تبلیغات


__
-
29 تیر 85 - 05:53

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام           در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام


چه خوانا دوری ات را بر سر در خانه نوشته اند               و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام


چه بسیار است دورویی ها فراموش کردن ها و گسستن ها    و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام


رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند                                         من هنوز با آنان چه دوستانه  مانده ام


من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام                               تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

  • ارسال نظر (1)
-
22 تیر 85 - 07:05

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید ؟

فكر نان باید كرد

و هوایی كه در آن

 نفسی تازه كنیم

گل گندم خوب است

 گل خوبی زیباست

ای دریغا كه همه مزرعه دلها را

علف هرزه كین پوشانده ست

هیچكس فكر نكرد

كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

 بانگ برداشته اند

كه چرا سیمان نیست

 و كسی فكر نكرد

كه چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

كه به غیر از انسان

 هیچ چیز ارزان نیست
خواهم رفت
22 تیر 85 - 07:02

یک روز خواهم رفت ، یک روز خواهم رفت ، و لمس خواهم کرد عشق را به وسعت تمامی گندمهای ایران

 من همان نقطه ی آغاز خواهم شد که ...

در آن هر چه هست خواهد روئید و سپیدار برگ خواهد داد

قسم به نبض تند عشق ، من در مسیری دور، در ضربان چشمهای گریان .

در تب تند انتظار ، در غبار جاده های تک مسافر جا مانده ام روزی خواهم رفت،

تو نخواهی دانست به کجا ، تو نخواهی دانست که چرا

نخواهی فهمید که غم رویش من ، غم غربت سرگردانی چیست؟

و غم این درد مرا سخت می آزارد.

بی گمان روزی تنها خواهم رفت

این ندانستن ، نفهمیدن مرا می آزارد.

با هر چه انعکاس هست خواهم رفت

عشق
22 تیر 85 - 07:00

کاش میدانستی دنیا با همه ی وسعتش بی تو جایی

برای ماندن ندارد اشک چشمانم هر شب سراغت را

از کویر گونه هایم می گیرند ای که دیدگانم از تنهایی تو

الفبای اشک ریختن را اموخته اند و لحظه های گریانم

با کوچ تو روان گشته اند؟

چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمیکنی و برای

چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟

بی تو قناریها خوش اواز نیستند

و اسمان چشمانم همیشه بارانی است

بی تو من درختی خشکیده در پاییزم

دلتنگی
11 بهمن 84 - 07:23

 

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی

به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی

چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم

منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم

سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی

در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت

میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی

شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم

صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی

تو خود دریایی
6 شهریور 84 - 07:55

انگار که دریایی ...
نه ! تو خود دریایی !!
انگار چقدر بی جاست
آری خود دریایی
دریایی و من اینجا در ساحل تو هستم
تو موج خروشان و من ساکت و دلخستم
من عاشق باران و در حسرت و اندوهش
تو بی غم و بی حسرت چون تو همه بارانی ...

ای کاش
6 شهریور 84 - 07:53

ای کاش میشد با گرمای خورشید؛ریشه های تا اعماق؛سرفروبرده بیگانگی و تردید را سوزاند........

ای کاش میشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به ابی آسمان آرزوها پر کشیدو بر بالاترین قله آشیانه ساخت...........

ای کاش غروب خورشید بود وتا پشت به خاک نشسته کویر رفت و پنهان شد اگر این این ای کاش به حقیقت می پیوست؛ دیگر هرگز طلوع نمیکردم بر زمین بی وفا؛ هرگز تا همیشه..................

ای کاش دلامون صاف بود ........

ته قلبامون یه ذره عشق بود......

ته حرفامون تلخی نداشت.......

ای کاش سیاهی چشمامون مثل سیاهی شب برای آرامش بود.....

ای کاش تو کوچه های بن بست دنیا یه شاهراه بودیم...

ای کاش میدونستیم همیشه یه دل شکسته؛یه چشم بارونی ویه بغض وکینه توی دل یه نفر جاگذاشتیم..........

