تبلیغات


__
متنی زیبا دكتر شریعتی به نام *دلیل بودن تو*
3 مرداد 86 - 01:06

 هر کسی دوتاست . و خدا یکی بود . و یکی چگونه می توانست باشد ؟

 هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

 و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور . اما کسی نداشت ... و خدا آفریدگار بود چگونه می توانست نیافریند .

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ و خدا بود و با او عدم بود . و عدم گوش نداشت . حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم . و حرفهایی است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ و خدا بود و عدم . جز خدا هیچ نبود ...

در نبودن ، نتوانستن بود . با نبودن نتوان بودن . و خدا تنها بود ...

9 اسفند 85 - 02:28
عقل آن است كه همواره شب و روز مضطرب و بی قرار باشد از فكر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراك باری ، اگر چه او مدرك نشود و قابل ادراك نیست. عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع ، هر چند كه پروانه خود را بر شمع زند بسوزد و هلاك شود ، اما پروانه آن است كه هر چند بر او آسیب آن سوختگی و الم می رسد از شمع نشكیبد و اگر حیوانی باشد مانند پروانه كه از نور شمع نشكیبد و خود را بر آن نور بزند او خود پروانه باشد و اگر پروانه خود را بر نور شمع می زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد ، پس آدمی كه از حق بشكیبد و اجتهاد ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حق را ادراك كردن آن هم حق نباشد، پس آدمی آن است كه از اجتهاد خالی نیست و گرد نور جلال حق می گردد بی آرام و بی قرار و حق آن است كه آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرك هیچ عقلی نگردد.
 
به نقل از فیه ما فیه – جناب مولانا جلال الدین
 
حق یارتان
بدرود .

 

24 آذر 85 - 02:50
هنگام سپیده دم خروس سحری***
 

دانی كه چرا همی كند نوحه گری؟***
 
 یعنی كه نمودند در آیینة صبح***
 
 
 کز عمر شبی گذشت و تو بی‌خبری! ... 
24 آذر 85 - 01:06
حجاب چهره جان می شود غبار تنم


                           خوشا دمی که از آن چهره پرده فکنم


عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم


                          دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
19 آبان 85 - 03:10
امروز منتظر فردا هستیم و فردا که شد انتظار پس فردا را داریم و پس فردا منتظر

 هفته بعد و آن هفته منتظر سال بعد و سال بعد منتظر سالهای آینده می باشیم تا

وقتیکه جوان هستیم تصور می کنیم انتظار ما برای تشکیل خانواده است و پس از

اختیار همسر و بوجود آمدن فرزندان تصور می کنیم که انتظار ما برای پس انداز و گرد

 آوردن اندوخته جهت روزگار پیری است ، در روزهای سالخوردگی هم مرتبا انتظار فردا

 را داریم و شگفت اینجاست که نظیر عاشقی که در انتظار معشوق باشد و دقیقه

 شماری نماید ، سعی می کنیم که هر چه زودتر امروز بگذرد و روز دیگر بیابد. یک وقت

 متوجه می شویم که انتظار ما برای وصول فردا هیچ علتی نداشته جز اینکه منتظر

مرگ بوده ایم ...

 آری آنچه از آغاز حیات در انتظارش بودیم همین است.
آوای زندگی ...
12 آبان 85 - 11:51

هر چه بستم بر سرای رنگ بند

جملگی پر جوش از ایام چند

 

نقشها و صورتکهای خیال

آسمان و چرخش و ،گوی محال!

 

بخت و آغاز و نهایت ، باد و خاک

زندگی را پیچشی باشد چو تاک

 

آفرینش پرگوهر ، امیدوار

روزگاران پر هیاهو چون بهار

 

نغمهه های بلبلان و قمریان

عاشقانه ، سوزناک و بی امان

 

رج به رج نقاشی است و رنگ ، رنگ

خط به خط از چیدن اوقات تنگ

 

خیز ، گردان این خیال تلخ و غم

یک نیارزد سود این گرداب هم

 

جملگیمان در کشاکش های زیست

روزها را نیک و بد مفهوم نیست

 

زندگی را چرخشی بنهاده اند

کوی آن را اوج گردون داده هاند

 

کوی را هم چرخشی باشد بسی

یک جهش کافیست تا گردون رسی ...
__