- 1
- 2
شرایط ازدواج 22 مرداد 87 - 18:05 |
![]() از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باریدن كرد. به پیاده رو كه رسیدم زمین،*درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است. وارد خانه كه شدم مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می كرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می كردم كه: ـ ننه،* "سرمای پیرزن كش" اومد! امروز هم تا دهان باز كردم همین جمله را بگویم؛ ننه پیشدستی كرد و گفت: ـ انگار این سرما، سرمای عزب كشه، نیس ننه؟ در خانه ما غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت! گفت و یكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خیال رفتم توی نخ دخترهای فامیل. ـ ....زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟ .........راستی نكنه "ننه" كسی را در نظر گرفته كه اون حرفو زد؟ از دخترهای فامیل آبی گرم نشد. باز در عالم خیال زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم: ـ"......سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دختر كربلا تقی؟ دختر جم پناه؟و دختر....؟ اگر مادرم وارد اطاق نمی شد. خدا می داند تا كی توی این فكر و خیال ها می ماندم. ولی ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روی چراغ گرم می كرد گفت: ـ ببینم زینت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟! می گویند دل به دل راه دارد، ولی آن روز برایم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد. ـ پس از قرار "ننه" فهمیده بود كه من دارم راجع به اینها فكر می كنم.... گفتم ببین ننه تا حالا من هیچی نگفتم،*ولی از حالا هر چی خواستی بكن..... ولی بالا غیرتاً منو تو هچل نندازی ها؟ گفت: ـ هچل كجا بود ننه....یعنی من كه توی این محله گیس هامو سفید كرده ام دخترهای محله رو نمی شناسم؟دختر آقا بالاخان جون میده واسه تو. هر وقت تو كوچه می بینمش خیال می كنم دستهاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین! ـ من حرفی ندارم، ولی بابش چی؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند یه لا قبایی مثل من میده؟ ـ*چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان دیگه، دختر اتول خان رشتی كه نیست! ـ ولی هر چی باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسی نیست. "آقا" نیست كه هست، "بالا" نیست كه هست. "خان" نیست كه هست. پول نداره كه داره....پس می خواستی چی باشه؟ ـ حالا نمی خواد فكر این چیزها را بكنی اون با من .......برم؟ ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خیل گشنمه!! ـ برم ناهار حاضر كنم؟ ـ آره پس میخواستی چكار كنی؟ ـ می خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرین خانوم صحبت بكنم! ـ به همین زودی؟ ـ به همین زودی كه نه....عصری می خواستم برم. كمی مكث كردم و گفتم: خوب باشه! ـ مادرم با خوشحالی رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روی تخت دراز كشیدم تا درباره همسر آینده ام فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شدیدتر می شد و من سردی تخت را بیشتر حس می كردم.......انگار همان "سرمای عزب كش" بود كه ننه می گفت: ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابی شب شده بود، ولی توی تاریكی هم می شد فهمید كه لب و لوچه اش آویزان است. ـ ها چه خبر؟ مثل برج زهرمار توی اتاق چپید. ـ نگفتم آقابالاخان كم كسی نیست؟ ....خوب چی گفت؟ در حالیكه صدایش می لرزید جواب داد: ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود. ـ مخالفت كرد؟ ـ مخالفت كه نمیشه گفت...ولی گفتند دوماد! باهاس رفیقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بیشتر برسه، شبها هم زود بیاد خونه كه از حالا عادت كنه. ـ دیگه چی گفتند ـ پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش تراشی داره، ماشین سواری هم انشاالله بعداً میخره! برای خونه هم یه فكری می كنه، دویست چوق گذاشته توی بانك كه باز هم بذاره ایشالله خونه هم بعد می خره! ـ دیگه چی؟ ـ دیگه هم گفتند تحصیلاتش خوبه، ولی حقوقش كمه! یه تیكه ملك هم باید پشت قباله عروس بندازه، كه سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن! ـ دیگه چی؟ ـ دیگه اینكه دخترم كار خونه بلد نیس، باهاس براش كلفت و نوكر بگیره! ـ دیگه چی ـ دیگه اینكه گفتند علاوه بر این اجازه بدین فكر هامونو بكنیم با پدرش هم حرف بزنیم، سه ماه دیگه خبرتون می كنیم! من هم خداحافظی كردم اومدم......... من هم با مادرم خداحافظی كردم و رفتم تا آن شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسی سر گرفت اقلاً آرزوی "شب زنده داری" به دلم نمانده باشد. تا سه ماه خبری نشد....روزهای آخر مهلت قانونی بود كه طبق حكم وزارتی، به جنوب منتقل شدم، مادرم بار و بندیل را كه می بست، به اقدس خانوم زن مرتضی خان همسایه بغلی سپرد كه رأس مدت با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد. بعدها كه نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم كه در آخرین روز ماه سوم، زن اقابالاخان پیغام فرستاده: "اگر داماد دوستانش را هم عوض نكرد عیبی ندارد، ولی بقییه شرایط را باید داشته باشد! چند ماه گذشت، باز هم نامه ای رسید كه نوشته بود: "زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید مانعی ندارد، ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد. ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره كرد كه: "زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نیامد عیبی ندارد. ولی خیلی هم دیر نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!" ....زمان به سرعت می گذشت، هر پنج شش ماه یك دفعه نامه اقدس خانوم می رسید و هر دفعه یكی از شرایط اولیه حذف شده بود: ...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت: ـ "ماشین هم لازم نیست چون با این وضع شلوغ خیابانها آدم هر چی ماشین نداشته باشد راخت تر است!....ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!" ....زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقابالاخان می گفت خودمان خانه داریم نمی خواهد فكر آن باشد، ولی بقیه شرایط را حتماً باید داشته باشد. ....آقابالاخان و زنش دیشب پیغام دادند: "از یك تكه ملك پشت قباله می شود گذشت ولی بقیه مسائل مهم است!" ....."امروز خود زینت را توی كوچه دیدم، طفلكی خیلی لاغر شده....می گفت: با حقوق كمش می سازم، ولی كلفت و نوكر را باید حتماً داشته باشد!...." به درستی نمی دانم چند سال گذشت، ولی این را می دانم كه دختر آقابالاخان به همان سنی رسیده بود كه در تهران به آن "ترشیده می گفتیم!" ولی جنوبی ها به آن می گویند "خونه مونده....و اگر دختر های این سن، واقع بین باشند دیگر فكر شوهر را هم نمی كنند كه هر وقت صدای زنگ خانه بلند می شود قلبشان بریزد پایین!...... داشتم قضیه را كم كم فراموش می كردم....علی الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هایش را قطع كرده بود..... ....زندگی ام جریان طبیعی خودش را طی می كرد تا اینكه یك روز نامه ای به دستم رسید كه خطش را تا بحال ندیده بودم. با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود: "آقای برهان پور: پس از عرض سلام، می خواستم به اطلاع شما برسانم كه برای سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نیست چون در این مدت در كلاس خانه داری تمام كارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گلدوزی یاد گرفته ام و دیپلمش را دارم. منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زینت" فرداا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی كرد، نامه دو سطری من هم توی نامه ها بود، همان نامه كه تویش نوشته بودم: "سركار خانوم زینت خانوم! نامه ای كه فرستاده بودید زیارت شد، ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از "آقای برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس می خواند و اهل این حرفها نیست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم. سلام بنده را به مامان و بابا برسانید. قربانعلی برهان پور" راستی فراموش كردم بگویم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یك دختر چشم و ابرو مشكی شیرازی آشنا شدم كه نه درباره رفیقها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یك تكه ملك برای پشت قباله می خواست.... و از همه اینها مهمتر اینكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان" و "زرین خانوم" نبودند. |
عزیزم امروز ناهار چی داریم؟ 1 مرداد 87 - 15:12 |
شنبه :
مرد : امروز نهار چی داریم؟ ![]() زن : امروز قراره من زری با هم بریم ((فال قهوه روسی یخ زده )) بگیریم . میگن خیلی جالبه...همه چی رو درست میگه . به خواهر شوهر زری گفته : شوهرت برات یه انگشتر بزرگ میخره . خیلی جالبه نه ؟؟؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا![]() یکشنبه :
