تبلیغات


__
ترسم از خواب بیدارش كند...!
29 تیر 87 - 12:33
پروانه امشب پر مزن اندر برای یار من

..................

ترسم صدای شهپرت از خواب بیدارش كند

..................

ای آفتاب آهسته تر از بام قصرش كن نظر

...................

ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش كند

...................

ای بلبل امشب لال شو چهچه مزن اندر چمن

...................

ترسم صدای دلكشت از خواب بیدارش كند

....................

باد صبا بهر خدا امشب نیا در باغ ما

....................

ترسم صدای شاخه ها از خواب بیدارش كند






  • ارسال نظر (1)
تقدیم به اونی كه عزیزترینه
24 فروردین 87 - 19:51

و فردا تو می آیی ...

 

سر سجادهء عشق ... عطر حضور تو می پیچد و من صدای نفس های گرم تو را عاشقانه حس خواهم كرد ...

 

و باز بر خود می بالم ...

 

تو می آیی مسافر من ... و تو , فقط تو می دانی درد دلتنگی را ... و من روزهاست در حسرت نگاه تو آرام و قرار ندارم ...

 

...

 

دلم واسه چشمات تنگ شده ... واسه نگاه آسمونیت ... كه منو عاشق تر میكنه ...

 

كف دستات شاخه های رازقی می چینم ... یه آسمون چشم انتظارتم...

 

دلم برات تنگ شده

مناجات
4 اسفند 86 - 16:11

خداوندا!

مرا اشك كن تا عاشق باشم.

عاشقم كن تا آزاد باشم.

چشمانم را در آسمانت جای بده تا تنها چشم امید به تو داشته باشم.

مرا آب كن تا چون قطره ای زلال به دریای نیاز تو روم و فقط محتاج تو باشم.

مرا در خود غرق كن.

قلبم را مملو از شادی های كودكانه كن.

مرا نه چونان تهی گردان كه ندانم آن چه باید بدانم و نه چونان لبریز كه بدانم هر آن چه نباید بدانم.

مرا در ژرفای جاودانگی خود قرار ده.

از خود لبریز كن، پركن.

همیشه های عبث را از من دور كن.

مرا تازه كن، نو كن.

چون مهتاب بدرخشانم، بتابانم.

 

 


با من بیا!

از میان تاریكی ها با من عبور كن، تنهایم مگذار.

گام هایم در حصار زنجیر این دنیا قادر به حركت نیستند، مرا به سمت رهایی سوق بده.

رهایم كن. مرا رها كن از هر چه مایملك این دنیاست، چرا كه مرا، تمامی مرا به یغما خواهد برد.

گوش هایم را با صدای باران آشنا گردان، تا مثل باران باشم. ببارم، بی توقع، بی چشم داشت.

بگذار دستانم در بامداد روشنایی ات ریشه بزنند، برویند و تنها از تو یاری جویند.

شعله های بی قرار ذهنم را آرامشی شگرف عطا فرما.

لحظه هایم را سرشار از ابدیت ملكوتی ات كن.

 

 


مهربانا!

بشنو زمزمه دردآلود نیایشم را و بیاموزانم كه بیابم خویشتن را، خاصه هنگامی كه در حجمی از اندوه ها و ناامیدی ها دست و پا می زنم.

یاری ام ده تا بین بودن ونبودن باشم. چونان كه تو می خواهی.........

 

من و بارون چشام
16 دی 86 - 11:50

 

بارون می اومد ...

دلم گرفته بود رفتم زیر بارون

صورتمو گرفتم به طرف آسمون ، داد زدم و گفتم :

خدایا مگه من چی کار کردم ؟

خدایا به همین بارون قسمت میدم یا این چیزا رو تموم کن یا منو راحت کن

زدم زیر گریه

صورتم خیس شده بود اما از بارون چشمام

یادته ؟ یه روزی بهت گفتم هر وقت بارون میاد بدون دلم برات تنگ شده و دارم پشت ابرا برات گریه می کنم

صدات زدم ... اما کسی جوابمو نداد

دوباره زدم زیر گریه

یاد یه حرفی افتادم

یکی بهم گفته بود وقتی بارون میاد اگه آرزو کنی برآورده میشه

منم از ته دل آرزو کردم ...

 

اومدم خونه ، صورتم خیس شده بود

همه بهم گفتن چه بارونی میاد !

اما هیچکس نفهمید صورت من از بارون چشمام خیس شده .

