ســهراب سپــهری( مَردِ آرزوهــــــــــا ) 1 اسفند 86 - 13:41 | |||||||
| |||||||
::::.سلامی دوباره.:::: 16 بهمن 86 - 13:27 |
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار كه در من جاری بود به ابرها كه فكرهای طویلم بودند ...می آیم می آیم می آیم با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاك با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریكی با بوته ها كه چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم می آیم می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها كه دوست می دارند و دختری كه هنوز آنجا در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد»
|
"."."دلتنگی"."." 12 دی 86 - 12:36 |
هیچ كس اشكی برای ما نریخت هر كه با ما بود از ما گریخت چند روزیست حالم دید نیست حال من از این و آن پرسید نیست گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم حافظ فالم را گرفت یك غزل آمد كه حالم را گرفت گفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم!
شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد، باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد، غنچه شوقی به شكوفا شدنش نیست دگر با خبر گشته كه دنیا چه فریبی دارد
%%%%%%%%%%%%%%
بزرگترین افسوس آدمی این است كه حس میكند میخواهد، اما نمیتواند و به یاد می آورد زمانی را كه میتوانست، اما نخواست
%%%%%%%%%%%%%%
|
ღ♥ღ●•▪·ღ♥ღ●•▪·چه زود گذشت!!ღ♥ღ●•▪·ღ♥ღ●•▪· 29 آبان 86 - 13:02 |
وقتی بارون ریز ریز روی برگها میشینه نمیدونم چرا یهو هوس میكنم زیر بارون راه برم و آواز بخونم. نمیدونم چرا وقتی از كنار جدول توی پیاده رو رد میشم یهو دلم غنج میزنه واسه این كه قدم های كج و معوجم رو تقدیم جدول كنم. نمیدونم چرا وقتی یه گربه رو می بینم كه داره از كنار دیوار رد می شه یهو دست و دلم می لرزه كه دنبالش كنم و بترسونمش. وای واقعاً نمیدونم چرا این قدر بی تابم واسه لی لی بازی كردن، واسه كشیدن گیس دختر همسایه، واسه آبنبات خریدن از پیرمرد سركوچه. واقعاً چرا؟ همیشه دلم میخواست زود بزرگ بشم تو كودكی ادای مامانا رو در می آوردم حالا كه بزرگ شدم دلم لك زده واسه هوای كودكی، واسه راه رفتن زیر بارون و حس بوی خوب كاه گل. ولی نمیدونم چرا وقتی این حرفارو میزنم همه یه جورایی نگام میكنن. یعنی شماها دلتون نمیخواد روی جدول راه برید؟ آبنبات چوبی بخورید؟ دلتون واسه زخم های آرنج و زانوهاتون موقع بازی، تنگ نشده؟ یه ذره فكر كنید، شاید شما هم هوس كردید. تو رو خدا این جوری نگام نكنید. سرم جایی نخورده، تنها از شتابی كه برای زود بزرگ شدن به خرج دادم ناراحتم. با نگاتون منو دچار عذاب وجدان نكنید، آخه اگه من یه ذره بچگی كنم به نظرتون دنیا به آخر می رسه؟؟!!!!!! كافیه بهش فكر كنید مطمئن هستم شما هم هوس میكنید. آخ، آبنبات چوبی زیر بارون روی جدول فقط یه مزه میده، مزه شیرین كودكی كه تو بزرگسالی بهتر می شه تجربه اش كرد، دركش كرد و با تموم وجود فهمیدش. امتحان كن، پشیمون نمیشی به من اعتماد كن.
|
عشق من سهراب سپهری 1 مهر 86 - 15:37 |
من اناری را، میكنم دانه، به دل میگویم:
خوب بود این مردم، دانههای دلشان پیدا بود.
باید امشب بروم.
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم حرفی از جنس زمان نشنیدم.
|