مرد : امروز نهار چی داریم؟ زن : امروز قراره من زری بریم کلاسهای ((روش خد اتکایی بر اعتماد به نفس )) ثبت نام کنیم. خیلی هم جالبه .... اثرات خوبی هم توی زندگی رناشویی داره . تا برگردم دیر شده . سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیادوشنبه :
مرد : عزیزم. امروز نهار چی داریم؟ زن : امروز قراره من زری بریم ((نمایش ظروف عتیقه)). میگن خیلی جالبه... ممکنه طول بکشه. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا سه شنبه :
مرد : عزیزم. امروز نهار چی داریم؟ زن : امروز قراره من زری بریم برای لباس مامانم که برای عروسی خواهر زری میخواد بدوزه دکمه انتخاب کنیم. تو که میدونی فامیل مامانم اینا چه قدر روی دکمه لباس حساس هستند.... ممکنه طول بکشه. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا چهارشنبه :
مرد : عزیزم. امروز نهار چی داریم؟ زن : ببین امروز قراره من و زرب بریم برای کلاس ((بدنسازی)) و ((آموزش ترومپت)) ثبت نام کنیم . همسایه زری رفته میگه خیلی جالبه.ترومپت هم میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ .... چون جلسه اوله ممکنه طول بکشه. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیاپنج شنبه :
مرد : عزیزم. امروز نهار چی داریم؟ ![]() زن : امروز قراره من و زری با هم بریم خونه همسایه خاله زری که تازه از کانادا اومده . میخوام شرایط اقامت رو ازش بپرسم . من واقعا" از این زندگی خسته شدم. چیه همش مثل کلفتها کنج خونه ... به هر حال چون ممکنه طول بکشه. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا![]() جمعه : مرد : عزیزم. امروز نهار چی داریم؟ ![]() زن : ببینم تو واقعا خجالت نمیکشی ؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم ؟ واقعا نمیدونم به شما مردهای ایرونی چی باید گفت؟ طفلکی زری هم همین مشکل رو داره ؟ خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بار شوهرم من رو برای نهار ببره بیرون؟![]() |
دختر ترشیده( قسمت 2) 18 خرداد 87 - 16:38 |
بر گرفته از وبلاگ دختر ترشیده:
این که می گویند در ازدواج , تقدیر نقش اول را دارد و اقدامات شما , تا قسمت نباشد , به جایی نخواهد رسید کاملا درست است . فرض کنید مریم بخواهد برای باز کردن بختش , خود وارد عمل شود . او تصمیم می گیرد به سراغ دوستان متاهلش رفته و از آنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند , آن گاه همان اقدامات را به عمل بیاورد . چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ : مریم : شهرزاد جان ! چه شد با محمد ازدواج کردی ؟ شهرزاد : خوب ... می دانی محمد همکارم بود ... راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه , نظرش را جلب کنم .... { مریم به پسر مورد علاقه اش در محل کار : پنجره را ببندید , خدای نکرده سرما می خورید ! همکار : اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد به شما چه ربطی دارد ؟( زیر لب )دخترهای این دوره زمانه چقدر پر رو شده اند ! }
#
مریم :شهره جان ! تو چطور با همسرت آشنا شدی ؟ شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد . او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم . با هم بحث تندی کردیم و ... !
{ همکار مجرد مریم : خانم به نظر من نباید این را این طور انجام می دادید .... مریم : به شما چه ربطی دارد ؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید ؟ ! همکار مجرد مریم : اصلا به درک ! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم ! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر !! }
#
مریم : آزیتا , تو با عشق ازدواجکردی ؟ آزیتا : نه , من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم ! مادرم اصرار داشت ازدواج کنم .
( مادر مریم : فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو ! او لیاقت پاک کردن کفشهای تو را هم ندارد !!! ( این قسمت واقعی است ! )
#
مریم : فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی ؟ فرشته : کنار دریا ... من و او با کمی فاصله از هم نشسته بودیم . ا از من پرسید چرا تنها آمده ام شمال . من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال , شاید از تنهایی در بیایم !
