حال 2 مهر 85 - 15:02 |
حالم بد نیست غم کم می خورم |
باحاله 2 مهر 85 - 15:01 |
كاش در دهكده عشق فراوانی بود |
استاد 2 مهر 85 - 14:59 |
از پس شیشه عینک استاد سرزنش وار مرا می نگرد باز در چهره من می خواند که چه ها در دل من می گذرد می کند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناه است گناه وای اگر بر دل نو خواسته ای لشکر عشق بتازد بیگاه می نشینم همه ساعت خاموش در دل خویشتنم غوغا ییست ساکتم گر چه به ظاهر اما در دلم با غم تو دنیاییست ارشد امروز چو اسمم را خواند بی خبر داد کشیدم غایب رفقا همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب بچه ها هیچ نمی دانستند که من آنجایم و دل جای دگر دل آنهاست پس درس وکتاب دل من در پس سودای دگر من به یاد تو و آن روز بهار که تو را دیدم در جامه زرد من به یاد تو و آن خاطره ها یاد آن دوره بگذشته زیاد که در این وقت به من می نگرد از پس شیشه عینک استاد با خیالت خوشم از اول زنگ لحظه ای فارغ از این دنیایم زنگ خوردست بیا تو برو من می آیم |
شرمنده 2 مهر 85 - 14:59 |
خواهرم در کوچه آرایش مکن! گیسوان از روسری بیرون مریز خواهرم دیگر تو کودک نیستی خواهرم ، این لباس تنگ چیست؟ خواهرم اینقدر طنازی نکن! در امور خویش سرگردان مشو خواهرم ، پاچه ت چرا اینقد شده؟ پاچه ات ، کوتاه و برمودایی است خواهرم ، این خط چشم، ایرانی است؟ خواهرم گیرم که مو بر می زنی، مورچه ، رو دست تو سر می خورد ! زیر ابروی تو ای خواهر ! کجاست؟ خواهرم ، تاتوی ابرو میکنی؟ خواهرم ، مو را چرا مش می کنی؟ خواهرم ، رنگ برنزه ، رنگ توست؟ چاک مانتو ، تا لب باسن چرا ؟ خواهرم من دیده ام چت میکنی ! این دماغ سر بالا ، از بهر کیست ؟ ای یقه تا چاک سینه، باز باز! آدم از دیدار تو خر میشود خواهرم ، این ریش و پشمم ، مهر تو ! جون من، صیغه میشی ، با مهر کم ؟ ازدواج ، از سنت پیغمبر است حال کردی ، شعر و وزن و قافیه ؟ در ادامه وزن و قافیه را بی خیال میشود و می فرماید : خلاصه خواهر ، مردیم اینقدر تریپ زدی ، با بچه خوشگلا گشتی ، یه نگاه هم به ما ننئپداختی . |
در قیر شب 2 مهر 85 - 14:58 |
دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است . بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است . رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته . سایه ای اگر لغزد روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته . نفس آدم ها سر بسر افسرده است . روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است . دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد . می کنم هر چه تلاش، او به من می خندد . نقش هایی که کشیدم در روز ، شب ز رها آمد و با دود اندود . طرح هایی که فکندم در شب، روز پیدا شد و با پنبه زدود . دیر گاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است . جنبشی نیست در این خاموشی دست ها،پاها در قیر شب است |
هه 2 مهر 85 - 14:58 |
من دوره گردی پیرم و خم می فروشم من سیر سیرم نان گندم می فروشم آری اهالی باز هم با نرخ پایین لبخند های دست دوم میفروشم با خورجینی از خدا بر پشت هر روز انبوه شیطانهای بی دم می فروشم از شعله چشم شما ها گر گرفتم آتش خریدارم و هیزم می فروشم من خوشه چین دردهایم آی مردم اندوه می چینم تبسم می فروشم غم واژه ها را از نگاه من بچینید من شاعری گنگم تکلم می فروشم یا ساده لوحی عاشقم کزخاک این شهر بر مردم کافر تیمم می فروشم قربانی یک تب و یک هذیان تلخم وقتی بهشتم را به گندم می فروشم بر روح من یک ذره آرامش بپاشید من در عوض مشتی تلاطم می فروشم دیوانه ای کور این طرفها جار می زد من چشمهایم را به مردم می فروشم |