ای کاش.......................؟

بی محتوا
21 خرداد 84 - 02:26
یه روز یه هیزم شكن وقتی توی جنگل داشت شاخهء یه درخت رو قطع می كرد ، تبرش از دستش در رفت و افناد توی دریاچهء كنارش... وقتی مرد داشت گریه می كرد ، فرشته ظاهر شد و پرسید: "چرا داری گریه می كنی؟"... مرد گفت كه تبرش افتاده توی آب... فرشته رفت زیر آب و بعد با یه تبر طلا ظاهر شد و پرسید: "این تبر توئه؟"... مرد گفت: "نه"...

فرشته دوباره رفت زیر آب و این دفعه با یه تبر نقره ظاهر شد و پرسید: "این تبر توئه؟"... مرد گفت: "نه"... بازم فرشته رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: "این تبر توئه؟"... مرد گفت: "آره ، خودشه"... فرشته از راستگویی مرد خیلی خوشش اومد و هر سه تا تبر رو داد به مرد و مرد خوشحال برگشت خونه...

یه روز وقتی مرد هیزم شكن و زنش داشتند كنار اون دریاچه راه می رفتند ، زن هیزم شكن افتاد توی آب!... مرد زد زیر گریه و فرشته ظاهر شد... فرشته پرسید: "چرا داری گریه می كنی؟"... مرد گفت: "اوه فرشتهء مهربون! زنم افتاده توی آب!"...

فرشته رفت زیر آب و بعد همراه با جنیفر لوپز ظاهر شد!... فرشته پرسید: "این زن توئه؟"... مرد گفت: "آره ، خودشه!"... فرشته برزخی شد و داد زد: "ای حقه باز! این حقیقت نداره!"... مرد جواب داد: "اوه منو ببخش فرشتهء من! یه سوء تفاهم پیش اومده... ببین ، اگه من در مورد جنیفر لوپز می گفتم نه ، تو دوباره می رفتی و با كاترین زتا جونز بر می گشتی!... بعد من بازم می گفتم نه ، و تو باز می رفتی و این دفعه زنم رو می آوردی... و وقتی من می گفتم آره خودشه ، تو هر سه تا رو می دادی به من!... ولی من مرد بدبختی هستم و از پس خرج و مخارج سه تا زن بر نمیام و نمی تونم از هر سه تا مراقبت كنم... همین یكی هم واسهء هفت پشتم بسه! "...

فرشته هم انقدر از این منطق و استدلال خوشش اومد كه جنیفر رو دوباره انداخت توی آب و خودش رفت سالیان دراز با مرد زندگی كرد!!!...
رد پا
18 خرداد 84 - 21:50
یك شب مردی خوابی دید.
خواب دید كه كنار ساحل با خدا قدم می زند.
در أسمان تصویری از زندگیش جلوی چشمانش أشكار شد.در هر صحنه روی شنها دو جای پا دید.
یكی متعلق به خودش و دیگری متعلق به خدا.
وقتی أخرین صحنه زندگیش از جلوی چشمانش گذشت برگشت به جای پا روی شنها نگاه كرد.
متوجه شد كه لحظاتی در زندگیش بوده كه تنها یك جای پا روی شنها وجود دارد.همچنین متوجه شد كه أنها در سخت ترین و دشوار ترین لحظات زندگیش اتفاق افتاده.
این واقعا ناراحتش می كردپس برای رفع ابهام از خدا سوال كرد:
خدایا تو فرمودی اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال كنم در تمام طول راه با من خواهی بود ولی متوجه شدم كه در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یك جای پا وجود دارد.
نمی دانم چرا زمانی كه بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟
خدا فرمود:
فرزند عزیزم
تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمی گذارم.اگردر لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی فقط یك رد پا می بینی من در أن لحظات تو را به دوش كشیدم.

3 جمله
18 خرداد 84 - 21:44
1-نفرین بی ریا ترین پیام درماندگیست.
2-التماس شكوه زندگی را فرو میریزد.تمنا ،بودن را بیرنگ میكند.
3-هر آشنایی تازه اندوهی تازه است و هر سلام آغاز دردناك یك خداحافظی است.
__