کنار دریا : پسر جوان : شما تنها هستید ؟ مریم : در حال حاضر بله ... پسر : آهان ... همراهتان رفته چیزی بخرد ؟ مریم : نه ... من همراه ندارم ! پسر : پس چه همراه بی ذوقی دارید ! توی هتل مانده ؟ ! ( بابا آی کیو ! ) مریم : نه ... من کلا تنها آمده ام ... پسر : واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهابیایید لب ساحل ؟ ! ( ای خدا ) مریم : من اصلا نامزد ندارم , تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم ! پسر : چه جالب ! چون من و همسرم بر عکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم !
#
مریم : غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی ؟ غزاله : توی یک مهمانی , فرهاد همان جا عاشقم شد و از من خواستگاری کرد !
در یک مهمانی : پسر : مریم ! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی ؟ می شود خواهش کنم در حقم خواهری کنی و از او برای من خواستگاری کنی ؟!
#
مریم : ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی ؟ ترانه : رضا از من تقاضای دوستی کرد . قبول نکردم , او هم شیفته نجابتم شد و آمد خواستگاری !
پسر : امکان داره افتخار دوستی با شما را داشته باشم ؟ مریم : نه خیر , من اهل این جور دوستی ها نیستم . پسر : عجب امل عقب افتاده ای هستی . الان دیگر این اف خرکی ها (!) خریداری ندارد . ( واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود )
#
مریم : جمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی ؟ حمیرا : خوب بله ... اوایل محلش نمی گذاشتم . اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم ... ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم !
پسر : aslplz ! مریم : من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم . پسر : bye !!!
چند روز بعد : پسر دیگری : سلام خوشحال می شوم خیلی پاک با هم آشنا بشویم ! مریم : ( ناز کرد .... ) پسر : لطفا دیگه به من پیامی تدهید و bye
چند ماه بعد : دوستان مریم : چه خبر ؟ مریم : همان پسری که در اینترنت باهاش آشنا شده بودم از من خواستگاری کرده ولی من کمی ناز کردم و ( خیالات ) هر روز داره نازمو می کشه .... |
فرمول محاسبه مهریه 12 خرداد 87 - 17:56 |
اول از همه بگم که این مطلب طنز نیست و خیلیم جدیه ولی می دونم بعضی جاهاش خندتون می گیره! دو سال پیش در یکی از کلاسهای دروس عمومی توی دانشگاه بحثی بین همکلاسیها در گرفت موضوع بحث این بود که وجود مهریه اصلا کار درستی هست یا نه و اگر درسته باید چه قدر باشه. می دونیم که متاسفانه در جامعه ما اکثرا مهریه ها خیلی بالا و خارج از توان داماد تعیین می شه، هدف این مطلب پیدا کردن فرمولی برای حل این مسئله هست. برگردیم به کلاسی که گفتم، توی اون کلاس پسرای کلاس اکثرشون نظرشون این بود که این کار یک ظلم در حق پسرهاست و خانواده دختر به این شیوه به طریقه محترمانه ای دخترشون رو قیمت گذاری می کنن و می فروشن به آقای داماد. توجیهشون هم این بود که در شرایطی که خانمها هم مثل اونا می تونن کار و تحصیل کنن این بی انصافیه که با اینهمه مشکلات اشتغال و مسائل اقتصادی مبلغ کلانی هم داماد به عروس خانم بدهکار بشه اکثر پسرا می گفتن که باید شرایط ازدواج توی ایران مثل کشورهای غربی بشه که مهریه وجود نداره و حرفای دیگه... برعکس دختر خانومای کلاس همه طرفدار وجود مهریه بودن و اینو حق خودشون می دونستن و رجوع میکردن به توجیهات اجتماعی و شرعی. توی اون کلاس چند تا نظر دادم که اینجا می نویسم: به اعتقاد من شروع این ماجرا بر می گرده به دورانی که امکان کار و تحصیل برای زنان وجود نداشته یا خیلی محدود بوده، زنان در صورت جدایی از همسرشون به علت عدم امکان اشتغال نیاز به پشتوانه ای برای ادامه زندگی خودشون داشتن. درسته که امروزه در عصر مدرن امکان کار و تحصیل نسبت به عصر حجر! و دوران کشاورزی برای خانمها بیشتر شده ولی به اعتقاد من و خیلی از فعالان اجتماعی: اولا به هیچ عنوان فرصتهای اجتماعی و حقوقی و شغلی برای خانمها قابل مقایسه با مردا نیست و امکان اشتغال و تامین نیازهای مختلف زندگی برای یک زن به مراتب کمتر ازمرده در ثانی آسیبی که یک زن به خاطر جدا شدن می بینه خیلی بیشتره، تو جامعه ما مردانی که از زنشون جدا شدن خیلی راحتتر از زنانی که طلاق گرفتن وارد یک زندگی مشترک جدید میشن. با این توضیحات به اعتقاد من نباید در لزوم وجود مهریه شک داشت بلکه مساله اصلی میزان اون و نحوه محاسبه مقدار مهریه است.