 

3530691-md.jpg

 

 

 

 

 

 

123.JPG

 
هرروز که میگذره عوض این که احساسم نسبت به تو کم بشه بیشتر میشه .
هرروز که میگذره بیشتر از دیروز دوستت دارم.
با اینکه نیستی با اینکه بیشتر از یکساله ندیدمت ... هیچ چیز در من تغییر نکرده ...
فقط شاید یه کم غمگینتر شده باشم ... شاید دستهام سردتر شده باشه ... اما تو هنوز هم تو اوجی ... همونجایی که بودی  ... همیشه می مونی  ... مهم نیس من کجا هستم این مهمه که تو همیشه با منی ... همه جا ... همه جا.

 

2870j7o.gif

 

دلم گرفته
18 آبان 86 - 21:50
 
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه 
دلم گرفته از همه
 
ای روزگار لعنتی
سخته بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون
دست رفاقت نمی دم...

 

46.gif

بدون عنوان
14 آبان 86 - 21:42

به دلیل اینکه تعداد ادد لیستم به شدت زیاد شده بود, مجبور شدم تعداد زیادی از اعضای ادد لیستم رو حذف کنم.

ولی به این معنا نیست که دوستیم رو قطع کردم.

همتون رو دوست دارم. برام عزیز هستین و قابل احترام

امیدوارم که از من رنجیده نشده باشید

ندا جونم. داداشی مایا. النای گلم. ستی جونم. داداشی مهردادم. شیمای گلم. داداشی مسعود مهربونم. داداشی خسرو و فرهاد گلم. فرشته جونم. شاهرخ جان. آقا ماکان. فریبای عزیزم. داداشی علی گلم.داداشی مجتبی. سیلوانای نازم.  نازنین مهربونم . خورشید عزیزم. شقایق عزیزم. دیبایی مهربونم. مهسا جونم. پریسای گلم. فاطمه جونم  و هر گله دیگه ای که اسمش رو از قلم انداختم

تک تکتون رو دوست دارم. مهم اینه که توی قلبم ادد شده باشید نه توی لیست کلوب

 

تمنای قدرت
4 مهر 86 - 15:51

خدایا قدرتم را دو چندان کن

نه در بازوانم

 

قلبم را قدرتی بخش

 

تا ناملایمات زندگی را آسان تحمل کنم

 

تا بدانم عشق چیست

 

و چگونه عشق  بورزم؟

 

خدایا قدرتم را فزونی بخش

 

نه چشمهایم را و نه زبانم

 

بلکه فکر و اندیشه ام را

 

تا بدانم کیستم و چیستم

 

تا از دوش ناتوانی باری را برگیرم

 

تا دست سردی را گرمی بخشم

 

تا دردمندی را آسوده سازم

 

خدایا قدرتم را افزون کن

 

نه در گستاخی و نه در گزافه گویی

 

بلکه روحم را

 

تا بدانم انسانیت چیست و کجاست

 

تا بدانم کوتاهترین راه برای انسان شدن و انسان ماندن چیست

 

خدایا کمکم کن

 

من تمنای قدرت دارم

8->

ماه من , غصه چرا؟!
7 مرداد 86 - 16:21
ماه من  غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر که هنوز بعد  صدها شب و روز 
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد!
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پرامنیت احساس خداست!
مان من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز
آرزویم خوشبختی توست!
ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آن هایی نیست که خدا را دارند ...
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود  که خدا هست خدا هست !
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد ...
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است  ...!
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست
و چرا غصه؟! چرا ؟!
 
معرفت...!
3 اردیبهشت 86 - 01:36

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند


"معرفت" در گرانیست به هرکس ندهند


 


 


 


معرفت چیز خوبیه . ولی همه کس نداره . بعضیا حتی نمی دونن که چی هست . حتی شاید دیکته اش رو هم بلد نباشن . صد افسوس که عزیزترین دوستت ندونه معرفت چیه و اون روز , روز مرگ توئه !!!!!!!!!!!!!


هیهات ...!


 

دوست داشتن از عشق برتر است ... !
29 اسفند 85 - 09:15

عشق, اگر پای عاشق در میان نباشد, نیست. اما در دوست داشتن, جز دوست داشتن و دوست, سومی وجود ندارد .8->


