تبلیغات


__
یه جمله
18 اسفند 86 - 22:29

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده! کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول روی اصلیشون رو نشون بدن

زندگی واسه ما آدما مثل دفتر ۲۰۰ برگه اولش خوش خط مینویسی و دوست داری به آخرش برسی وسطاش خسته میشی بد خط مینویسی و هی برگه حروم میکنی اما آخرش که رسید جا کم میاری حسرت میخوری که چرا برگه هاشو حروم کردی

فریدریش نیچه : "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم

در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونن. از بودن با اونا لذت می بری ولی باهاشون به جایی نمی رسی


  • ارسال نظر (0)
لای لای علی لای لای
27 دی 86 - 11:05
لاله خونین رخ این آتشین صحرا منم
غنچه عطشان که سوزد بر لب دریا منم

می‌برد همراه قرآن ، سوی می‌دانم پدر
چون که عترت را ، به قرآن ، مختصر معنی منم

اشک ریزد مادرم ، از دیدن لبخند من
غنچه خندان که شد پرپر درین صحرا منم

من که یا رب می‌شدم سیراب ، از یک جرعه آب
کشته‌ی لب تشنه‌ی بی شیر عاشورا منم

آن که در دست پدر ، جان داده در میدان جنگ
پیش چشم مادر غمدیده اش ، تنها منم

ختم شد با نام من ، طومار اصحاب حسین
چون به اسناد شهادت ، مختصر امضاء منم

می‌رود برنی سرم ، تا شام ، همراه رباب
اصغرم ، با اکبر اما همره و همپا منم

کس نکشته کودک شش‌ماهه معصوم را
در شهادت ، یادگار محسن زهرا منم

قلب ثارالله منم ، ز آن قبر من شد سینه اش
آن که دارد مدفنی والاتر از والا منم

هر کسی گرید «حسانا» از غم امروز من
خود رهایی بخش او ، از آتش فردا منم



مهربانی
23 فروردین 86 - 18:43

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در ماندست


روشنی را می شود در خانه مهمان كرد


می شود در عصر آهن ، آشناتر شد


سایبان از بید مجنون ، روشنی از عشق


می شود جشنی فراهم كرد


می شود در معنی یك گل شناور شد


...


می شود برخاست


می شود از چهارچوب كوچك یك میز بیرون شد


می شود دل را فراهم كرد


می شود روشنتر از اینجا و اكنون شد


جای من خالیست


جای من در عشق ، جای من در لحظه های بیدریغ اولین دیدار


جای من در شوق تابستانی آن چشم


جای من در طعم لبخندی كه از دریا سخن می گفت


جای من در گرمی دستی كه با خورشید نسبت داشت


جای من خالیست


من كجا گم كرده ام آهنگ باران را ؟ !


من كجا از مهربانی چشم پوشیدم ؟!


....


می شود برگشت


اشتیاق چشمهایم را تماشا كن


می شود در سردی سرشاخه های باغ


جشن رویش را بیفروزیم


دوستی را می شود پرسید


چشمها را می شود آموخت


مهربانی كودكی تنهاست


مهربانی را بیاموزیم !


می شود


اما...


اگر بخواهیم


6 فروردین 86 - 00:49


دریا...
15 آذر 85 - 09:24

دریا همه غصه هایش را با من قسمت می کند


مرا با آن شعری همدم می کند


که می گفت


پرواز را بخاطر بسپار که پرنده مردنی است


وآنگاه


دلتنگی هایش پر می کشد


و بیرحمانه


اشکهای دریا را به ساحل می زدند


                                                              


                             


همین نزدیکی ها
15 آبان 85 - 19:10

 


نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعـــمش را چشید.

اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری.

نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است.


گمشده
11 آبان 85 - 00:32

 


بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از ایینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در اینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟


حقیقت
27 شهریور 85 - 01:23

 


دلتنگی های ادمی  را باد ترانه ای میخواند


رویا هایش را اسمان پر ستاره نادیده می گیرد


و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند


سکوت سر شار از سخنان نا گفته است



از حر کات نا کرده


اعتراف به عشق های نهان


و شگفتیهای بر زبان نیامده


در این سکوت حقیقت ما نهفته است 


خدای مهربون
16 خرداد 85 - 16:04

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

 


فرشته کوچک
4 مرداد 84 - 21:11

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد :

 از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد:( فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.)

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم)

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟

اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی)

کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد.

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد .

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یه سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا! اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :

نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی


__