DiVooOOOneE 5 شهریور 87 - 01:32 |
![]() تیمارستان چهارصد غریب: خواب دیدم در آخرین اتاق یك تیمارستان، روی تختی پر سایه زنجیرم كرده اند. از چهارصد تخت تیمارستان، حتی یكی خالی نیست. تمام اتاقها و راهرو ها پر است از غریبه های زنجیری: چهارصد غریبه كه هیچكدامشان مثل بقیه مردم شهر نیست. هركدام از این چهارصد غریبه، روزگاری پیله ای داشت كه در آن می چپید. هیچكدامشان، در هیچ زمستانی نخوابیده بود. همه موسیقی در گوش داشتند و دفترهای كاهی چهل برگ زیر مدادهایشان از اصطكاك گرم می شد. این
چهارصد زن و مرد غریب را یك به یك و با دقت، روی تخت رو به سقف زنجیر كرده
اند تا چشمانشان به هم نیفتد. هیچ كدام از دیوانگان این تیمارستان، زنجیری
كنار دستی اش را ندیده است. دهانشان تكان می خورد اما معماری تیمارستان،
صداها را می بلعد. سقف تیمارستان با سفیدی ترك نخورده اش به چشمان سیلی می
زند. روزی هزاران بار.. دقیقه ای صدها بار..
تیمارستان "چهارصد غریب" شب ندارد.
پرستارانش كفشهای بدون پاشنه می پوشند و سكوتش گوش آدم را كر می كند.
زنجیرهایش بدن آزار نیستند و درد را از چهارصد غریبه زنجیری دریغ می كنند
تا زنده بودن را باور نكنند. تیمارستان چهارصد غریب، درست وسط شهر كنار یك
مركز تجاری خوش آب و رنگ به عابران لبخند می زند. عابرانی كه همه مثل هم
هستند. زمستانها می خوابند و تابستان كه می شود تلویزیون تماشا می كنند. _________________________________________________________________________از زمانی كه به دنیا آمدم، اشتیاقی به همراه داشتم كه بدن خود را تكه تكه و گوشت خود را در مقابل چشمانم بلعیده شده ببینم اینجا منتظر تو، برای قربانی شدن حاضرم
تكه تكه ام كن، ریز ریزم كن روده هایم را بمیك و قلبم را لیس بزنم مرا ببر، علاقه مند به زخم خوردنم مغز استخوان و خونم را به عنوان دسر به تو پیشنهاد میكنم
تنها اشتیاق و امیدم اینست كه خورده شوم، هر چه بیشتر زنده باشم بیشتر برای احساس درد می میرم هر كاری كه شود انجام میدهم تا خورد شوم تنها اشتیاق و امیدم اینست كه...
سر انجام تو را پیدا كردم، ای سلاخ شخصی خودم بگو كه من مریضم، ولی چه كنم به این نیازمندم تنها هدفم اینست كه تو را تغذیه كنم
آبرویم را بریز اعضا و جوارحم را از هم بدر شكمم را پاره پاره كن و روده هایم را در بیاور آنقدر بجو تا بمیرم
بادما را خواهد برد
The wind will blow us away
In my small night, ah The wind coming to meet the leaves on the trees The terror of ruin in my small night
Listen Hear the darkness blowing? I stare into that blessing like a stranger I am addicted to despair
باد ما را خواهد برد در شب کوچک من، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهره ی ویرانی ست
گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی م نگرمیمن به نومیدی![]() ========================================= =============================== ==================== =========== |
25 بهمن 85 - 06:51 |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پندار نیک, گفتار نیک, کردار نیک ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |









_________________________________________________________________________



