userinfo close

آیدا ص

lvloon

زن 31 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
5 سال و 1 ماه و 28 روز سن کلوبی ،
كتاب ، خدا ، اتاقم ، شمع ، موسیقی ،احساس، دریا ،نماز ، پنجره ، آسمون ، آرامش ...
 
03:15 1387/06/27
1986q9.jpg

ای دخترك
خاطره هایت را
می فروشی آیا ؟
_ نه !
برای گرم كردنت
به تو آتش می دهم
_ نه !
برای خندیدنت لبخند
_ نه !
برایت اتفاق می آورم
تا دوباره پیدا شوی
هر چه كهنه است را
می خرم از تو.
_ نه !
دخترك
گذشته ها را بخواب
بیدارت می كنم !
_ من خواب هستم آقا !
و بیدارم نكن
آخر
او هنوز اینجاست
پشت پنجره ای
كه گمش كرده بودم
و سایه هامان
از تاریكی تیره تر !
چشمانمان خیره گی را می بلعد
وحباب فاصله را
می تركاند
او هنوز
با من است
نمی دانم اینجا
كجای دنیاست آقا ...
فقط
بیدارم نكن !

www.lvloon.blogfa.com

  • ارسال کامنت(0)
11:53 1387/06/21
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

19:24 1387/05/11
images?q=lonely+moon&start=54&ndsp=18&um=1&hl=en&sa=N
344025092_c45557efe7.jpg?v=0


ماه


چه زیباست و توصیف نا پذیر
هر آنچه كه مرده است :
برگی مرده و انسانی مرده
و ماه تمام
جنگل رازنگهدار است
اما گلها می دانند
كه گردش ماه به دور زمین
مدار مرگ است
و ماه تار شگرف خود را
دور گلهایی كه دوستش دارند می تنند
و ماه تور افسانه ای خود را
برهر آنچه كه زنده است می اندازد
و ماه گلها را
_ كه بوسه اش را در انتظاری بی پایان نشسته اند_
در آخرین شبهای پاییز
با داسش درو می كند




17:17 1387/05/10
5xr8e46.jpg

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود ... و به ماهی نگاه می كرد و می گفت : سقف قفست شكسته ، چرا پرواز نمی كنی ؟

05:39 1387/05/7
spaceball.gif
Rail_Road_to_Nowhere_by_MySweetDarkness.jpg

فردا چه در بر خواهد داشت ?



فردا شاید تو دیگر با من نباشی
فردا
دیداری دیگر ، آغوشی دیگر اما دردی دیرین
تركت می كنم ، آگاه آنچه دیگران نمی دانند :
به تو باز خواهم گشت ، همچو تكه ای از درد خودت
به تو باز خواهم گشت ، از ستاره ای دیگر با نگاه دیرینم
به تو باز خواهم گشت ، با دلتنگی دیرینم در هیأتی دیگر
به تو باز خواهم گشت ، مرموز ، خشمگین و وفادار
با گامهای جانوری وحشی از دوردست كویرهای قلبت
تو ناتوان ، سخت با من خواهی جنگید
همچو كسی كه می ستیزد
با سرنوشتش ، با خوشبختی اش و یا با ستاره اش
من لبخند زنان نخی ابریشمین به دور انگشتم خواهم پیچاند
و ماسوره ی كوچك سرنوشتت را
لای چین های پیراهنم پنهان خواهم كرد

00:25 1387/03/5
spaceball.gif
sky-and-forest.jpg


My diamond's clouded over
where it used to shine like light,
And the day keeps running faster,
Into the arms of night...
The stitches on the tapestry say,
"Everything in time,
Will find it's way home again,"
But I'm tired of crying...
No Second Chances
Don't knock on my door
There won't be any answer
I won't be here no more...
This house we had together
Might still be in its place
But the rest of this is
 much too hard to face,
There'll be No Second Chance...
Lovely moonlit hours we spent
Walking on the beach,
We'd gaze up at the stars,
I swear they were in our reach...
But time... it went on,
Minutes... they ran too fast.
Like you they were gone...
Into the past
....

21:08 1387/02/16
136822936_88dc403dea.jpg?v=0

با یك شكلات شروع شد.

من یك شكلات گذاشتم توی دستش.

او یك شكلات گذاشت توی دستم.