عشق به سرعت به کینه و انتقام بدل میشود و آن هنگامی است که عاشق خود را در میانه نمی بیند, اما از دوست داشتن به آن سو راهی نیست . و هرگاه آن که "دوست داشتن" را خوب میداند و خوب احساس میکند, خود را در میانه نمی بیند, به سرعت و به سادگی, به فداکاری و ایثاری شگفت و بی شائبه  و بزرگ و پرشکوه و ابراهیم وار بدل می شود و در این هنگام است که خود را که دیگر نیست و دیگر نمی تواند باشد, در آینه ای که دوست دارد لکه ای  می نامد و دستور می دهد و واقعی  و صمیمی و از روی ایمان قطعی, نه تعارف و ادا و اطوار;  و این هم, هم از هنگام گفتنش و هم از سوز سخنش پیدا است – که: " آن لکه را از روی آینه پاک کن! تا آینه که دیگر چهره ی مرا در خود نخواهد دید  به عبث لکه ای بر سیمایش نماند و آینه ای صاف و زلال خاطر تو لکه دار نباشد . "


اما عشق میگوید: " آه! آیا این لکه را پس از من پاک خواهی کرد ؟ آیا لکه ی دیگری بر آینه خواهد نشست ؟>:P آیا, ازین پس,  چهره ی آینه بی لک خواهد گشت ؟ نه, نه, نه ! پس از من, سراسر این آینه را سیاه کن . این لک را بز تمام صفحه ی آینه بگستران ! جیوه های آینه را هم بتراش تا تصویری بر آن نایستد . آینه را خاک آلود کن و خاک عزا بر سرش  بپاش تا نور خورشید هم بر آن نتابد  تا پس از من ندرخشد  برق نزند. آه ! چه می گویم ؟ آینه را بشکن ! بشکن ! ریز بکن !


فرزندم ! پس از من گریبانت را چاک مزن موهایت را همواره آشفته دار . هر گز آصلاح مکن . هرگز لبخندی بر لب مدار . هرگز در بستر نرم مخواب . هرگز مخواب . همواره گریه کن . همواره داغ مرا در سینه ات تازه دار . از روی قبر من مخیز . به خانه ات بازمگرد . زندگی را به خاطر مرگ من بر باد ده . روح من در قبر شکنجه خواهد دید  اگر صدای خنده و خبر خوشبختی و آزادی تو را بشنود . آه مرا در زیر  لحد با شادی خود شکنجه مکن !


همسرم !  من که از بیماری خود مردم و جنازه ی بی درد و بی حس مرا در آتش سوزاندند نکند تو مرا فراموش کنی پس از چندی به شهر برگردی فبرستان را ترک کنی و به خانه بازآیی زندگی را و آرامش را بی من دنبل کنی آه که خوشبختی تو پس از من چه بدبختی بزرگی برای من است! تو  باید در آن هنگام که جنازه ی مرده ی مرا آتش زدند خود را نیز  - هر چند هنوز در آغازی – با شعله های آتش من بسوزانی تا پس از من از تو جز خاکستری بر جای نماند . ">:P


اما دوست داشتن با همه شور ایمان و نیازش  دامن او را میگیرد و به نیروی اصرار و دستور و التماس بر بستر احتضار خویش از همسرش می خواهد که :


" همسرم ! تو هنوز بیست سال دیگر می توانی باشی و می توانی دم زنی, احساس کنی, بیندیشی, زندگی کنی, دوست بداری, عشق بورزی, همسری, همگامی, هم سخنی, هم روحی, خویشاوندی, چشمه ی انسی, سایه ی سردی, بوستان معطر بیابی.8->


بیست بهار را بی من به نشاط آیی . بیست تابستان را  بی من از سفر و دریا و ییلاق و کوه و رودخانه لذت بری .


بیست پاییز را به تامل های عمیق به احساس کردن های ریشه دار به خواندن به فکر کردن به دوست داشتن به عشق ورزیدن به غم خوردن  به مزمزه کردن خاطره بپردازی.


بیست زمستان دیگر را بر پشت پنجره ها بشینی و فرود آمدن خاموش و سبک برف ها را و هیاهوی ناز انگشتان باران ها  و شلاق بادها بر اندام عریان درخت ها را و ناله ی بادها را در زیر شیروانی ها بشنوی ببینی شب های سیاه و دراز و پر حوصله ی زمستان ها درهای اتاقت را ببندی و پرده ها را بیفکنی و کنار بخاری داغ و مطبوع بشینی و چشم بر بازی تند و زیبا و مرموز شعله های بی قرار و پر نشاط آتش – که با دل تو سخن می گویند – بدوزی و ساعت ها به تماشای آن بشینی و نگاهت را از رقص جادویی آ ن برنگیری و در آن حال مرغان وحشی  خیالت را بیرون فرستی و پرواز دهی و به سوی خاطرات خوش رنگ و معطر گذشته ها و آرزوهای هوسناک و چشم به راه آینده هایت برانی تا بروند و برگردند و هر لحظه ......................


 


 


 


دیگه خسته شدم. بقیشو بعدا مینویسم .


 

__