تبلیغات


__
پیر زن مهربان
25 خرداد 87 - 18:51

ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد..

.پشت خط مادرش بود.....

 پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟؟؟؟؟؟

 مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی.....

 فقط خواستم بگویم تولدت مبارك پسرم.....

  پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....

 صبح سراغ مادرش رفت.....

 وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت.....

 ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.
  • ارسال نظر (1)
داستان پسرک و سگ
25 خرداد 87 - 18:50
کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند
سوتک
21 خرداد 87 - 11:29

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را.

دکتر شریعتی

سنگ صبور
20 خرداد 87 - 20:57

رفیق من سنگ صبور غم هام                       به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم                             چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها                           خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیهام نشونی                           پیر شدم پیر تو جوونی

تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

اگر که هیشکس نیومد                      سری به تنهاییم نزد

اما تو کوه درد باش                         طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همونجوری که بودی            کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده               هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما حودم پر شدم از گلایه                  هیچی ازم نومنده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید                  همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

نگاه متفاوت
20 خرداد 87 - 20:29
در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت.
روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجرهاز دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود
چند تا دوسم داری؟
20 خرداد 87 - 12:49
 چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

 بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

عشق بی پایان
20 خرداد 87 - 12:45
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

Winter
10 آذر 86 - 14:02

Winter 

They are not going to answer your greeting
Their heads are in their collars
Nobody is going to raise his head
To answer a question or to see a friend
The eyes cannot see beyond the feet
The road is dark and slick
If you stretch a friendly hand towards anybody
He hardly brings his hand out of his pocket
For the cold is so bitter
The breath coming out of your chest
Turns into a dark cloud
And stands like a wall in front of your eyes
While your own breath is like this
What do you expect from your distant or close friends?

My gentle Messiah, O, dirty dressed monk
The weather is so ungently cold
You be warm and happy
You answer my greeting and open the door
It is me, your nightly guest, an unhappy gypsy;
It is me, a kicked up, afflicted stone
It is me, a low insult of creation, an untuned melody.

I am neither white nor black
I am colorless
Come and open the door, see how cheerless I am
O, my dear host, your nightly guest is shivering outside
There is no hail outside, no death;
If you hear any sound, it is the sound of cold and teeth.

What are you saying, that
It is too late, it is dawn, it is day?
What you see on the sky
Is not the redness after dawn
It is the result of the winter's slap
On the sky's cheeks
O, partner go and get the wine ready
Days and nights are the same

They are not going to answer your greeting
The air is gloomy, doors are closed,
The heads are in collars, the hands are hidden,
The breaths are clouds, the people are tired and sad,
The trees are crystallized skeletons, the earth is low-spirited
The roof of the sky is low
The sun and moon are hazy
It is winter.

Mehdi Akhavan Saales (M.Omid)

Translated by Mahvash Shahegh

زمستان
10 آذر 86 - 13:59

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است.

 

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای.

 

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم.

منم من سنگ تیپاخورده رنجور.

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور.

 

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در بگشای دلتنگم.

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.

 

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.

حریفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفسها ابر دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلورآجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبارآلود مهر و ماه

زمستان است.

مهدی اخوان ثالث (م.امید)

بی وفا
12 مرداد 86 - 16:33

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

                           بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

                           سنگدل این زودتر می آمدی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

                           من كه یك امروزمهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

                           دیگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

وه كه با این عمرهای كوته بی اعتبار

                          این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می كند

                           در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

شهریارا بی حبیب خانه می كردی سفر

                           راه مرگ است این یكی بی مونس و تنها چرا

شاعر : استاد شهریار

خواننده : استاد بنان

__