علی ع 5 مرداد 86 - 22:27 |
تو از هر در که باز آیی
میلاد مولایمان ، حضرت علی ع بر تمامی پیروانش مبارک |
DIVOONE 27 تیر 86 - 15:21 |
خدا فقط بلدی الكی در حدی فرچی كنی كه هیچ مرزی مددی نداره تویی كه قانون این بازی رو گذاشتی بازنده منم به بارون چشام قسم شكایت صدف اینه مرواید چرا باید تو دلم زندانی بمونه رضا هنگامی بخونه كه سیره از زندگیه بذار بگم عین كیه مروارید كه میگه زندانیه خود رضاست و پیشرو حیوانیه كه هیچی سرش نمیشه دیوانه ی روانیه علاقه داره به حوالی مخت آسیب برسونه با حرفایی كه میزنه خدا اونو شفا میده؟ خدا این تلافی گذشته سخت منه كم به سر من اومده كه این درد سرم اومده ؟ شیر مادرم حروووم اگه تقصیره منه تو منو دیوونه كردی و هر كی رو دم دست بود به سمت من فرستادی قبلش هم چیزی نگفتی |
او که عاشقش بودم....... 27 تیر 86 - 13:24 |
چنگالهای مهرش را در سینه ام فرو برد و گذاشت تاخورشید تن مرا با سر انگشتان سوزانش لمس کند . چشمان کم سویم دست نیاز را بسوی او کشیدند و او جز لبخندی تلخ پاسخی نداد. پاهایم در بیابان سوزان هستیم بدنبال سراب او دویدم و لبهایم خشکیده از عطش تشنگی او - او رافریاد میزدند.ونفس که دیگر مرا یاری نمی داد وهق هق التماس که در گلویم شکست و او که دورو دورتر می شدو زندگیم که هنوز در دستانش می تپید .
*با تشکر از دوست خوبم نونا میلانی* |
گلها هرگز خیانت نمی کنن 22 آذر 85 - 09:14 |
غروب شد و خورشید رفت... آفتابگردون دنبال خورشید می گشت... ناگهان ستاره ای چشمک زد... آقتابگردون سرشو پایین انداخت.... ...گلها هرگز خیانت نمی کنن
|
به دنبال خدا... 21 آذر 85 - 08:46 |
به دنبال خدا...
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. |
عاشقانه 26 دی 83 - 06:30 |
عاشقانه ---------------------------------ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی كه شوید جسم خاك هستیم زه آلوده گی ها كرده پاك ای تپش های تن سوزان من آنشی در سایه مژگان من ای زگند مزارها سرشار تر ای ز زرین شاخه ها پر بار تر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر،چز درد خوشبختیم نیست ای دل تنگ من و این بار نور های هوی زندگی در قعر گور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر كه در خود داشتم هر كسی را تو نمی انگاشتم درد تاریكیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را كاستن سر نهادن بر سینه دل سینه ها سینه آلودن به چرك كینه ها در نوازش،نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در كف طرارها گمشدن در پهنه بازارها آه، ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته چون ستاره،با دو بال زر نشان آمده از دور دست آسمان از تو تنهائیم خاموشی گرفت ییكرم بوی هماغوشی كرفت جوی خشك سینه ام را آب تو بستر رگ هام را سیلاب تو در جهانی اینچنین سرد وسیاه با قدمهایت قدمهایم به راه ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسویم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه،ای بیگانه با پیراهنم آشنای سبزه زاران تنم آه، ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمین های جنوب آه، آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر عشق دیگر نیست این ، این خیر گیست چلچراغی در سكوت و تیرگیست عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد این دگر من نیستم ، من نیستم حیف از آن عمری كه با من زیستم ......................................... ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیكرت پیراهنم آه می خواهم كه بشكافم زهم شادیم یكدم بیالاید به غم آه، می خواهم كه بر خیزم ز جای همچو ابری اشك ریزم های های این دل تنگ من و این دود عود؟ در شبستان ، زخمه های چنگ و رود؟ این فضای خالی و پروازها؟ این شب خاموش و این آوازها؟ ای نگاهت لای لائی سحر بار گاهوار كودكان بیقرار ای نفس هایت نسیم نیمخواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعمال دنیاهای من ای مرا با شور شعر آمیخته اینهمه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی « فروغ فرخــــــــــــــــــــزاد » |