من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا كردم.

سرش را بالا كرد. دید كه مرا می‌شناسد. خندیدم.

 گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست.

گفت: تا كجا؟ گفتم: دوستی كه "تا" ندارد.

گفت: تا مرگ!؟  خندیدم و گفتم: من كه گفتم "تا" ندارد.

گفت: باشد، تا پس از مرگ! گفتم: نه، نه، نه، تا ندارد.

گفت: قبول، تا آن جا كه همه دوباره زنده می‌شوند، یعنی زندگی پس از مرگ.

باز هم با هم دوستیم.تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستیم.

خندیدم.  گفتم: تو برایش تا هر كجا كه دلت می‌خواهد یك "تا" بگذار.

اصلاً یك تا بكش از سر این دنیا تا آن دنیا. اما من اصلاً "تا" نمی‌گذارم. نگاهم كرد. نگاهش كردم. باور نمی‌كرد. می‌دانستم.

او می‌خواست حتماً دوستی‌مان "تا" داشته باشد. دوستی بدون "تا" را نمی‌فهمید.گفت: بیا برای دوستی‌مان یك نشانه بگذاریم. گفتم: باشد. تو بگذار.

گفت: شكلات. هر بار كه همدیگر را می‌بینیم، یك شكلات مال تو، یكی مال من. باشد؟ گفتم: باشد.

هر بار یك شكلات می‌گذاشتم توی دستش، او هم یك شكلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می‌كردیم.

یعنی كه دوستیم. دوست دوست. من تندی شكلاتم را باز می‌كردم و می‌گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می‌مكیدم.

می‌گفت: شكمو! تو دوست شكمویی هستی. او شكلاتش را می‌گذاشت توی یك صندوق كوچولوی قشنگ.

می‌گفتم: بخورش! میگفت: تمام می‌شود. می‌خواهم تمام نشود. برای همیشه بماند. صندوق‌اش پُر از شكلات شده بود.

هیچ كدامش را نمی‌خورد. من همه‌اش را خورده بودم. گفتم: اگر یك روز شكلات‌هایت را مورچه‌ها بخورند یا كرم‌ها، آن وقت چه كار می‌كنی؟ گفت: مواظب‌شان هستم.

می‌گفت: می‌خواهم نگه‌شان دارم تا موقعی كه دوست هستیم و من  شكلات را می‌گذاشتم توی دهانم و می‌گفتم: نه، نه، "تا" ندارد. دوستی كه "تا" ندارد.

یك سال، دو سال، چهارسال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده‌است.من بزرگ شده‌ام. من همه شكلات‌ها را خورده‌ام. او همه شكلات‌ها را نگه داشته است.

او امشب آمده است تا خداحافظی كند. می‌خواهد برود. برود تا آن دور دورها. می‌گوید: می‌روم اما زود برمی‌گردم. من می‌دانم، می‌رود و برنمی‌گردد.  یادش رفت شكلات را به من بدهد.

من یادم نرفت. یك شكلات گذاشتم كف دستش. گفتم: این برای خوردن. یك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش. گفتم: این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچك‌ات. یادش رفته بود كه صندوقی دارد برای شكلات‌هایش.

هر دو را خورد. خندیدم. می‌دانستم دوستی من "تا" ندارد. می‌دانستم دوستی او "تا" دارد. مثل همیشه، خوب شد همه  شكلات‌هایم را خوردم. اما او هیچ كدامشان را نخورد.حالا با یك صندوق پُر از شكلات نخورده، چه خواهد كرد



02:48 1386/10/25


کودکی

شبی از کوچه دیروز گذر کردم
جای پایی دیدم
که خبر از تپش خاطره هایم می داد
خاطراتی که در آن بوی خوش دریا بود                                                    
کودکی آنجا بود
که از اندیشه فتح دریا
جاده ای ساخته بود
رد خطهای سفید
پا به پای کودک

جاده را تا به سحر طی کردم
صبح در زنگ حساب
پرسشی کرد معلم ز کلاس:
حد دریا چند است؟
کودکی پاسخ داد:
(بی نهایت دریا).

1662006627_9237dd1abd.jpg?v=0

01:52 1386/08/2

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

شهریار کوچولو و روباه


روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.



کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.