تبلیغات


__
حال
2 مهر 85 - 15:02

 

حالم بد نیست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب
!!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این بابی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن
!
من خودم خوشباورم گولم مزن
!

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟
نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه
!

هیچ کس از حال ما پرسید؟

نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه
!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
:

"ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

  • ارسال نظر (2)
باحاله
2 مهر 85 - 15:01
 

كاش در دهكده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت كمی ارزانی بود
كاش اگر گاه كمی لطف به هم میكردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
كاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
كاش دریا كمی از درد خودش كم می كرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
كاش به تشنگی پونه كه پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بو
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه كه بارانی بود
كاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر كاشانی بود
كاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
كاش اسم همه دختركان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
كاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز كه می خواهی و می دانی بود

استاد
2 مهر 85 - 14:59
از پس شیشه عینک استاد
 
سرزنش وار مرا می نگرد

باز در چهره من می خواند
که چه ها در دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است گناه

وای اگر بر دل نو خواسته ای
 
لشکر عشق بتازد بیگاه

می نشینم همه ساعت خاموش
 
در دل خویشتنم غوغا ییست

ساکتم گر چه به ظاهر اما
در دلم با غم تو دنیاییست

ارشد امروز چو اسمم را خواند
 
بی خبر داد کشیدم غایب

رفقا همگی خندیدند
 
که جنون گشته به طفلک غالب

بچه ها هیچ نمی دانستند
 
که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پس درس وکتاب
 
دل من در پس سودای دگر

من به یاد تو و آن روز بهار
که تو را دیدم در جامه زرد

من به یاد تو و آن خاطره ها
 
یاد آن دوره بگذشته زیاد

که در این وقت به من می نگرد
 
از پس شیشه عینک استاد

با خیالت خوشم از اول زنگ
لحظه ای فارغ از این دنیایم

زنگ خوردست بیا
تو برو من می آیم
شرمنده
2 مهر 85 - 14:59

خواهرم در کوچه آرایش مکن!
از جوانان سلب آسایش مکن


گیسوان از روسری بیرون مریز
بر مسیر دیدگان افسون مریز


خواهرم دیگر تو کودک نیستی
فاش می گویم عروسک نیستی


خواهرم ، این لباس تنگ چیست؟
پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟


خواهرم اینقدر طنازی نکن!
با امور شرع لجبازی نکن


در امور خویش سرگردان مشو
لایق چشمان  نامردان مشو


خواهرم ، پاچه ت چرا اینقد شده؟
راست  راستی، این  تریپت بد شده !


پاچه ات ، کوتاه و برمودایی  است
خشتکت چسبیده بر یک جایی است !


خواهرم ، این  خط چشم،  ایرانی است؟
امتدادش یک کمی طولانی است!


خواهرم گیرم که مو بر می زنی،  
مو ی پا و دستها  را میکنی ،


مورچه ، رو دست تو سر می خورد !
نامزدت یا شوهرت غر(= قر؟؟) می خورد!


زیر ابروی تو ای خواهر ! کجاست؟
زیر ابروی تو ، رکن دین ماست!


خواهرم ، تاتوی ابرو میکنی؟
ابرو هشتی ، شینیون مو میکنی؟


خواهرم ، مو را چرا مش می کنی؟
توی مویت هی چرا کش میکنی؟
 
موی تو های لایت و لولایت است چرا؟
پاتوقت هرشب ،  کلاب نایت است چرا؟


خواهرم ، رنگ برنزه ، رنگ توست؟
این دو چشمم ، یک دو ساعت ، منگ توست !  


چاک مانتو ، تا لب باسن چرا ؟
بردن دل  از داداش و من چرا ؟


خواهرم من دیده ام چت میکنی !
توی چت ، جلب محبت میکنی!


این دماغ سر بالا ، از بهر کیست ؟
بهتر از من ،   از برایت ،  مرد نیست!


ای یقه  تا چاک سینه، باز باز
ای قشنگ و ای بلای من  ،  ناناز !


آدم از دیدار تو خر میشود
حالتش* ، یک طور دیگر میشود !!


خواهرم ، این ریش و پشمم ، مهر تو !
برده از من ، دین و دل ، این چهر تو !


جون من،  صیغه میشی  ، با مهر کم ؟
گر بخواهی ،   کل ریشم  می زنم!!!


ازدواج ، از سنت پیغمبر است
هر که این  سنت نیابد ، بس خر است !


حال کردی ، شعر و وزن و قافیه ؟
از برای من ، یه  ساعت کافیه!!!!!!!


در ادامه وزن و قافیه را بی خیال میشود و می فرماید :


خلاصه خواهر ، مردیم اینقدر تریپ زدی ،  با بچه خوشگلا گشتی ، یه نگاه هم به ما ننئپداختی .
من کار ندارم ، واسه دل خودت تیپ می زنی یا اون بچه خوشگلای محلتون ، ولی خاطر خوات شدم ، اساس
!
بابا جان ما هم دل **داریم
!
خواهرم ، ای بی حجاب ، ای دشمن شرع ، ای تهاجم فرهنگی ، ای تحریک کننده احساسات
:
می خوامت !


در قیر شب
2 مهر 85 - 14:58

دیر گاهی است در این تنهایی


رنگ خاموشی در طرح لب است .


 


بانگی از دور مرا می خواند


لیک پاهایم در قیر شب است .


 


رخنه ای نیست در این تاریکی


در و دیوار به هم پیوسته .


سایه ای اگر لغزد روی زمین


نقش وهمی است ز بندی رسته .


 


نفس آدم ها


سر بسر افسرده است .


روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا


هر نشاطی مرده است .


 


دست جادویی شب


در به روی من و غم می بندد .


می کنم هر چه تلاش،


او به من می خندد .


 


نقش هایی که کشیدم در روز ،


شب ز رها آمد و با دود اندود .


 


طرح هایی که فکندم در شب،


روز پیدا شد و با پنبه زدود .


 


دیر گاهی است که چون من همه را


رنگ خاموشی در طرح لب است .


جنبشی نیست در این خاموشی


دست ها،پاها در قیر شب است

هه
2 مهر 85 - 14:58
من دوره گردی پیرم و خم می فروشم

من سیر سیرم نان گندم می فروشم

آری اهالی باز هم با نرخ پایین

لبخند های دست دوم میفروشم

با خورجینی از خدا بر پشت هر روز

انبوه شیطانهای بی دم می فروشم

از شعله چشم شما ها گر گرفتم

آتش خریدارم و هیزم می فروشم

من خوشه چین دردهایم آی مردم

اندوه می چینم تبسم می فروشم

غم واژه ها را از نگاه من بچینید

من شاعری گنگم تکلم می فروشم

یا ساده لوحی عاشقم کزخاک این شهر

بر مردم کافر تیمم می فروشم

قربانی یک تب و یک هذیان تلخم

وقتی بهشتم را به گندم می فروشم

بر روح من یک ذره آرامش بپاشید

من در عوض مشتی تلاطم می فروشم

دیوانه ای کور این طرفها جار می زد

من چشمهایم را به مردم می فروشم
__