اسم ندارد 20 اسفند 83 - 02:44 |
اگر ابرهای سنگین آسمان این دو چشم را نگیرند هم پای تو خواهم ماند و خواهم خواند برای جغد شوم زمان که اواز من بسی دلنشین تر است. من در اینجا نشسته ام ذهنم را ورق میزنم. گم کرده ام را یافته ام. اما فاصله ی نا چیزمان فرسنگ ها میماند. می خندم گاهی چند خط مینویسم شاید گویای حرف های نا گفته ام باشد این طریقی است که در خاطره ها میماند. |
برای بم 12 اسفند 83 - 05:00 |
اندوه من به خطهای موازی این اوراق می ماند. صبحی زرد شوم که خانه ها همه ویران شد ند و چشم ها همه مدفون. بعد از این چه خواهند کرد؟ اینان که شهرشان از نقشه ی جغرافیا پاک شد. نه دلی و نه هم خونی برای ادامه ی زندگی باقی مانده است. مرگ ان لبخند ها نشان از نفرت زمین به ما دارد. سنگینی زمین از بار گناهان ماست ولی دهان ان کودک معصوم را هم پر از خاک کردی. بی اختیار اشک میریزم برای سرگردانیتان اینکه این ساعات را خواب ارزو میکنید. اشک هایم برای آن هزاران تن مدفون و این به ظاهر زندگان کفاف نمی دهد. |
بی وفایی 12 اسفند 83 - 03:19 |
و چندی پیش می پنداشتیم که روزگار بی وفاست! و اکنون فهمیده ایم که بی وفایان روزگار را چنین ساخته اند. دقایق شومی بود و من در ان همه وهم مرده بودم. حالا هراس انگیزترین نا مردمی از سوی موجودی به نام " هم خون " که پروانه ی دلم بود بر من که صادق ترین بودم رواست !!! " هر کس به طریقی دل ما می شکند " و باز هم قلب سپیدم بدون عشق می تپد که اینگونه بهتر است. |