توی اون کلاس یه فورمول به ذهنم اومد و گفتم که الانم فکر می کنم روش درستی باشه: میزان مهریه تابعی از دو متغیر مستقل باید باشه یکی میزان درآمد آقا داماد و دیگری طبقه اجتماعی و ثروت خانواده عروس خانوم.
حالا چه طوری حساب کنیم؟
روش اول: محاسبه بر مبنای درآمد آقا دوماد: پیشنهاد من این بود که در آمد همین ماه اخیر آقا داماد در 12 ماه و بعدش در 10 سال ضرب بشه:
حقوق یک ماه دوماد × 12 ماه × 10 سال = مهریه بر مبنای حقوق داماد
مثال: 500.000 تومن × 12 × 10 = 60.000.000 تومن تو این مثال آقا دوماد حقوقش 500 تومن بوده مهریه می شه 60 میلیون تومن یا با مظنه الان بازار حدودای 300 سکه طلا!!!
روش دوم: محاسبه بر مبنای ثروت خانوادگی عروس خانم: روش اول به نظر من مهمتره ولی روش دوم هم کاملا درسته. منطقی که من دارم اینه که اگه کسی از یه خونواده ای دختر می گیره، اگه ازش جدا بشه باید بتونه یه زندگی در شان دختر براش فراهم کنه، به اعتقاد من زن بعد از جدا شدن از همسرش حداقل زندگی که باید داشته باشه امکاناتیه که قبلا در خانواده پدری از اونا برخوردار بوده که عموما گرانترین این امکانات مسکن و وسیله نقلیه هست با این حساب:
قیمت خانه مسکونی پدر عروس + قیمت خودرو پدر عروس= مهریه بر مبنای ثروت خانواده عروس خانم
الحمدلله توی اکثر شهرهای کوچک توی اکثر خونواده ها مبلغ حاصل از فرمول دوم از فرمول اول کمتر می شه و با این حساب مهریه در حدود 200-300 سکه شاید مطلوب باشه.
ولی برای شهرهای بزرگ و خانواده های ثروتمند من یه فرمول سوم اختراع کردم که نظر هر دو طرف را برآورده می کنه:
مهریه=۴/{(قیمت خانه مسکونی پدر عروس+قیمت خودرو پدر عروس)+(حقوق یک ماه دوماد×12× 10)٣}
به علت اینکه اهمیت توان مالی دوماد بیشتر بود ضریب 3 بهش دادم. حالا اگه این آقا دوماد کارمند فوق الذکر بره خواستگاری یه عروس خانوم که باباش خونش 100 میلیون و ماشینش 10 میلیون میارزه مهریه میشه چقدر؟ با این فرمول میشه نزدیک 75 میلیون که میشه حدود 350 سکه
ایشالله مبارکه!!!! ضمنا این فرمول میگه اگه از خانواده خیلی ثروتمند زن می گیری مهریه بالا طبیعیه ها ... پس اگه نمی خوای از اول نرو دنبالش
|
راه کارهای مبارزه با بی شوهری 3 خرداد 87 - 15:12 | |||||
| |||||
وقتی مرد به زنش شک میکنه چی میگه ...؟ 4 اسفند 86 - 11:13 |
زن و شوور قمی مرد : صد بار نگفتم وقتی من نیسم نرو بیرون ! ها ؟؟ زن : غلط كردم ! گه خوردم ! توروخدا نزن مرد : چرا تیلیفون همش اشغاله ؟! با كی لاس میزنی عوضی ؟ زن : به خدا اگه این تلفن نباشه از تنهایی دق میكنم مرد : به چپم كه دق میكنی زن : خداااااااااااااا ! منو بكش راحتم كن مرد : از صب تا شب جون میكنم كه یه لقمه نون بیارم تو این خونه ! نمیشه یه شب نشاشی تو اعصاب ما ؟؟!! ها نمیشه ؟ زن : به خدا دیگه نمیتونم ... دیگه بسه ... میرم خونه بابام مرد : ای شاشیدم تو صفحه اول شناسنامه بابات ... هرررررررررررررری - * زن و شوور رشتی اونم از نوع غیرتیش مرد : خانوم جان ببخشیدا زن : خونه عفاف ! مشكلیه ؟ مرد : نه خانوم جان خیلیم خوبه ! بالاخره شما هم استخدام دولت شدی زن : ببینم كسی به من زنگ نزد ! مرد : عباس آقا جند بار زنگ زد ! گفتم نیستی ! كلی فوش داد بهت زن : بابا جون یكم هم بكش یه كاری دستو پا كن واسه خودت مرد : خانوم جان هر چی شما بگی ! اصلا اگه شما بخوای شبا تو كوچه میخوابم زن : لوس نكن خودتو حالا ! پاشو اون مرد : چشم خانوم جان ! میخوای دو تا بیارم اصن ؟ زن : راستی ببین امشب ساعت ? قرار دارم اون شورت گول گولیمو شستی مرد : حانوم جان جسارته ها ! فضولیه ! با كی قرار دارین ؟ زن : با عباس اقا ! به تو ربطی داره ؟ مرد : آها خانوم جان خیالم راحت شد ! منو عباس آقا نداریم كه زن : ولی خودمونیما دماغت خیلی ضایست مرد : چی ؟! چی ؟! دماغ من ؟! توهین میكنی ؟! دماغ مسئله ناموسی نیست كه بشه به همین راحتی ازش گذشت زن : به سلامت ! عباس از تو كمد بیا بیرون * زن و شوور ترک ( ) مرد : فكر كردی من نمیدانم ؟! فكر كردی من خرم ؟! شعور دارم ؟ - زن : ببین من هیچ گونه بیگناهم ! كاری نكردم مرد : آخه من بدون بی دلیل كه بهت گیر نمیدم ! میدم ؟ زن : اونشو من نمیدونم ! فقط اینو بگم كه من به تو وفادارم مرد : الله اكبر زن : مرد : بیبن كشیدن تو به دادگاه واسه من مثل كشیدن مو از ماسته زن : من به این چیزاش هیچ كاری بیلمیرم
زن: سیكتیر بابا ! آخر ما نفهمیدیم این سیكتیر ینی چی؟؟؟ *زن و شوور سوسول ایش مرد : چرا انقد دیر كردی ؟ دلم هزار را رفت ! آرایشگاه نبودی مگه زن : اوا این چه سوالیه ؟ خب معلومه آرایشگاه بودم ! مگه به من شك داری ؟ مرد : چه حرفا میزنی زن : آخه میدونی چی شد ؟ از آرایشگاه تا خونه پیاده اومدم كه آرایشم خراب نشه مرد : اوا خوب كردی ! انقد نگران شدم ! فكر كنم فشارم افتاده پایین زن : آخ بمیرم الهی ! تو راه كه میومدم یه چند تا از این عوضیای جلف لجن بهم تیكه انداختن زن : حالا تو خودتو خیلی ناراحت نكن بچت میوفته مرد : اوا خیلی بدی تو |
به مناسبت سهمیه بندی بنزین 16 مرداد 86 - 21:10 | |||
| |||











)) بگیریم . میگن خیلی جالبه...همه چی رو درست میگه . به خواهر شوهر زری گفته : شوهرت برات یه انگشتر بزرگ میخره
. خیلی جالبه نه ؟؟؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا
)) ثبت نام کنیم. خیلی هم جالبه .... اثرات خوبی هم توی زندگی رناشویی داره . تا برگردم دیر شده . سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا
. همسایه زری رفته میگه خیلی جالبه.ترومپت 
... به هر حال چون ممکنه طول بکشه. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا
طفلکی زری هم همین مشکل رو داره ؟
خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بار شوهرم من رو برای نهار ببره بیرون؟




؟