

سهمیه‌ات که تمام شود

بوسه‌اش دورنمای سراب است

سهمیه‌ات که تمام شود

کلمه‌ها در پس واژه‌های روزمره‌گی

می‌میرند

.

.

 اینجا عشق سهمیه‌بندی است

__