تبلیغات


__
مجنون
14 اسفند 86 - 16:26

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 
  • ارسال نظر (0)
وصیت نامه حافظ
9 بهمن 86 - 04:11
وصیت نامه حافظ ( البته توصیه میكنم با صدای دلنشین سراج گوش بدید) :
من ارزان كه گردم به مستی هلاك
به آیین مستان بریدم به خاك
به تابوتی از چوب تاكم كنید
به راه خرابات خاكم كنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
مغنی ملولم دو تاری بزن
به یكتایی او كه تایی بزن
بزن چنگ در پرده ارغنون
رهایم كن از چنگ دنیای دون
به یاران بگویید كه در مرگ من
ننالند بجز مطرب و چنگ زن
 
اینم لینک دانلودش:
 
booseh
25 آذر 86 - 02:29
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند ...
goriz
25 آذر 86 - 02:28
من از برق نگاهت می گریزم
من از موی سیاهت می گریزم

برای آنکه اشکت را نبینم
همین حالا ز آهت می گریزم

برای آنکه نفرینم نگویی
ز بغض و ناله هایت می گریزم

برای آن که خورشیدم بمانی
من از شکل چو ماهت می گریزم

برایم نامه دادی من چه گویم؟
که از آن نامه هایت می گریزم

نوشتی عشق بازاری ندارد
من از طرز نگاهت می گریزم

نوشتی خسته ای از عشق و مستی
من از آن شکو ه هایت می گریزم

نوشتی می گریزی از من و دل
من اما پا به پایت می گریزم

ZEMESTAN
24 آذر 86 - 22:30

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

seda
24 آذر 86 - 22:04
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم
نمی مانم به یک جا بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسش های بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریام از نسل چشمه سارم
رها تر از رهایی حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست
هم درد و یار من نیست
کسی که یار من نیست در انتظار من نیست
صدای زنده بودن
در خروشم
به ساحل چون میایم
خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم درخانه جا نیست
اگر خاموش بشینم روا نیست
دل از دریا بریدن
کار ما نیست
khodaye rahiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiim
24 آذر 86 - 19:37


 

 


 


روزی عارفی ندایی از غیب شنید ..................


 

که ای اهل دل........................


 

آیا میخواهی آنچه از درون تو میدانیم ، بر مردم آشکار کنیم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان میدهی زاهد و عارف نیستی ؟؟؟؟؟


 

و عارف پاسخ داد :


 

آیا تو میخواهی که من به مردم بگویم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بی پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بی انتهایت ، به هر کاری که دوست دارند ، دست بزنند ؟؟؟؟


 

مجددا همان ندای غیبی به گوش رسید که گفت :


 

بسیار خب عارف ،................تسلیـــــم !!!!


 

نه تو چنین کاری بکن و نه من چنان کاری را انجام میدهم .......................

 

او معنای رحیم را میدانست ...................................................................................


 

 

 

 


 

 


 

حضرت حق ..............


 

آن ناشناختنی بزرگ ....................


 

بر خلاف همه ادعاهایی که در وصف خشم و غضب اون تبلیغ میشود ..................


 

بسیـــــار رئوف و مهربان و بخشاینده است .........................


 

اون با رحم ترین یعنی " رحیــــم "  است .............


 

و این یعنی هرگز نباید ارتباط خود را با اون قطع کنی ................


 

و با واســـــطه ، سراغ او بروی !!!


 

در هر وضعیتی هستی ...................


 

حتی در وضعیتی که همه تو را گناهکار و مستحق عذاب حتمی او میدانند .................


 

باز هم باید رشته ارتباط خود را با حضرت دوست پاره نکنی ...............


 

و با او از همـــه خودی ها ، آشناتــــر و رفیق تـــر باشی !!!!!

 

 


 

 


 

شاد باشید

__